مقام ومنزلت انسان کامل(2)
( 1620)خاک از دُردی نشیند زیر آب |
|
خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب |
( 1621)آن لطافت پس بدان کز آب نیست |
|
جز عطای مبدع وهّاب نیست |
( 1622)گر کند سفلی هوا و نار را |
|
ور ز گل او بگذراند خار را |
( 1623)حاکم است و یفعل الله ما یشا |
|
کو ز عین درد انگیزد دوا |
وَهّاب: بسیار بخشنده، از اوصاف حضرت باری تعالی است.
سفلى: از طبقه فرودین، که در طبقه پایین است. خاک و آب را سفلى، و آتش و هوا را علوى گویند.
یَفعَلُ اللَّه ما یَشاء: خدا آن چه خواهد انجام می دهد، اشاره دارد به آیه « یَفْعَلُ اَللَّهُ ما یَشاءُ»[1]
همه چیز به مشیت حق بستگی دارد و هیچیک از دلایل و ضوابطی که ما برای دنیای خودمان داریم نمیتواند معیار کارهای خدا باشد. لطافت و نرمی آب از ذات آب نیست، بلکه عطیّهْ پروردگار است. خاک در میان طبقات عناصر چهارگانه در جهانشناسی قدیم، جایش زیر آب است یا خاک معمولاً در آب تهنشین میشود، با این حال میبینی که یک وجود خاکی از آب و هوا و آتش فراتر میرود و به بالای عرش هم میرسد. اشاره به معراج پیامبر است. پس رقیق بودن آب نیست که آن را بالای خاک قرار میدهد. اگر خدا بخواهد هوا و آتش را از بالای هستی به پایین میآورد و خار را از گل عزیزتر میکند. خداوند «یفعل ما یشاء» است و هر کاری که به خواهد میکند.
( 1624)گر هوا و نار را سفلی کند |
|
تیرگی و دُردی و ثِقلی کند |
||
( 1625)ور زمین و آب را عُلوی کند |
|
راهِ گردون را به پا مَطوی کند |
||
( 1626)پس یقین شد که تُعزّ مَن تَشا |
|
خاکیی را گفت پَرها برگشا |
||
( 1627)آتشی را گفت رو ابلیس شو |
|
زیر هفتم خاک با تلبیس شو |
||
( 1628)آدم خاکی برو تو بر سما |
|
ای بلیس آتشی رو تا ثری |
||
( 1629)چار طبع و علت أولی نیم |
|
در تصرف دائماً من باقیم |
||
( 1630)کار من بیعلت است و مستقیم |
|
نیست تقدیرم به علت ای سقیم |
مَطوِى: درهم پیچیده شده، در نوردیده.
تُعِزُّ مَن تَشاءُ: گرامى مىکنى هر که را خواهى. و مقصود خداست.[اشاره به آیه شریفه « تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ اَلْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ: یعنى هر که را بخواهى عزیز و هر کس را اراده کنى ذلیل مىکنى اختیار در دست تو است و بهر چیز توانایى][2]
زیر هفتم خاک: طبقه هفتم زمین، یعنی در پستترین مرتبهْ هستی. مراد سیر نزولی و قهقرائی است
سُها:ستاره دبّ اکبر است. و از سها در این بیت برترى و بلندى مقصود است.
ثرى: خاک. اگر آب لطیف است و خاک سنگین و کثیف، اگر دُردى آب ته مىنشیند و آب صافى بالا مىرود آن لطافت و کثافت نه از طبیعت آب و خاک است- چنان که فلسفى پندارد- بلکه آن طبیعت را خالق آنها بدانها داده است و هر گاه اراده کند جسم کثیف را علوى و جسم لطیف را سفلى مىکند.
این رسنها و سببها در جهان هان و هان زین چرخ سر گردان مدان
تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ تا نسوزى تو ز بىمغزى چو مرخ
باد آتش مىخورد از امر حق هر دو سر مست آمدند از خمر حق
851- 849 / د /1
چار طبع: گرمى، سردى، خشکى، و ترى.
تر و خشک و گرم است و سرد مرکّب از این چار طبع است مرد
(سعدى)
و نیز بلغم، صفرا، سودا، و خون را گفته اند.
علّت: در اصطلاح فیلسوفان آن است که وجود آن سبب وجود معلول باشد و با عدمش معلول منتفى است.
علّت اولى: علة العلل. به عقیده فیلسوفان همه موجودات در سلسله علّت و معلولى قرار دارند تا به علة العلل یا علّت اولى برسد. لازمه پذیرش این قاعده این است که هر معلول از علت خود تبعیت کند و از قاعدهاى که براى آن نهاده شده فراتر نرود. عارفان چنین اصلى را نمىپذیرند چه، آنان خدا را قادر مطلق و متصرف در هر چیز مىدانند که هر چه خواهد کند و هر خاصیتى را که خواهد از موجودى بگیرد یا بدو ببخشید. بدین جهت مولانا از فرمودهى پروردگار چنین تعبیر می کند «در تصرف دائما من باقیم.» یعنى تصرف من محدود و مقید نیست.
چار طبع و علّت اولى نبودن: کنایه از مختار بودن است زیرا آن چه مقید به طبیعتهاى چارگانه بود یا معلول علتى بود ، از قاعدهاى که براى آن نهاده شده بیرون نتواند شد.
بىعلّت: بدون سبب که «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ.»:فرمان او چنین است که هرگاه چیزى را اراده کند، تنها به آن مىگوید: «موجود باش!»، آن نیز بىدرنگ موجود مىشود! [3]
مشیت حق ممکن است خاک و آب را بالای آتش و هوا قرار دهد و به انسان خاکی اجازه طی کردن افلاک را بدهد و به او بگوید: پرهای عقلت را بگشا و به اوج آسمان معنا پرواز کن. عزت و ذلت به دست خداست:«قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاء وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ اَلْخَیْرُ إِنَّکَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ »: بگو خداوندا! تویی دارنده ملک. ملک را به هرکه خواهی میدهی و از هرکه خواهی باز میستانی و هر که خواهی عزیز کنی و هر که را که خواهی خوار کنی به دست توست همهْ نیکیها و تویی بر هر چیز توانا. ای آدم خاکی تا اوج سها پرواز کن و ای ابلیسی که گوهر آتشین داری تا زیر خاک تنزل کن.
نخستین صادر از وجود پروردگار عقل کل است؛ و اولین علت هر پدیدهای خود حق است. مولانا در اینجا میخواهد معتقدات حکما را رد کند و بگوید: نمیتوان پروردگار را با اصطلاحاتی مانند چهار طبع و علت اُولی شناخت. او نیروی باقی و لایزالی است که در همه چیز حتی در علم و آگاهی و حکمت ما نیز دائم دگرگونی پدید میآورد. این نیروی جاودان باهیچ اصطلاحی شناسانده نمیشود. نباید در کار حق، دنبال دلیل بود، همه چیز تقدیر الهی است.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |