بهشت پاداش عمل صالح وجهاد با نفس است
( 2568)چون شما این نفس دوزخ خوی را |
|
آتشی گبر فتنه جوی را |
( 2569)جهدها کردید و او شد پر صفا |
|
نار را کشتید از بهر خدا |
( 2570)آتش شهوت که شعله میزدی |
|
سبزهْ تقوی شد و نور هدی |
( 2571)آتش خشم از شما هم حلم شد |
|
ظلمت جهل از شما هم علم شد |
( 2572)آتش حرص از شما ایثار شد |
|
و آن حسد چون خار بد گلزار شد |
( 2573)چون شما این جمله آتشهای خویش |
|
بهر حق کشتید جمله پیش پیش |
( 2574)نفس ناری را چو باغی ساختید |
|
اندر او تخم وفا انداختید |
( 2575)بلبلان ذکر و تسبیح اندرو |
|
خوش سرایان در چمن بر طرف جو |
( 2576)داعی حق را اجابت کردهاید |
|
در جحیم نفس آب آوردهاید |
( 2577)دوزخ ما نیز در حق شما |
|
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا |
( 2578)چیست احسان را مکافات ای پسر |
|
لطف و احسان و ثواب معتبر |
( 2579)نی شما گفتید ما قربانیایم |
|
پیش اوصاف بقا ما فانیایم |
نفس دوزخ خوى: اشاره است بدان که نفس انسانى چون دوزخ سیرى پذیر نیست:
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلق سوز
1376- 1375/ د / 1
آتش خشم: آتش قهر الهی.
علم: آگاهی به اسرار حق است.
ایثار: در لغت ترجیح دادن دیگرى است بر خود درحالیکه خود نیازمند باشد.. در قرآن کریم است «وَ یُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ: و بر خود مىگزینند (دیگرى را) هر چند که نیازمند باشند.»[1] منظور این است که از اثر مجاهدت با نفس، حرص در شما از میان رفت و ایثار جای آن را گرفت. و حقیقت «ایثار» در اصطلاح عارفان «بذل جان» است.[2]
نفس ناری: مانند نفس دوزخ خوی است.
او: اشاره به نفس است، یعنی نفس، به خدمت راه حق در آمده است.
وفا: به معنای ایمان و اعتقاد و انجام وظایف بندگی است. ضمیر
داعِىِ حق: داعى إلَى اللَّه، پیغمبر، فرستاده خدا. و برگرفته است از آیه «وَ داعِیاً إِلَى اَللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً.»[3] و نیز «یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اَللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ.»[4] و «وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اَللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی اَلْأَرْضِ.»[5]
در جحیم نفس آب آوردن: کنایه از کشتن نفس به صبر و عبادت. خاموش کردن آتش هواهای نفسانی است.
چیست احسان:اشاره دارد به آیه واقعه در سوره الرحمن که مىفرماید: «هَلْ جَزاءُ اَلْإِحْسانِ إِلاَّ اَلْإِحْسانُ»: آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟ [6]
قربانی: همان کسانی هستند که نفس ( نفس دوزخی) را کشتهاند و در حق فانی و به بقای حق باقی و جاودانه شدهاند.
( 2568) براى اینکه شما این نفس دوزخ خوى و این آتش گبر فتنه جوى را. ( 2569) جد و جهد کردید تا صفا یافته و تبدیل شد آرى شما براى خدا این آتش را کشتید و تبدیل بباغ و سبزه شد. ( 2570) آتش شهوتى که شعله مىزد تبدیل بسبزه تقوى و نور هدى گردید. ( 2571) آتش خشم شما حلم و ظلمت جهل شما علم شد. ( 2572) آتش حرصتان بخشش و ایثار شده و آن حسدى که چون خار بود بدل بگلزار گردید. ( 2573) بلى این طور شد براى اینکه شما تمام آتشهاى خود را پیش از وقت براى خاطر خدا کشتید. ( 2574) نفس آتشین را چون باغى ساخته و در آن تخم وفا کاشتید. ( 2575) هم او مبدل بباغ شده و بلبلان ذکر و تسبیح شما در چمن زارها و اطراف جویبارهاى آن مشغول نغمه سرایى هستند. ( 2576) شما داعى حق را اجابت کرده از جهنم نفس آب بیرون آورده و ریشه بنیان نفس را به آب رسانیدهاید. ( 2577) دوزخ هم در حق شما سبزه و گلشن و برگ و نوا گردید. ( 2578) جزاى احسان و نیکى چیست آیا جز لطف و احسان و ثواب تواند بودن . ( 2579) شما گفتید که ما قربانى بوده و در پیشگاه اوصاف بقا فانى هستیم .
مولانا می گوید: غلبه انسان بر نفس، موجب لطف حق میشود؛ تا آنجا که مؤمن آتش دوزخ را هم گل و گلزار میبیند. مولانا سخن را با مضمون آیه شریفهْ سوره الرحمن ادامه میدهد: «هَلْ جَزاءُ اَلْإِحْسانِ إِلاَّ اَلْإِحْسانُ»
[1] - (سوره حشر،آیه 9)
[2] - (نگاه کنید به: کشف المحجوب، ص 236- 244)
[3] - (سوره احزاب،آیه 46)
[4] - (سوره احقاف، آیه31)
[5] - (سوره احقاف،آیه 32)
[6] - سوره الرحمن، آیه 60
( 2560)گفت پیغامبر مر آن بیمار را |
|
این بگو کای سهلکن دشوار را |
( 2561)آتنا فی دار دنیانا حسن |
|
آتنا فی دار عقبانا حسن |
( 2562)راه را بر ما چو بستان کن لطیف |
|
مقصد ما لطف خود کن ای شریف |
( 2563)مؤمنان در حشر گویند ای ملک |
|
نی که دوزخ بود راه مشترک |
( 2564)مؤمن و کافر برو یابد گذار |
|
ما ندیدیم اندرین ره دود و نار |
( 2565)نک بهشت و بارگاه آمنی |
|
پس کجا بود آن گذرگاه دنی |
( 2566)پس ملک گوید که آن روضهْ خضر |
|
که فلان جا دیدهاید اندر گذر |
( 2567)دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت |
|
بر شما شد باغ و بستان و درخت |
سهل کن: آسان کننده، و «مُسهِّل» از نامهاى خداوند است که در دعاها و از جمله در دعاى جوشن کبیر (بند 49) آمده است.
آتِنا: برگرفته است از آیه «رَبَّنا آتِنا فِی اَلدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ اَلنَّارِ: پروردگار ما، ما را نیکى ده در دنیا و در آخرت، و ما را نگه دار از عذاب آتش.»[1]
عقبا (عقبى): آن جهان، آخرت.
راه: مقصود «صراط» است، که همه در قیامت از آن میگذرند و آتش دوزخ در زیر آن زبانه میکشد، اما برای مؤمنان همان آتش، باغ و بستان مینماید. و نیز گذشتن از هواى نفس.
منزِل: یعنی مقصد ما، هدف ما، در نسخه نیکلسون به فتح میم و کسر راء (مَنزِل) ضبط شده، و در نسخه اساس بدون ضبط است. لیکن با توجه به آیه 29 سوره مؤمنون، «مُنزِل» درست است.
راه مشترک: راهى که دوزخیان و بهشتیان باید آن را بپیمایند، و این معنى برگرفته است از آیه «وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وارِدُها کانَ عَلى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا: و نیست از شما جز که در آینده باشد در آن (دوزخ) بر پروردگار تو بایسته و گذرانیده است.»[2]
بارگاه ایمنى: کنایه از آسایشى که در بهشت است.
دنى: پست. گذرگاه دنى: کنایت از گذرگاهى که کافران برون شدن از آن نتوانند، دوزخ.
روضه: باغ.
خضر: جمع خُضرَه: سبزه، و در این بیت به معنى مفرد به کار رفته است.
( 2560) حضرت رسول (ص ع) به بیمار فرمودند دعا کن و این را بگو: اى کسى که دشواریها را آسان مىسازى. ( 2561) اى پروردگار ما بما در دنیا و آخرت نیکویى عطا فرموده و ما را از عذاب آتش محافظت فرما .( 2562) بار الها راه را براى ما چون بوستان ملایم طبع نموده مقصد ما را لطف بىانتهاى خود قرار ده. ( 2563) مؤمنین در روز قیامت بفرشتهاى که راهنماى آنها است مىگویند مگر دوزخ در راه بهشت واقع نشده. ( 2564) که مؤمن و کافر باید گذارشان به آن جا بیفتد ما که در راه آتش ودودى ندیدیم. ( 2565) اکنون ما ببارگاه امن خداوندى رسیده و در بهشتیم پس آن گذرگاه پست که فرمودهاند کجا بود؟. ( 2566) ملک جواب مىدهد آن باغ سبز و خرمى که در فلان محل از راه در عبور دیدید. ( 2567) دوزخ همان و سیاستگاه سخت آن جا بود ولى براى شما بباغ و گلستان و درخت تبدیل شده بود.
سه بیت نخست این ابیات دنبالهْ مطلبی است که در 2146 آغاز شده است و در 2218 و2258 نیز به آن باز گشتی داشته ایم . پیامبر(ص) به صحابی چنین توصیه میکند: بهجای آن که عذاب آخرت را در دنیا بخواهی، از پروردگار در دنیا و آخرت خوبی طلب کن و از او بخواه تا تو را از آتش دوزخ در امان بدارد.
در ادامه ابیات درپاسخ مؤمنان که می پرسند: ما شنیده بودیم راه بهشت و دوزخ مشترک است وهر مؤمنی از دوزخ عبور می کند، پس چرا ما عبور نکردیم، فرشتگانمیگویند: آن باغِ سبز و آن بوستانی که در فلانجا در گذرگاه دیدهاید، دوزخ و کیفرگاه سخت و ناگوار همانجا بود, ولی برای شما آن دوزخ به باغ و بوستان و چمنزار مبدّل شد. این کلام مولانا اشاره دارد به این حدیث: «یاتی اقوام ابواب الجنة فیقولون الم یعد نا ربّنا آن نرد النار فیقال مررتم علیها وهی خامدة؛دستههایی از مؤمنان به درهای بهشت میآیند و میگویند: مگر خدا به ما وعده نداده بود که به دوزخ وارد خواهید شد؟ به آنان گفته میشود: بر آن گذشتید و آن خاموش بود.» [3]
( 2552)پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند |
|
بر خداوندیش هر دو ساجدند |
( 2553)لیک مؤمن دان که طوعاً ساجد است |
|
زآنکه جویای رضا و قاصد است |
( 2554)هست کرهاً گبر هم یزدانپرست |
|
لیک قصد او مرادی دیگر است |
( 2555)قلعهْ سلطان عمارت میکند |
|
لیک دعوی امارت میکند |
( 2556)گشته یاغی تا که ملک او بود |
|
عاقبت خود قلعه سلطانی شود |
( 2557)مؤمن آن قلعه برای پادشاه |
|
میکند معمور نی از بهر جاه |
( 2558)زشت گوید ای شه زشتآفرین |
|
قادری بر خوب و بر زشت مهین |
( 2559)خوب گوید ای شه حسن و بها |
|
پاک گردانیدیام از عیبها |
ساجد: کنایه از اقرار آورنده، خاضع.
طَوعاً: از روى میل، به رغبت.
قاصد: خواهنده، اراده کننده.
کَرهاً: ناخواه، برگرفته است از آیه وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی اَلسَّمواتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ: و او را گردن نهادند، آن چه در آسمانها و زمین است به خواه و ناخواه و بدو باز مىگردند.»[1] مؤمن خدا را سپاس گوید که او را خوب آفرید تا گروید و کافر در عین حال که خدا را آفریننده خود مىداند و به خداوندى او اعتراف مىکند گناه خود به خدا نسبت دهد چنان که شیطان سجده نکردن و گمراه شدن خویش را به خدا نسبت داد و گفت «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ اَلْمُسْتَقِیمَ.»[2]
گفت شیطان که بِما أغوَیتَنِى کرد فعلِ خود نهان دیو دَنى
گفت آدم که ظَلَمنا نَفسَنا او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
1489- 1488/ د / 1
سلطانى: از آن سلطان گردیدن. کنایت از باز گردیدن به خدا.
مَهین: خوار.
( 2552) این است که کفر و ایمان زشت و زیبا گواه کمال او و در مقابل خداوندیش سر تعظیم فرود آوردهاند. ( 2553) ولى مؤمن بالطوع و الرغبة سجده مىکند زیرا که جویاى رضاى او بوده و از روى قصد و نیت خالص او را مىپرستد. ( 2554) گبر هم بطور اکراه یزدان پرست است ولى قصد و نیت او از این پرستش چیز دیگرى است. ( 2555) قلعه سلطان را تعمیر مىکند ولى خود دعوى سلطنت دارد. ( 2556) یاغى شده که تا قلعه مال او باشد ولى عاقبت قلعه مال سلطان خواهد بود. ( 2557) ولى مؤمن آن قلعه را براى سلطان مىسازد نه براى جاه و مقام. ( 2558) زشت بزبان حال مىگوید اى پادشاه زشت آفرین تو بخوب و بد قادر هستى. ( 2559) خوب نیز مىگوید اى پادشاه حسن و روشنى تو مرا از عیبها پاک کردهاى. (- حاصل این است که او خوب و بد گل و خار زشت و زیبا هر چه را که بخواهد خلق مىکند. (- او بهر سلطانى سلطنت داشته و کار ساز همه بوده هر چه اراده کند آن را مىکند.
مولانا می گوید: یکی «طوعاً» و از روی رغبت و ایمان و دیگری «کُرهاً» و از روی بیمیلی و قصد دنیوی یا برای تظاهر به ایمان و بهرهبرداری از آن در زندگی اجتماعی سجده میکند. «قلعه سلطان»، تن و زندگی این جهانی است که یکی آن را برای خود و فرمانروایی نفس میسازد و دیگری آن را در خدمت حق قرار میدهد. مولانا میگوید: کافر، فرعون یا شیطان، همه معترفند که همهْ پدیدهها آفریده حق است و اگر گناه خود را به ارادهْ حق ربط میدهد باز اعتراف به قدرت حق دارد. حتی شیطان هم خود را مقصر نمیداند و میگوید: « فَبِما أَغْوَیْتَنِی » از طرف دیگر انسان پاکنهاد هم میگوید: ای پادشاه زیبایی و روشنی! تو مرا از همهْ عیبها پاک و طاهر گردانیدی. پس انسانهای نیکسرشت و با ایمان نیز توفیقات خود را از جانب پروردگار میدانند و اعتراف میکنند که اگر عنایت ربّانی نبود هرگز از خود حرکتی و جنبشی در مسیر خیر نمیدیدند.
( 2544)ور تو گویی هم بدیها از ویاست |
|
لیک آن نقصان فضل او کی است |
( 2545)آن بدی دادن کمال اوست هم |
|
من مثالی گویمت ای محتشم |
( 2546)کرد نقاشی دو گونه نقشها |
|
نقشهای صاف و نقشی بیصفا |
( 2547)نقش یوسف کرد و حور خوشسرشت |
|
نقش عفریتان و ابلیسان زشت |
( 2548)هر دو گونه نقش استادی اوست |
|
زشتی او نیست آن رادی اوست |
( 2549)زشت را در غایت زشتی کند |
|
جمله زشتیها به گردش بر تند |
( 2550)تا کمال دانشش پیدا شود |
|
منکر استادیاش رسوا شود |
( 2551)ور نداند زشت کردن، ناقص است |
|
زین سبب خلاق گبر و مخلص است |
فضل: لطف حق در مرتبهای بالاتر از شایستگی بندگان است:« قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ »: بگو: «فضل (و موهبت نبوّت و عقل و منطق، در انحصار کسى نیست؛ بلکه) به دست خداست؛ و به هر کس بخواهد (و شایسته بداند،) مىدهد؛ و خداوند، واسع [= داراى مواهب گسترده] و آگاه (از موارد شایسته آن) است.[1]
مُحتشَم: (اسم مفعول از احتشام) در لغت با جلال و شکوه، بزرگ، بزرگوار. و در اینجا مجرد خطاب محترمانه است.
صاف: زیبا، بىعیب.
زشتى: نقصان، ناتوانى.
زشت کردن: یعنی آفریدن موجود زشت.
رادى اوست: یعنی لطف و بخشندگی اوست که همه چیز (خوب و بد) میدهد استادى، حکمت، دانشمندى.
ور نداند زشت کردن، ناقص است: منظور سخن پاسخ به پرسشى مقدّر است، و آن اینکه بدى را جز خدا که آفریده است؟ و آیا جز خدا آفرینندهاى است؟
گبر: در این جا مطلق کافر، بىایمان.
مُخلص: دیندار، متدین، مسلمانِ خالص.
مولانا میگوید: پدیدههای آفرینش، زشت و زیبا، همه نشانهْ قدرت و فضل الهی است. این در نظر ما و بر پایهْ سود و زیان ماست که چیزی زشت یا زیبا مینماد. مولانا مؤمن با اخلاص را نمونهْ خلقتِ زیبا و«گبر» را نمونه خلقت زشت میشمارد. وی از مثال نقاشی که نقشهای زشت و زیبا میسازد، نتیجه میگیرد که در آفرینش، بد و خوب هر دو گواه خداوندی او هستند و هر دو ساجدند و معترفند و در برابر او سر تعظیم فرود میآورند.
مطلبی را که مولانا در این جا با هنرمندی خاص خود واز منظر ی متفاوت با متکلمین وحکما آن را مطرح می کند، از عویصه های بحث کلامی بشمار می آید ونیاز به توضیح بیشتری دارد ، در حقیقت سرودهْ مولانا پاسخ به پرسشى مقدّر است، و آن اینکه بدى را جز خدا که آفریده است؟ و آیا جز خدا آفرینندهاى است؟ قرآن کریم گوید: «قُلِ اَللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.»: بگو: «خدا خالق همه چیز است؛ [2] پس خالق بدیها هم حق تعالى خواهد بود. در این صورت یکى از دو پرسش پیش مىآید، چگونه آفرینش بدى را به خیر مطلق توان نسبت داد؟ و چگونه با آن چه خدا آفریده مىتوان در افتاد؟. این مشکلى است که از دیر باز مطرح بوده است.
فیلسوفان و متکلمان و عارفان اسلامى کوشیدهاند تا در حد توانایى اندیشه خود، آن را بگشایند. آنان مىگویند اوّلاً هر چه در جهان است آفریده خداست، دیگر اینکه در آفرینش، شر و بدى نیست، آن چه در جاى خود به نظر زشت مىآید با در نظر گرفتن آن در مجموعه جهان زیباست. حاجى سبزوارى در این باره چنین نوشته است: «هر گاه بناى عالى را به تمام ملاحظه کنى، چنان که نشیمنگاه شامخ مىخواهد از مطبخ و مبرز نیز ناگزیر است و اگر نداشته باشد ناقص است. چنین است اجزاى کل عالم نسبت به مجموع عالى.»[3] عنایت ازلى چنان بوده است که هر ماهیت نصیب خود را از وجود احراز کند. و بارى تعالى آن را بر حسب استعدادى که در آن است به بهترین صورت پدید آورده است و کمال قدرت خود را در آفریدن او نشان داده است. مولانا در مطاوى مثنوى بارها این مشکل را مطرح کرده است و چنان که عادت اوست با تمثیل مشکل را گشوده است:
نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم
پیشِ قُدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه
گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادى و گه غم کند
613- 611/ د / 1
عیب شد نسبت به مخلوق جَهول نى به نسبت با خداوندِ قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمت است چون به ما نسبت کنى کفر آفت است
ور یکى عیبى بود با صد حیات بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را یکسان کشند ز آن که آن هر دو چو جسم و جان خوشاند
1999- 1996 / د /1
زشتى خط زشتى نقّاش نیست بلکه از وى زشت را بنمودنى است
قوّت نقّاش باشد آن که او هم تواند زشت کردن هم نکو
گر کشانم بحثِ این را من بساز تا سؤال و تا جواب آید دراز
1374- 1372 / د /3
نقشها گر بىخبر گر با خبر در کف نقّاش باشد مُحتضر
دم بدم در صفحه اندیشهشان ثبت و محوى مىکند آن بىنشان
3333- 3332/ د / 6
سنایى در این باره چنین گوید: [4]
سوى تو نام زشت و نام نکوست ور نه محض عطاست هر چه از اوست
بد از او در وجود خود ناید که خدا را بد از کجا شاید؟
آن که آرد جهان به کُن فَیَکُون چون کند بد به خلق عالم؟ چون؟
خیر و شر نیست در جهان سخن لقب خیر و شر به تو است و به من
آن زمان کایزد آفرید آفاق هیچ بد نافرید بر اطلاق
( 2541)نیست غم گر دیر بی او ماندهای |
|
دیرگیر و سختگیرش خواندهای |
( 2542)دیر گیرد سخت گیرد رحمتش |
|
یک دمت غایب ندارد حضرتش |
( 2543)گر تو خواهی شرح این وصل و ولا |
|
از سر اندیشه میخوان والضحی |
دیرگیر و سختگیر:یعنی پروردگار دیر به بنده عنایت میکند و به آسانی عنایت نمیکند، اما عنایت الهی بسیار استوار و پایدار است؛ گرچه دیر به سراغ ما بیاید.
دم: کنایه از نفس و همت پیر که سالک را نیرو مىبخشد،توجه و عنایت حق است.
ولا: یعنی دوستی و در اینجا دوستی حق در حقّ بندگان است.
وَ الضُّحى: سوگند به چاشتگاه.
( 2541) اگر مدتى است که بىاو ماندهاى و او را دیر گیر و سخت گیر خواندهاى غم مدار. ( 2533) اگر چه رحمتش دیو مىگیرد ولى سخت مىگیرد و بعلاوه بدان که دمى از تو غافل نیست. ( 2534) اگر تو شرح این اتصال و دوستى را مىخواهى با دقت و تفکر سوره «وَ اَلضُّحى» را بخوان.
بارها در لابه لای مثنوى آمده است که سالک باید در سایه عنایت پیر و تحت تعلیمهاى او به سلوک ادامه دهد. و تعلیم اوست که سالک را از خطرهاى هواى نفس باز مىدارد تا آن جا که نفس او را مغلوب و منکوب کند. ولى یافتن این پیر و در پناه او به کشتن نفس پرداختن، از سالک به خودى خود بر نمىآید، بلکه پیوسته باید از خدا بخواهد که او را در جهت رضاى خویش- که همان اطاعت پیر است- بدارد زیرا همه کارها به دست خداست. و باشد که بنده از خدا حاجتى خواهد و روا نشود، و در این صورت مأیوس نباید بود و بر طلب باید افزود. مولانا میگوید: اگر میخواهی بدانی که عنایت حق چگونه بندگان را دربر میگیرد، از روی تأمل، سوره والضحی را بخوان:« وَالضُّحَى وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَى وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَى وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»: قسم به روز در آن هنگام که آفتاب برآید (و همه جا را فراگیرد)، و سوگند به شب در آن هنگام که آرام گیرد، که خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است! و مسلّماً آخرت براى تو از دنیا بهتر است! و بزودى پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوى! آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟! و تو را گمشده یافت و هدایت کرد، و تو را فقیر یافت و بىنیاز نمود، حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن، و سؤالکننده را از خود مران، و نعمتهاى پروردگارت را بازگو کن![1]
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |