شب چراغت را فتیلِ نو بتاب |
|
پاک دان زینها چراغ آفتاب |
اه که چون دلدار ما غمسوز شد |
|
خلوت شب در گذشت و روز شد |
جز به شب جلوه نباشد ماه را |
|
جز به درد دل مجو دلخواه را |
د/2 ب/1850 ببعد
هنگام شب، فرصت را غنیمت شمار و چراغ خانه دل را با راز و نیاز، فتیلهای نو بگذار و پرتو خورشید حقیقت را از همه این ابزار و اسباب مادی پاک و منزّه بدان. خلوت شب، هنگام راز و نیاز با معشوق حقیقی و وقت خلوت نمودن سالک با خودش است که در این خلوت، حضرت حق بر او تجلی میکند و انیس او میشود. اما اگر دلدار، غم را بسوزاند و نابود کند، این حالت از میان میرود و ما دوباره به روز و زندگی عادی باز میگردیم. مولانا میگوید: ماه تنها در شب میتابد و جلوه میکند؛ پس جز با درد دل نباید به دنبال محبوب برآیی.
آب رحمت بایدت رو پست شو |
|
وانگهان خور خمر رحمت مستشو |
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر |
|
بر یکی رحمت فرو مای ای پسر |
چرخ را در زیر پا آر ای شجاع |
|
بشنو از فوق فلک بانگ سماع |
پنبهی وسواس بیرون کن زگوش |
|
تا به گوشت آید از گردون خروش |
پاک کن دو چشم را از موی عیب |
|
تا ببینی باغ و سروستان غیب |
دفع کن از مغز و از بینی زکام |
|
تا که ریح الله در آید در مشام |
هیچ مگذار از تب و صفرا اثر |
|
تا بیابی از جهان طعم شکر |
داروی مردی کن و عنین مپوی |
|
تا برون آیند صد گون خوبروی |
کندهْ تن را ز پای جان بکن |
|
تا کند جولان به گردت انجمن |
غل بخل از دست و گردن دور کن |
|
بخت نو دریاب در چرخ کهن |
د/2 ب/1944 ببعد
موضوع سخن، گسستن از دلبستگیها و وابستگیهای این جهانی و مظاهر مادی و پیوستن به معنویات و مقامات روحانی است که تا از آن دل نکنی به این دلدار نرسی. «آب رحمت» یعنی اگر به آب رحمت نیاز داری، خود و زندگی این جهانی را خوار و کوچک شمار. «خمر رحمت» حق، است و باید ما را غرق در خود کند. «فروآمدن» در اینجا، یعنی قانع شدن و بسنده کردن. «چرخ را در زیر پا آوردن» یعنی به فراتر از عالم ماده اندیشیدن. در این مرتبه است که انسان در عرش الهی آواز میشنود. بنابراین زندگی این جهانی و ارزشهای مادی را باید ناچیز بدانی تا هستی حقیقی و معرفت حق را دریابی. تا وقتی که حجابها و پردههای نفسانی بر گوش باطن آدمی کشیده شده باشد، نمیتواند بانگ غیبی را بشنود؛ لذا مولانا میگوید: از گوش جان، پنبه وسواس شیطانی را برون کن تا از آسمان، سروشی پر خروش به گوش تو رسد. دو چشمت را از موی عیب پاک کن تا باغ و بوستان عالم غیب را مشاهده کنی. تا وقتی سالک، چشم دل خود را از معایب نفسانی پاک نکرده باشد، نمیتواند باغ معارف و بوستان اسرار غیب را مشاهده کند. زکام خواهشهای نفسانی را از مغز و بینیات بزدای تا نسیم جانبخش الهی به مشام تو برسد. تب و صفراهای باطنی، ذائقه درونی انسان را مختل میسازد و نمیتواند طعم شیرین حقایق را بچشد. به مرتبه اهلالله و مردان حق واصل شو تا صد نوع از حقایق بکر و عروسان روحانی برای تو خودنمایی کنند. «جولان جان به گرد انجمن» یعنی در جمع دوستان اهل راز، که در آنجا جان در بند نیازهای تن نیست و آزادانه جولان میکند.
ترس و نومیدیات دان آواز غول |
|
میکشد گوش تو تا قعر سفول |
هر ندایی که تو را بالا کشید |
|
آن ندا میدان که از بالا رسید |
هر ندایی که تو را حرص آورد |
|
بانگ گرگی دان که او مردم درد |
این بلندی نیست از روی مکان |
|
این بلندیهاست سوی عقل و جان |
د/2 ب/1961 ببعد
ترس از نداشتن، صدای شوم نفس است که مانند آواز غول، رهروان را میترساند و گمراه میکند و به پستی (سُفول) میکشاند. «بالا» عالم معنا و عالم غیب است و این بلندی، بلندی جسمی و ظاهری نیست؛ بلکه کمال روح و عقل است که به روح مطلق و عقل کل، پیوند مییابد.
لوح را اول بشوید بی وقوف |
|
آنگهی بر وی نویسد او حروف |
خون کند دل را و اشک مستهان |
|
بر نویسد بر وی اسرار آنگهان |
وقت شستن لوح را باید شناخت |
|
که مر آن را دفتری خواهند ساخت |
چون اساس خانهای میافکنند |
|
اولین بنیاد را برمیکنند |
گل برآرند اول از قعر زمین |
|
تا به خر برکشی ماء معین |
از حجامت کودکان گریند زار |
|
که نمیدانند ایشان سر کار |
مرد خود زر میدهد حجام را |
|
مینوازد نیش خون آشام را |
میدود حمال زی بار گران |
|
میرباید بار را از دیگران |
جنگ حمالان برای بار بین |
|
این چنین است اجتهاد کار بین |
د/2 ب/1831 ببعد
لوح در مکتب خانههای قدیم، صفحه چوبی یا فلزی بود که روی آن سرمشق به شاگرد میدادند و پس از هر تمرین، نوشتهها را میشستند تا سرمشق دیگری بنویسند. در اینجا مولانا، لوح را به جای دل سالک گرفته است که اول باید آن را از علایق این جهانی بشویند. «بیوقوف» سالکی است که هنوز در آغاز راه است. این لوح دل را با خون میشویند و با اشک بر آن درس طریقت را مینویسند. کلام مولانا در این است که شستن لوح، نشانه شایستگی آن است. اگر سالکی را پیر بپذیرد و لوح دل او را پاک کند، او خود مرد راه حق خواهد شد. مولانا مثالهایی در این رابطه ذکر میکند.
1. تا لوح دل با ریاضت و تحمل سختیها از وساویس نفسانی پاک نشود، جایگاه اسرار حق نگردد.
2. وقتی بخواهند خانهای نو بسازند، خانه کهنه را بهکلی ویران میکنند، پس تا مرارت بیخانگی و تحمل خرابیها نباشد، خانه نو ساخته نمیشود.
3. چاهی که آب گوارا دارد، هنگام حفر مدتها از آن گل بیرون میآید تا صاف و شفاف گردد.
4. کودکان از ترس حجامت زارزار میگریند، زیرا حکمت و مصلحت حجامت کردن را نمیدانند، درحالیکه مرد عاقل به حجامتگر پول میدهد و نیش حجامت را عزیز و گرانبها میشمرد، پس تا نیش حجامت و تحمل رنج و درد حجامت نباشد گوهر سلامتی حفظ نمیماند.
5. کشمکش و درگیری حمّالان را نگاه کن که چگونه بر سربردن بار سنگین با یکدیگر دعوا میکنند. همینطور است تلاش و کوشش انسان آگاه و بصیر.
چون گرانیها اساس راحت است |
|
تلخها هم پیشوای نعمتست |
حُفَّةِ الجَنّه بمکروهاتنا |
|
حفّةِ النیران مِن شهواتنا |
تخم مایهْ آتشت شاخ تر است |
|
سوختهْ آتش قرین کوثر است |
هر که در زندان قرین محنتی است |
|
آن جزای لقمهای و شهوتی است |
هر که در قصری قرین دولتی است |
|
آن جزای کارزار و محنتی است |
هر که را دیدی بز رو سیم فرد |
|
دان که اندر کسب کردن صبر کرد |
د/2 ب/1840 ببعد
عارف بیداردل نیز در این جهان بر سر حمل کردن بار امانت و عهد الهی و رفتار و کردار نیک بر یکدیگر پیشی میگیرند، زیرا به فرجام نیک آن آگاهاند. زحمتها و مشقّتها، پایه و اساس هر نوع آسایش و راحتی است و تلخیها نیز مقدمه شیرینی نعمتهاست. چنانکه باری تعالی در آیه 5 و6 سوره انشراح میفرماید:«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً / إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً »به یقین با (هر) سختی، آسانی است. / (آری) مسلّماً با (هر) سختی، آسانی است. پس با هر دشواری، آسانی است. مولانا میگوید: پذیرفتن رنج و مشقت، شرط توفیق است. «کاربین» کسی است که کار حق و راه حق را میداند. «گرانیها» یعنی رنجها. «پیشوای نعمت» یعنی مقدمه نعمت. مولانا به این حدیث نیز نظر دارد که: «حُفّت الجنّة بالمکاره و حُفّت النار بالشهوات»؛ بهشت در دشواریها بسته و پیچیده است و دوزخ در لذّتها و شهوترانیها. «شاختر» همان شهوات و لذات است که ما را به آتش میافکند؛ و «آتش» رنجهایی است که ما را به بهشت و آب کوثر میرساند. «زندان» دوزخ است. «قصر» قصرهای بهشت است که به مؤمنان وعده دادهاند. «کارزار و محنت» ریاضتها و رنجهای سالکان است که با نفس کارزار میکنند. «به زر و سیم فرد» یعنی بسیار ثروتمند؛ اما در اینجا ثروت معنوی و روحانی مورد نظر است. «صبر» مجاهده و ریاضت سالکان است.
بی سبب بیند، چو دیده شد گذار |
|
تو که در حسّی، سبب را گوشدار |
آن که بیرون از طبایع جان اوست |
|
منصب خرق سببها آن اوست |
بیسبب بیند نه از آب و گیا |
|
چشم چشمهْ معجزات انبیا |
این سبب همچون طبیب است و علیل |
|
این سبب همچون چراغ است و فتیل |
شب چراغت را فتیل نو بتاب |
|
پاک دان زینها چراغ آفتاب |
رو تو کهگل ساز بهر سقف خان |
|
سقف گردون را ز کهگل پاک دان |
د/2 ب/1846 ببعد
مولانا در این ابیات نتیجه و ثمره ریاضت و تحمل مشقّت سالکان را که همان مشاهده حقیقت بدون ابزار باشد، تصویر میکند و میگوید: ابزار مادی و این جهانی برای آنها (رهروان و واصلان به حق) ارزشی ندارد. «دید شد گذار» یعنی چشم بینا شد، بازشد. سالکی که از عالم حس و زندگی مادی فراتر رفته است، اگر چشمش هم کور شود باز با چشم باطن میبیند، ولی تو که هنوز اسیر این زندگی هستی، به سبب و ابزار (چشم) تکیه کن. «طبایع» چهار گونه سرشت یا مزاج را گویند. «جان بیرون از طبایع» روح مرد کامل است. چنین کسی ابزارها و سببها و روابط زندگی مادی را قبول ندارد و به آن تکیه نمیکند. «خرق» دریدن و پاره کردن است. مولانا میگوید: اگر چشم، چشمه معجزات انبیا را میبیند، بیسبب میبیند، نه با ابزاری به نام چشم که از مواد این جهانی پدید آمده است. مولانا، جویندگان ابزار و سبب را به «علیل» بودن یا به «چراغ» تشبیه میکند و میگوید: حقیقت مثل آفتاب است و فتیله نمیخواهد، یا مانند سقف آسمان است که به کاهگل و اندود نیاز ندارد. علم اسرار حق نیز از طریق اسباب ظاهر به دست نمیآید.
گر بنالیدی و مُستغفِر شدی |
|
نور رفته از کرم ظاهر شدی |
لیک استغفار هم در دست نیست |
|
ذوق توبه نقل هر سرمست نیست |
زشتی اعمال و شومی جحود |
|
راه توبه بر دل او بسته بود |
از نیاز و اعتقاد آن خلیل |
|
گشت ممکن امر صعب و مستحیل |
همچنین بر عکس آن انکار مرد |
|
مس کند زر را و صلحی را نبرد |
دل به سختی همچو روی سنگ گشت |
|
چون شکافد توبه آن را بهر کشت |
د/2 ب/1646 ببعد
اگر آن فیلسوفنما به درگاه خدا مینالید و آمرزش میخواست، مسلما از فضل الهی، بینایی از دست رفتهاش را بازمییافت. ولی باید به این نکته توجّه داشت که آمرزش خواستن آسان به دست نمیآید و چشیدن لذت توبه نصیب هر سرمست غافلی نمیشود. کسی که مستوجب قهر الهی باشد خداوند در توبه را نیز بر او میبندد. در اعتقادات ما، پذیرش توبه همیشه از جانب پروردگار است:«فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ اِنَّهُ هُوَالتَّوّابُ الرَّحیمُ». پس آدم کلماتى از پروردگارش دریافت داشت و [خداى پرمهر ]توبه او را پذیرفت، (بقره 37). چرا
مولانا میگوید: رفتار بد و عناد و ستیزهگری، راه توبه را به روی انسان میبندد. دل انسان عنود، از شدت سختی مانند سنگ شده است؛ پس چگونه توبه میتواند آن دل سنگ شده را بشکافد و برای کاشت بذرهای حق و معرفت آماده سازد. «کشت» نهادن پایههای ایمان است.
چون شُعَیبی کو که تا او ازدعا |
|
بهر کشتن خاک سازد کوه را |
یا بدریوزه مقوقس از رسول |
|
سنگلاخی مزرعی شد با اصول |
کهربای مسخ آمد این دغا |
|
خاک قابل را کند سنگ و حصا |
هر دلی را سجده هم دستور نیست |
|
مزد رحمت قسم هر مزدور نیست |
هین به پشت آن مکن جرم و گناه |
|
که کنم توبه در آیم در پناه |
د/2 ب/1650 ببعد
مولانا گفت که دلهای سخت را نمیتوان برای توبه و ایمان آماده کرد. در این ابیات میگوید: مگر ایمان مردان حق، سنگ را به خاک نرم بدل کند. کسانی همچون شعیب پیامبر که بر اثر دعا، کوه سنگی را برای زراعت به خاک دگرگون ساخت. و یا چون ابراهیم، خلیل خدا که آتش برای او گلستان شد. یا مردی چون مُقَوقس (حاکم مصری) که ایمان آورد و گفتهاند که به دعای پیامبر، سنگلاخی برای او مزرعهای حاصلخیز شد. و نیز برعکس موارد گفته شده، انکار آن مرد، طلا را مس میسازد و صلح را به جنگ مبدّل میکند. این ناخلف، کهربای وارونه است و خاک حاصلخیز را به سنگ و سنگریزه تبدیل میکند. مولانا میگوید: این دغا و نادرستی ممکن است چیزی را دگرگون کند اما این دگرگونی مسخ است و هر چیز را به صورت ناخوش آیندی درمیآورد. بله؛ رحمت حق، مزد عبادت و اعتقاد است اما به هر معتقدی هم این مزد را نمیدهند. سخن از لوازم و شرایط توبه است که اگر نباشد توبه انسان پذیرفته نمیشود. «به پشت آن» یعنی به پشتگرمی آن.
میبباید تاب و آبی توبه را |
|
شرط شد برق و سحابی توبه را |
آتش و آبی بباید میوه را |
|
واجب آید ابر و برق این شیوه را |
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم |
|
کی نشیند آتش تهدید و خشم |
کی بروید سبزهْ ذوق وصال |
|
کی بجوشد چشمهها ز آب زلال |
کی گلستان راز گوید با چمن |
|
کی بنفشه عهد بندد با سمن |
کی چناری کف گشاید در دعا |
|
کی درختی سر فشاند در هوا |
کی شکوفه آستین پر نثار |
|
بر فشاندن گیرد ایام بهار |
کی فروزد لاله را رخ همچو خون |
|
کی گل از کیسه بر آرد زر برون |
د/2 ب/1657 ببعد
در این قسمت بخشی از قصه مناجات شبان و محاجّه موسی را نقل میکنیم تا مشام جان ما به بوی کلمات مولانا معطّر شود و بیواسطه و بیپرده و مکشوف از دریای مناجات مثنوی جرعههایی را بنوشیم.
دید موسی یک شبانی را به راه |
|
کو همی گفت: ای گریننده اله |
تو کجایی تا شوم من چاکرت |
|
چارقت دوزم، کنم شانه سرت |
دستکت بوسم، بمالم پایکت |
|
وقت خواب آید، بروبم جایکت |
ای فدای تو همه بزهای من |
|
ای به یادت هیهی و هیهای من |
این نمط بیهوده میگفت آن شبان |
|
گفت موسی: با کیست این ای فلان؟ |
گفت با آن کس که ما را آفرید |
|
این و زمین و چرخ از او آمد پدید |
گفت موسی: های بس مدبر شوی |
|
خود مسلمان ناشده کافر شدی |
این چه ژاژ است و چه کفرست و فشار |
|
پنبهای اندر دهان خود فشار |
گر نبندی زین سخن تو حلق را |
|
آتشی آید بسوزد خلق را |
بیادب گفتن سخن با خاص حق |
|
دل بمیراند، سیه دارد ورق |
دست و پا در حق ما استایش است |
|
در حق پاکی حق، آلایش است |
گفت: ای موسی، دهانم دوختی |
|
وز پشیمانی تو جانم سوختی |
جامه را بدرید و آهی کرد و تفت |
|
سر نهاد اندر بیابان و برفت |
وحی آمد سوی موسی از خدا |
|
بندة ما را ز ما کردی جدا |
تو برای وصل کردن آمدی |
|
یا خود از بهر بریدن آمدی؟ |
هرکسی را سیرتی بنهادهام |
|
هرکسی را اصطلاحی دادهام |
من نکردم امر تا سودی کنم |
|
بلکه تا بر بندگان جودی کنم |
من نگردم پاک از تسبیحشان |
|
پاک هم ایشان شوند و در فشان |
ما زبان را ننگریم و قال را |
|
ما درون را بنگریم و حال را |
ناظر قلبیم اگر خاشع بود |
|
گرچه گفت لفظ ناخاضع بود |
زانکه دل جوهر بود، گفتن عرض |
|
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض |
چند از این الفاظ و اظهار و مجاز؟ |
|
سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز |
آتشی از عشق در جان برفروز |
|
سر به سر فکر و عبارت را بسوز |
موسیا، آدابدانان دیگرند |
|
سوخته جان و روانان دیگرند |
عاشقان را هر نفس سوزیدنی است |
|
برده ویران، خراج و عشر نیست |
گر خطا گوید ورا خاطی مگو |
|
ور بود پر خون شهید، آن را مشو |
خون، شهیدان را ز آب اولیتر است |
|
این خطا از صد صواب اولیتر است |
در درون کعبه رسم قبله نیست |
|
چه غم ار غواص را پاچیله نیست |
ملّت عشق از همه دینها جداست |
|
عاشقان را ملّت و مذهب خداست |
چونکه موسی این عتاب از حق شنید |
|
در بیابان در پی چوپان دوید |
عاقبت دریافت او را و بدید |
|
گفت: مژده ده که دستوری رسید |
کفر تو دین است و دینت، نور جان |
|
ایمنی، وز تو جهانی در امان |
ای معاف یفعل الله مایشا |
|
بی محابا رو زبان را برگشا |
گفت: ای موسی از آن بگذشتهام |
|
من کنون در خون دل آغشتهام |
من ز سِدره منتهی بگذشتهام |
|
صدهزاران ساله ز آن سو رفتهام |
تازیانه برزدی اسبم بگشت |
|
گنبدی کرد و ز گردون برگذشت |
محرم ناسوت ما، لاهوت باد |
|
آفرین بر دست و بر بازوت باد |
(دفتر دوم، 1790-1720)
در هنگام دعا خداوند مجیب الدعوات به دل دعا کننده نگاه می کند و اصل هم بر دل است و لقلقه زبان اگر با نیّات قلبی یکی نباشد مقبول حضرت حق نمیشود.
بس دعاها رد شود از بوی آن |
|
آن دل کژ مینماید در زبان |
اِخْسَئوا آید جواب آن دعا |
|
چوب رد باشد جزای هر دعا |
گر حدیثت کژ بود معنیت راست |
|
آن کژی لفظ مقبول خداست |
اگر کلمات و عبارات تو ناراست و حتی غلط باشد خداوند به آن نظر نمیکند بلکه به نیّت قلبی نظر دارد. حدیث: «اِنَّ الله لایَنْظُرُ اِلی صُوَرِکُمْ وَ لا اِلی اَعْمالِکُمْ وَ لِکنْ یَنْظُرُ اِلی قُلُوبِکُمْ»(همدانی، عین القضاه، 146)
حق همی گوید نظرمان بر دل است |
|
نیست بر صورت که آن آب و گل است |
(دفتر سوم، 2444)
ما زبان را ننگریم و قال را |
|
ما درون را بنگریم و حال را |
ناظر قلبیم اگر خاشع بود |
|
گرچه گفت لفظ ناخاضع بود |
زانکه دل جوهر بود، گفتن عرض |
|
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض |
چند از این الفاظ و اضمار و مجاز |
|
سوز خواهم، سوز با آن سوز ساز |
آتشی از عشق در جان برفروز |
|
سر به سر فکر و عبارت را بسوز |
(دفتر دوم، 63-1759)
ابیات فوق بخشی از داستان و ماجرای موسی (ع) و شبان است. این داستان در این مقاله از این نظر مورد توجه قرار میگیرد که اصل ماجرا مناجات و راز و نیاز بندهای از بندگان با حضرت حق است. این حکایت اگرچه مشابهاتی در متون دیگر دارد، اما ظاهراً ساخته و پرداخته خیال و ذهن خلاّق مولاناست و مولوی در این داستان جنجالی اهدافی را دنبال میکند:
- نفی صورتگرایی و قشریگری در اندیشههای دینی.
- شناخت هرکس از حق مطابق است با شأن و مرتبه او.
- بیان احوال اولیای مستور.
- تشبیه و تجسیم اهل عشق، کمتر از تنزیه و تقدیس اهل شریعت نیست، چرا که خداوند به قلب خاشع نظر میکند نه به صورت لفظ.
- حمد و ثنای آدمی هر قدر هم کامل و مطابق شرع باشد، در مقابل مقام بیچون الهی ارزشی ندارد.
- مقبول افتادن حمد و ثنا و اجابت دعا به واسطه رحمت حق است.
- هر آیینی را که آدمی خالصانه بپذیرد آن آیین او را به وصال حق میرساند.
این داستان پر مغز و آموزنده، آیینه تاریخ فرهنگ دینی است و عصارة در پیچیدن عقل با عشق، متکلم با عارف، تشبیهگر با تنزیهگر، شریعت و حقیقت، تجربتاندیشی و معرفت اندیشی را با خود دارد و با نازکی تمام از خدا و عبادت و گوهر دین و ایمان و امن و پیامبری سخن میگوید.
کلمات شبان حکایت از آن دارد که او اهل انس است. خدا را در درون خویش که قلب عبد مؤمن است، دیده است و با آنکه چشم وی از این دیدن خبر ندارد دلش با او انسی عاری از تکلف دارد که به مناجاتش صبغهی تشبیه میبخشد و موسی به مناجات شبان و لحن آمیخته به تشبیه که در این مناجات عاشقانه او هست اعتراض میکند.[1]
گفت موسی: های بس مدبر شدی |
|
خود مسلمان ناشده کافر شدی |
این چه ژاژست و چه کفرست و فشار |
|
پنبهای اندر دهان خود فشار |
(دفتر دوم، 8-1727)
موسی (ع) در این داستام یک تنزیهگر است و شبان یک تشبیهگر. از داوری خداوند بین موسی و شبان این نتیجه حاصل میشود که هر دو مقبولاند، چون دو سطح از دینداریاند. یعنی مراتب متفاوت است. زبانها با هم فرق دارد. چوپان با سادگی و خامی خود همان را میگوید که متکلمان و عارفان فرهیخته میگویند.
سخن چوپان از چوپان مدح است و از موسی ذمّ. برای او مایهی قرب و وصال است و برای موسی مایة بعد و فراق و عذاب. در نگاهی دیگر موسی نماینده عقل است و چوپان سخنگوی عشق. و دعا عشق میخواهد نه عقل، سوز میخواهد نه آداب.
وقتی شبان به جایی رسیده است که دل او وصل به خداست و موسی نباید این اتصال را قطع کند، دیگر به مقام رندی و بیادبی رسیده است و اینجا جایی است که سالک رخصت مییابد تا در مناجات خود با معشوق متصل آداب و تربیت را به کناری نهد و عاشقانه اور ا بستاید. بیآدابی و بیترتیبی عاشق حاصل خرابی او در عشق است و عشر ندارد و چون شهید است که خون او پاک و مطهر و مقدس میشود.
عاشقان را هر نفس سوزیدنی است |
|
برده ویران خراج و عشر نیست |
گر خطا گوید ورا خاطی مگو |
|
ور بود پر خون، شهیدان را مشو |
(همان، 6-1765)
پس عاشق آداب نمیخواهد:
موسیا آدابدانان دیگرند |
|
سوخته جان و روانان دیگرند |
)همان، 1764(
قصه موسی و شبان معلوم میدارد که قرب و رضای حق با پیروی از آداب و رسوم دست نمیدهد؛ با دل شوریده و عشق مقدس حاصل میآید.[2]
و وقتی محبت مخلصانهیی انسان را به جستجوی حق وا میدارد، آداب مترسمان و اهل شریعت نمیتواند این رابطه روحانی را توجیه کند. جالب آن است که خدای مرد شبان در اینجا، برخلاف یهوة موسی، در قدس هیکل نمیگنجد و به همین سبب، آداب و ترتیبی را که کاهنان معابد درباره نیاش وی دارند بیاهمیت میشمرد.
مثل خدای اقوام شبان معبدش تمام کاینات عالم و فراخنای کوه و صحراست و نیایش چوپان که نمیخداهد معبود خود را درون محدودهی قدس الاقداس هیکل یهود محصور سازد و به جای انس و عشق با خوف و خشیت با او مواجه شود، نزد خداوند از تمام آداب و ترتیبی که موسی بر مرد ساده دل الزام میکند مقبولتر جلوه میکند. [3]
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |