( 3027)چون پدید آمد که آن مسجد نبود |
|
خانهْ حیلت بُد و دام جهود |
( 3028)پس نبی فرمود کآن را بر کنند |
|
مطرحهْ خاشاک و خاکستر کنند |
( 3029)صاحب مسجد چو مسجد قلب بود |
|
دانهها بر دام ریزی نیست جود |
( 3030)گوشت اندر شست توماهی رباست |
|
آنچنان لقمه نه بخشش نه سخاست |
دام جهود: مقصود از جهود، نامسلمان است ، آن مسجد را براى ابو عامر ترسا ساخته بودند.
مَطرَحَه: یعنی جای ریختی اشغال و زباله.
صاحب مسجد:یعنی ابوعامر راهب یا طرفداران او.
دانه بر دام ریختن: اشاره است بدان که قصد ابو عامر از ساختن آن مسجد گرد آوردن یارانى براى خود بود.
شَست: قلاّب ماهیگیرى. (گوشت بر شست براى گرفتن ماهى نهند، نه سخاوت است. بدین رو، چیزى به حساب نمىآید).
( 3027) وقتى معلوم شد که آن مسجد نبوده بلکه خانه و دام یهود بوده است. ( 3028) حضرت رسول (ص) فرمان داد که آن را خراب کرده و زمین آن را جاى زباله قرار دهید. ( 3029) صاحب مسجد مثل خود مسجد قلب و فاسد بود اینکه او خرجى کرده بود مبنى بر جود و بخشش نبود بلکه دانهاى بود که بدام ریخته بود. ( 3030) گوشتى که در شست تو براى ربودن ماهى است آن لقمه بخشش و سخا نیست.
پیامبر(ص) فرمود که آن مسجد ریاکاران و منافقان را آتش بزنند. مولانا میگوید: ساختن این مسجد جود و بخشش نبود، زیرا جود، آن بخششی است که برای منافع خود نباشد؛ به عنوان مثال: وقتی ماهیگیری تکه گوشتی بر قلاب خود میگذارد، این برای ربودن ماهی است و در حق ماهی، سخایی به خرج نداده است.
فرق محقق با مقلد :
( 3022)گرم باش ای سرد تا گرمی رسد |
|
با درشتی ساز تا نرمی رسد |
( 3023)آن دو اشتر نیست آن، یک اشترست |
|
تنگ آمد لفظ معنا بس پرست |
( 3024)لفظ در معنا همیشه نارسان |
|
زآن پیامبر گفت قد کل لسان |
( 3025)نطق اصطرلاب باشد در حساب |
|
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب |
( 3026)خاصه چرخی کین فلک زو پرهایاست |
|
آفتاب از آفتابش ذرهایاست |
گرم باش: یعنی در طلب و مجاهده باش.
گرمی رسد: یعنی جذبه و عنایت حق تو را دریابد.
قَد کلّ لِسان: «مَن اتَّقَى اللَّهَ کَلَّ لِسانُهُ: هر که از خدا ترسید زبانش کند شد.»[1] و رسول (ص) فرمود: «مَن خَافَ اللَّهَ کَلَّ لِسانُهُ.»[2]
اصطرلاب: استرلاب، ابزارى که براى اندازه گیرى ارتفاع ستارگان به کار مىرفت، و بسیارى از عملیات هندسى ریاضى علم هیئت با این آلت معلوم مىشود.
چرخ و آفتاب: کنایه از مقام عظمت پروردگار که در بیان نگنجد.
( 3022) اى سرد گرم باش تا بتو گرمى رسد و با درشتى بساز تا بنرمى برسى . ( 3023) آن دو شتر نیست بلکه یک شتر است معنى از بس بزرگ است لفظ براى اداى آن کوچک است . ( 3024) لفظ هیچ گاه نمىتواند این معنى را ادا کند بهمین نظر حضرت رسول (ص ع) فرمود «من عرف اللَّه کل لسانه» کسى که خدا را شناخت زبانش از گفتار باز ماند . ( 3025) نطق مثل اسطرلاب است مگر اسطرلاب از فلک و ستارگان تا چه اندازه مىتواند خبر دهد. ( 3026) مخصوصاً آن فلکى که این چرخ پرهاى از آنست و آفتابى که این آفتاب ذرهاى از آن.
آنچه مقلدان یا محققان در پایان راه به آن میرسند، یک حقیقت است، اما این معنای وسیعی دارد که در الفاظ نمیگنجد و نمیتوان برای هر کسی توضیح داد که من زبسیار گفتارم خمش. همین کلام را به حدیث مستند میکند که: «من عرف الله کلّ لسانه؛ کسی که خدا را شناخت زبانش بند میآید». مولانا میگوید: زبان و بیان ما مثل ارتفاعسنج ستاره است که محاسبه میکند اما واقعاً نمیداند که در آسمان چه میگذرد. چرخ فقط همین آسمان نیست که بالای سر خود میبینیم؛ بلکه این افلاک و آسمانها و خورشید و ستارها گوشهای از عظمت آفرینش است. پس ما چطور میتوانیم هم چیز را بدانیم.
چکیدهْ سخن مولانا در مجموعهْ این ابیات و این فصل این است که : محقق کسى است که دانسته پىِ گمشده خود مىگردد، هر کس بدو نشانى مىدهد، تا آن که سرانجام نشانههاى راستین را مىیابد.
اما مقلّد که به تعبیر مولانا خداوند اشتر نیست (اشتر خود را فراموش کرده)، گرمى خداوند شتر و جست و جوى او را مىبیند، و به اندیشه فرو مىرود که اگر چیزى نبود وى این همه تکاپو نمىنمود. پس او هم کورکورانه به جست و جوى شتر بر مىخیزد.
فرق او با محقق این است که محقق مىداند چه مىخواهد و او نه. چنان که در داستان مصیبت دیده، و نوحهگر مقلّد دیدیم. هر دو مىگریند. مصیبت دیده به خاطر آن که عزیزى از دست داده، و نوحهگر به تقلید او در نوا افتاده. اما چون نیک بنگرى خواهى دید که مقلّد را نیز اشترى است و خود نمىداند تا آن که پیروى محقق او را به اشتر مىرساند که گفتهاند: «مجاهدت به مشاهدت مىکشاند.» جست و جوى مداوم او را نیز مشمول عنایت حضرت مىگرداند که «أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى: همانا من کار هیچ کارگرى از شما را چه زن و چه مرد ناچیز نمىسازم.»[3] در چنان وقت است. که مقلّد آگاه مىشود که او را نیز اشترى بوده است و بىهوده به دنبال دیگرى راه پیموده است. در اینجا راه او از راه محقّق جدا مىشود. محقّق بدو مىگوید چرا در پى من نمىآیى. گوید تا کنون بىخبر بودم و اکنون آگاه گشتم. تقلید از تو، مرا به تحقیق کشاند. و در پایان، مولانا به نکتهاى دقیق اشاره مىکند که هر چند راه او از راه آن که در پیَش بود جدا شد، اما حقیقتى که هر دو در پى آن بودند یکى است که «الطُّرُقُ اِلَى اللَّهِ بِعَدَدِ أنفاسِ الخَلائِقِ» لیکن لفظ را گنجایش فرا گرفتن این معنى دقیق نیست. چنان که اصطرلاب اندازه گیرى ستارگان، و فاصله آنها را از یکدیگر تواند، اما حقیقت آفتاب و ماه را چه داند.
راه های سلوک راه حق: مجذوب سالک وسالک مجذوب
( 3010)گفت آن صادق مرا بگذاشتی |
|
تا به اکنون پاس من میداشتی |
( 3011)گفت تا اکنون فسوسی بودهام |
|
وز طمع در چاپلوسی بودهام |
( 3012)این زمان هم درد تو گشتم که من |
|
در طلب از تو جدا گشتم به تن |
( 30130)از تو میدزدیدمی وصف شتر |
|
جان من دید آن خود شد چشمپر |
( 3014)تا نیابیدم نبودم طالبش |
|
مس کنون مغلوب شد زر غالبش |
( 3015)سیّآتم شد همه طاعات شکر |
|
هزل شد فانی و جد اثبات شکر |
( 3016)سیّآتم چون وسیلت شد به حق |
|
پس مزن بر سیّاتم هیچ دق |
( 3017)مر تو را صدق تو طالب کرده بود |
|
مر مرا جد و طلب صدقی گشود |
( 3018)صدق تو آورد در جستن تو را |
|
جستنم آورد در صدقی مرا |
( 3019)تخم دولت در زمین میکاشتم |
|
سخره و بیگار میپنداشتم |
( 3020)آن نَبُد بیگار کسبی بود چست |
|
هر یکی دانه که کشتم صد برست |
( 3021)دزد سوی خانهای شد زیر دست |
|
چون در آمد دید کان خانهخودست |
آن صادق: همان خداجوی حقیقی است، مقلد به خداجوی حقیقی میگوید: من تاکنون ادای تو را در میآوردم یا خود را دست انداخته بودم.
فسوسى: مسخره، مسخره کننده.
چشم پُر: یعنی بینیازی و استغنای مردِ ره یافته، سیر.
مس: در اینجاهمان تقلید است
مس مغلوب شد: تقلید به تحقیق بدل گشت.
زر: خداجویی صادقانه و حقیقی است.
سیئات: بدیها و تقلید یا ادعای دوستی حق است که گاه به وصال حق میانجامد.
سیّئاتم طاعات شد: برگرفته است از آیه «إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اَللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اَللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً: مگر کسى که توبه کرد و گروید و کار نیک کرد. اینان خدا گناهانشان را به (کار) نیک بدل مىکند و خدا آمرزنده مهربان است.»[1]
هَزل: کنایه از تقلید.
دَق: طعنه.
دق زدن: یعنی سرکوفت زدن و تحقیر کردن.
جد: کنایه از تحقیق.
سُخره و بیگار: کار بیمزد است.
( 3010) آن راستگو گفت چرا اکنون مرا تنها گذاشتى تو تا کنون همیشه پاس مرا مىداشتى. ( 3011) گفت من تا کنون در آه بوده و از روى طمع چاپلوسى مىکردم. ( 3012) حالا هم درد تو شدم که بتن از تو جدا گردیدم. ( 3013) من تا کنون وصف شتر را از تو مىدزدیدم اکنون من چشم جانم باز شده و شتر خود را دیده چشمم پر گردید و طمع از میان رفت. ( 3014) تا پیدا نکردم طالب نبودم اکنون زر بر مس غلبه کرده و راست به دروغ فائق آمده است. ( 3015) اکنون شکر مىکنم که گناهانم بطاعت بدل شده و هزل من فانى و جدم اثبات گردید. ( 3016) اکنون دیگر ببدىهاى من طعنه مزن چرا که وسیله رسیدن بحق گردید. ( 3017) صدق تو تو را طالب کرده بود ولى مرا جدیت و کوشش صدق و راستى آورد. ( 3018) صدق تو تو را وادار بطلب نمود ولى طلب من مرا بصدق رسانید. ( 3019) من در زمین تخم دولت کاشته و گمان مىکردم که به سخره و بیگار گرفته شدهام. ( 3020) ولى بالاخره معلوم شد بىکار نبوده و کار درستى بوده و هر دانه که کاشتم صد دانه براى من روئید. ( 3021) دزد بیک خانهاى رفت و چون بیرون آمد دید که خانه خودش است.
مولانا میگوید: جویندگان حقیقت در زندگی ظاهری ممکن است دور از یکدیگر باشند، اما همدرد و همراه یکدیگرند. در ادامه مولانا در چند بیت، دو وجه سلوک راه حق را چنین بیان میکند: بعضی از رهروان حق صادقانه قدم در سلوک میگذارند و با مجاهده و ریاضت و جدّ و طلب به سرمنزل میرسند و از آغاز راه جذبه حق و عنایت او آنها را به بالا میکشاند. بعضی دیگر ریاضت و طلبی دارند که صادقانه و همراه با جذبه و عنایت حق نیست. گروه دوم اگر مشمول عنایت شوند سالک مجذوباند. گروه اول که از ابتدا مجذوب عنایت الهی شدهاند مجذوب سالکاند. در واقع منشأ این دوگونه بودن در این است که مجاهده بر مشاهده تقدم یابد یا مشاهده بر مجاهده. مولانا هر دو گروه را به شرط عنایت و موافقت مشیت الهی، قرین توفیق میداند.
فرق بین جویندگان حقیقی با مدعیان:
( 2998)پیش آنکس که نه صاحب اشتری است |
|
کو درین جست شتر بهر مری است |
( 2999)زین نشان راست نفزودش یقین |
|
جز ز عکس ناقهجوی راستین |
( 3000)بوی برد از جد و گرمیهای او |
|
که گزافه نیست این هیهای او |
( 3001)اندرین اشتر نبودش حق ولی |
|
اشتری گم کرده است او هم بلی |
( 3002)طمع ناقهی غیر روپوشش شده |
|
آنچه زو گم شد فراموشش شده |
( 3003)هر کجا او میدود این میدود |
|
از طمع همدرد صاحب میشود |
( 3004)کاذبی با صادقی چون شد روان |
|
آن دروغش راستی شد ناگهان |
( 3005)اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت |
|
اشتر خود نیز آن دیگر بیافت |
( 3006)چون بدیدش یاد آورد آن خویش |
|
بی طمع شد ز اشتر آن یار خویش |
( 3007)آن مقلد شد محقق چون بدید |
|
اشتر خود را که آنجا میچرید |
( 3008)او طلبکار شتر آن لحظه گشت |
|
مینجستش تا ندید او را بهدشت |
( 3009)بعد از آن تنها روی آغاز کرد |
|
چشم سوی ناقهْ خود باز کرد |
جُست: جُستن.
عکس: یعنی بازتاب و تأثیر روحانی.
هَیها: سر و صدا، و در اینجا کنایه از کوشش و تلاش است.
رو پوش شدن: کنایه از غافل ساختن.
آنچ از او گم شد: حقیقتى که از آن غافل بود.
هم درد صاحب شدن: با او در جست و جو شرکت کردن.
صاحب: محقق.
دروغش راستى شد: «مشاهدت ثمره مجاهدت است.»[1]
او طلبکار شتر...: چون به جد در پى محقّق مىرفت او نیز گمشده خود را یافت.
تنها روى آغاز کرد: تقلید را رها کرد و پى تحقیق افتاد.
ناقه خود: استعاره از حقیقت فراموش شده.
( 2998) اما آن کسى که شتر نداشته و شتر جوییش فقط محض همسرى با شتر گم کردگان است. ( 2999) از این نشانى راست که از شتر مىدهند براى او یقین حاصل نمىشود مگر از انعکاس حال کسى که واقعاً شتر گم کرده است. ( 3000) او از گرمى و جدیت کسى که راستى شتر جو بوده بو مىبرد و مىفهمد که این همه خوشحالى و هاى هوى او بىمورد نیست. ( 3001) او در این شتر حقى نداشته ولى او هم آخر شترى گم کرده. ( 3002) و طمع شتر غیر رو پوش گشته و گم کردهاش فراموش شده. ( 3003) و هر کجا شتر گم کرده راستین مىرود این هم مىدود و از طمع صاحب درد هم مىگردد.( 3004) وقتى دروغگویى با راستگویى همراه شد ناگهان دروغش مبدل براست مىگردد. ( 3005) در آن صحرا که شتر شخص راستگو رفته بود این هم شتر خود را در آن جا مىیابد. ( 3006) وقتى شتر خود را دید گم کرده خود را بیاد آورده از شتر دیگران طمعش قطع مىگردد. ( 3007) و وقتى شتر خود را دید مقلد محقق گردید. ( 3008) او آن لحظه طالب شتر شد که او را در دشت دید. ( 3009) پس از آن دیگر بناى تنها رفتن گذاشت و بشتر خود چشم باز کرد.
صحبت در مورد کسی است که مدعی حقیقتجویی میباشد، اما ممکن است او هم به حقیقت برسد. مولانا میگوید: حتی آن مقلد یا مدعی هم در جستوجوی حقیقتی است، اما فرق بین جویندگان حقیقی با مدعیان در این است که مدعی، حجابی از طمع پیش چشمِ باطن دارد و گم شده خود را اگر هم ببیند، نمیشناسد. مولانا معمولاً محقق را به معنی خداجوی حقیقی در مقابل مدعی و مقلد بهکار میبرد. صحبت دربارهْ کسی بود که به تقلید از حقیقت، سخن میگوید و گاه تقلید او به تحقیق میانجامد. در این مرحله است که او تکروی آغاز میکند، زیرا دیگر نیاز ندارد که مقلد و همراه دیگری باشد.
راه دست یابی به حکمت الهی و معرفت باطن قرآن
محقق و مقلّد
( 2984)اشتری گم کردهای ای معتمد |
|
هر کسی ز اشتر نشانت میدهد |
( 2985)تو نمیدانی که آن اشتر کجاست |
|
لیک دانی کین نشانیها خطاست |
( 2986)وآنکه اشتر گم نکرد او از مری |
|
همچو آن گم کرده جوید اشتری |
( 2987)که بلی من هم شتر گم کردهام |
|
هر که یابد اجرتش آوردهام |
( 2988)تا در اشتر با تو انبازی کند |
|
بهر طمع اشتر این بازی کند |
( 2989)او نشان کژ بشناسد ز راست |
|
لیک گفتت آن مقلد را عصاست |
( 2990)هرچه را گویی خطا بود آن نشان |
|
او به تقلید تو میگوید همان |
مِرى: یعنی از رقابت و همچشمی،مراء، جدال، لجبازى.
انبازى: شرکت جستن.
گفت عصا بودن: سخن محرک عمل شدن. (نشانیها که تو مىدهى موجب مىشود که مقلّد هم همان نشانها را گوید و با تکیه به گفتار تو به طلب ادامه دهد).
( 2984) تو شترى گم کردهاى و هر کس از شتر نشانى مىدهد. ( 2985) تو اگر چه نمىدانى که شتر کجا است ولى مىدانى این نشانیها که مىدهند درست نیست زیرا نشانى شتر خود را مىدانى. ( 2986) یکى دیگر هم که اصلا شترى گم نکرده براى اینکه با کسى که شتر گم کرده همسرى کرده باشد آن هم شتر مىجوید. ( 2987) و مىگوید بلى من هم شتر گم کردهام و هر کس نشانى بدهد مژدگانى خواهم داد. ( 2988) و براى اینکه در شتر با تو شریک باشد باین طمع این بازى را مىکند. ( 2989) او نشانى کج را از نشانى راست تمیز نمىدهد ولى گفته تو عصاى دست اوست. ( 2990) بهر کس که بگویى این نشانى خطا بود او هم از تو تقلید کرده همین را مىگوید.
مولانا در مثنوی بارها به این اعتقاد اشاره میکند که هرکس با مبدأ هستی رابطهای داشته باشد، حکمت الهی و معرفت باطن قرآن به او تعلق دارد و هر جا که این معرفت و حکمت را بیابد، آن را میشناسد. حکمت الهی نیز مانند شتر گمشدهای که به صاحبش باز میگردد به سوی او میآید. مولانا با اشاره دیگری به همین مضمون در مورد کسانی سخن میگوید که در جستوجوی این معرفتاند و نیز کسانی که به تقلید جویندگان، مدعی حقیقتجویی میشوند وچه بسا که این مدعیان هم سرانجام دریابند که حقیقتی هست. «این نشانیها خطاست»، مرحلهای را توصیف میکند که سالک میفهمد وصول به حق، راهی غیر از منطق و دلیل و ابزارهای این جهانی دارد.
( 2991)چون نشان راست گویند و شبیه |
|
پس یقین گردد تو را لا ریب فیه |
( 2992)آن شفای جانِ رنجورت شود |
|
رنگ روی و صحت و زورت شود |
( 2993)چشم تو روشن شود پایت دوان |
|
جسم تو جان گردد و جانت روان |
( 2994)پس بگویی راست گفتی ای امین |
|
این نشانیها بلاغ آمد مبین |
( 2995)فیه آیاتٌ ثقاتٌ بیناتٌ |
|
این براتی باشد و قدر نجات |
( 2996)این نشان چون داد گویی پیش رو |
|
وقت آهنگ است پیشآهنگ شو |
( 2997)پیروی تو کنم ای راستگو |
|
بوی بردی ز اشترم بنما که کو |
لا رَیبَ فِیهِ: یعنی شکی درآن (قرآن) نیست. اشاره به آیه اول سوره بقره که مىفرماید: «ذلِکَ اَلْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ» یعنى این همان کتاب است که وعده نزول آن داده شده و شکى در آن نیست.[1]
آن: نشان راست.
جان: روح حیوانى.
روان: نفس ناطقه (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوى)، روح انسانى.
امین: همان انبیا و اولیای حقاند که به ما نشانیهای درست و روشن میدهند.
بَلاغ: رساندن پیام.
بلاغ مبین: پیام روشن، پیام آشکار،. همان قرآن است، که بهترین نشانهها برای یافتن حق میباشد:« وَأَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَاحْذَرُواْ فَإِن تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ»:اطاعت خدا و اطاعت پیامبر کنید! و (از مخالفت فرمان او) بترسید! و اگر روى برگردانید، (مستحق مجازات خواهید بود؛ و) بدانید بر پیامبر ما، جز ابلاغ آشکار، چیز دیگرى نیست (و این وظیفه را در برابر شما، انجام داده است).[2] و:« وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ»:و بر پیامبر چیزى جز رساندن آشکار نیست!»[3]
فِیهِ آیاتٌ بَیِّنات: در آن نشانههاى راست آشکار استف اشاره دارد به آیه سورهْ آلعمران در وصف کعبه است و مولانا میخواهد بگوید که این نشانیها مثل کعبه است که:«فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ مَّقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَن دَخَلَهُ کَانَ آمِنًا »:در آن، نشانههاى روشن، (از جمله) مقام ابراهیم است؛ و هر کس داخل آن [= خانه خدا] شود؛ در امان خواهد بود،[4] و به مرد راه حق آرامش میبخشد.
برات: حواله، که بیشتر در مورد پول نقد به کار مىرود. سند، دستخط و حکم (و مقصود سند یا نشانه درستى گفتار است).
قدر: مقدّر شده (شب قدر). اشارت است بدان چه در شب قدر براى آنان که گناهى نکردهاند یا از گناه توبه کردهاند برات آزادى از آتش داده مىشود.
( 2991) وقتى کسى نشانى راست داد براى تو یقین پیدا مىشود و درک مىکنى که« لا رَیْبَ فِیهِ» کاملا درست است. ( 2992) پس همان نشانى شفاى جان رنجور تو گردیده و حس تو را که حافظ گنج است آشکار ساخته و بکار مىاندازد. (- چهرهات را ارغوانى نموده ببازوانت نیرو بخشیده صفات و ملکات و خلقت تو را صد چندان مىکند. ( 2993) چشمت از آن نشانى روشن و پایت براى دویدن نیرومند شده جسمت جان و جانت روان مىگردد. ( 2994) و مىگویى اى کسى که امین هستى راست گفتى این نشانىها بلاغ مبین است. ( 2995) و در آن آیات روشن یقینى دیده مىشود این نشانى برات یا شب قدر و راه نجات است. ( 2996) وقتى او این نشان را داد مىگویى وقت رفتن است جلو بیفت و راهنماى من باش. ( 2997) اى شخص راستگو از تو پیروى خواهم کرد تو از شترم با خبر هستى پس بمن نشان بده که کجا است.
سخن در مورد مقامی است که در آن، معرفت و آشنایی به اسرار آغاز میشود و انسانِ آگاه، زندگی جسمی ندارد و جسم او به جان تبدیل میشود. آنچه در راه حق حرکت و جنبش دارد، جان انسان آگاه است که به سوی حق روان میگردد.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |