( 3127)کودکی در پیش تابوت پدر |
|
زار مینالید و بر میکوفت سر |
( 3128)کای پدر آخر کجاات میبرند |
|
تا تو را در زیر خاکی آورند |
( 3129)میبرندت خانهای تنگ و زحیر |
|
نی در او قالی و نه در وی حصیر |
( 3130)نی چراغی در شب و نه روز نان |
|
نه در او بوی طعام و نه نشان |
( 3131)نی درش معمور نی بر بام راه |
|
نی یکی همسایه کو باشد پناه |
( 3132)چشم تو که بوسهگاه خلق بود |
|
چون شود در خانهْ کور و کبود |
( 3133)خانهْ بیزینهار و جای تنگ |
|
که در او نه روی میماند نه رنگ |
( 3134)زین نسق اوصاف خانه میشمرد |
|
وز دو دیده اشک خونین میفشرد |
( 3135)گفت جوحی با پدر ای ارجمند |
|
والله این را خانهْ ما میبرند |
( 3136)گفت جوحی را پدر ابله مشو |
|
گفت ای بابا نشانیها شنو |
( 3137)این نشانیها که گفت او یک به یک |
|
خانهْ ما راست بیتردید و شک |
( 3138)نه حصیر و نه چراغ و نه طعام |
|
نه درش معمور و نه صحن و نه بام |
( 3139)زین نمط دارند بر خود صد نشان |
|
لیک کی بینند آن را طاغیان |
این لطیفه را مرحوم فروزانفر از الاغانى، محاضرات راغب، المحاسن و المساوى ابراهیم بن محمد بیهقی و لطایف عبید زاکانى آوردهاند.[1] اما در الاغانى آمده است على بن زید، کاتب عباس بن مأمون، از ابن دراج مىپرسد: از نادرهها براى من چه دارى؟ به هر حال، چون نوشته عبید فارسى است با آن که متأخر است عین آن را مىآوریم: «جنازهاى را بر راهى مىبردند، درویشى با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت آدمى. گفت کجایش مىبرند؟ گفت به جایى که نه خوردنى باشد و نه نوشیدنى، نه نان و نه آب، نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم، نه بوریا، نه گلیم. گفت بابا مگر به خانه ما مىبرندش.»[2]
جوحى: بعضى او را شخصیتى واقعى پنداشته و گویند از قبیله فزاره بود و «ابو الغُصن» کنیت داشت و با ابو مسلم خراسانى معاصر. جُحى در حماقت مثل است. چنان که گویند: «أحمَقُ مِن جُحى.» و بعضى گویند شخصیتى افسانهاى است و بعضى او را با ملا نصر الدین یکى مىدانند. نام «جُحا» در ادبیات منظوم و منثور فارسى فراوان آمده است. [3]
کودکى در پیش تابوت: در هر دو مأخذ، نوحه کننده زن است. نالیدن کودک پیش تابوت از تصرفهاى مولاناست.
زَحیر: زشت، بد، تنگ و تاریک.
نشان: اثر. چیزى که بنمایاند آن جا خوردنى است.
معمور: آباد.
کور و کبود: در این بیت کنایه از تاریک و تنگ ناپسند است.
بىزینهار: که در آن جاى امان نیست.
نَسَق: نمط، گونه.
( 3127) کودکى در پیش تابوت پدر زار زار گریه مىکرد و دست بسر مىکوبید. ( 3128) مىگفت اى پدر تو را بکجا مىبرند؟ مىبرند که بزیر خاک بسپارند. ( 3129) تو را بیک خانه تنگ و خالى مىبرند که نه قالى دارد و نه حصیر. ( 3130) نه در شب چراغ در آن هست و نه در روز نان و نه نشانى و بویى از طعام در آن جا پیدا مىشود. ( 3131) نه در درستى دارد نه سقف و بام صحیح و نه براى روشنایى روزنهاى دارد نه در آن جا نه براى مهمان آب چاه هست و نه همسایهاى دارد که پناه آن باشد. ( 3132) بدن تو که بوسه گاه مردم بود در یک همچو خانه تنگ و تاریکى چه خواهد شد. ( 3133) در چنین خانه بىامان و تنگى البته رنگ و روئى نخواهد ماند. ( 3134) باین طور اوصاف خانه را شمرده و اشک از دیدهگانش جارى مىشد. ( 3135) جوحى که مسخرهاى بود بپدرش گفت پدر بخدا این جنازه را خانه ما مىبرند. ( 3136) پدرش گفت ابلهانه حرف مزن جوحى گفت بابا جان نشانیها را گوش بده. ( 3137) این نشانیها را که گفت همگى بدون شبهه نشانى خانه ما است. ( 3138) همان خانه ما است که نه حصیر دارد نه چراغ نه طعام نه درش درست است نه سقف و بام درستى دارد. ( 3139) بلى اشخاص در خودشان صد نشان از این قبیل دارند ولى کسانى که از حد خود تجاوز کردهاند کى این نشانیها را خواهند دید .
مولانا دل ناآگاه و عاری از نور خدا را با گور قیاس میکند و به انسانها میگوید: از این گِل خانه و مرتبه پست مادی درآیید. خانه زشت و تاریک، خانه سرگشتگی، خانهای که آثار زندگی و صفات حیاتی در او نیست، مانند درون منکران. در حقیقت مضمون این ابیات توصیف انسان های بی ایمان است که چون نور ایمان در دل ندارند دلهاشان تاریک است، و بىبهره از لذتهاى روحانى و خوراکهاى معنوى.
روزى بىرنج جو و بىحساب کز بهشتت آورد جبریل سیب
بلکه رزقى از خداوند بهشت بىصداعِ باغبان بىرنجِ کِشت
2541- 2540 / د /3
دل مرد خدا، مسجد است:
( 3119)بر در این خانه گستاخی ز چیست |
|
گر همیدانند کاندر خانه کیست |
( 3120)ابلهان تعظیم مسجد میکنند |
|
در جفای اهل دل جد میکنند |
( 3121)آن مجازست این حقیقت ای خران |
|
نیست مسجد جز درون سروران |
( 3122)مسجدی کآن اندرون اولیاست |
|
سجدهگاه جمله است آنجا خداست |
( 3123)تا دل اهل دلی نامد به درد |
|
هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد |
( 3124)قصد جنگ انبیا میداشتند |
|
جسم دیدند آدمی پنداشتند |
( 3125)در تو هست اخلاق آن پیشینیان |
|
چون نمیترسی که تو باشی همان |
( 3126)آن نشانیها همه چون در تو هست |
|
چون تو زیشانی کجا خواهی برست |
بر در این خانه: یعنی بر درگاه حق یا بر در خانهْ هستی که در آن، جز پروردگار، هیچچیز وجود حقیقی ندارد.
مسجدِ درون اولیا: کنایه از دل آنان که محل یاد خداست.
تا دل مرد خدا...:
گر زنى بر نازنینتر از خودت در تگ هفتم زمین زیر آردت
قصّه عاد و ثمود از بهر چیست؟ تا بدانى کانبیا را نازکى است
3307- 3306/ د / 1
اهل دل: یعنی مردان حق و اهل معنا.
جسم دیدند آدمی پنداشتند: اشاره به آیه واقعه در سوره یس که مىفرماید «قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا » یعنى گفتند شما هم نیستید جز یک بشرى مثل ما.[1]
قرن: برگرفته است از آیههاى قرآن کریم، از جمله: «وَ کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ.»[2]
تو: خطاب به همهْ بنیآدم است.
( 3119) اگر مىدانند که در این خانه چه کس منزل دارد بر در این خانه این گستاخى از چیست؟ . ( 3120) اینها ابلهانند که باهل دل جفا کرده و بمسجد تعظیم مىکنند . ( 3121) بگو اى خرها آن حقیقت و این مجاز است مسجدى جز دل سروران وجود ندارد . ( 3122) آن مسجدى که در دل اولیا است سجدهگاه تمام عالم بوده و آن جا منزلگاه خداست . ( 3123) هیچ قومى را خدا رسوا نکرده مگر اینکه از آن قوم دل مرد خدا بدرد آمده باشد . ( 3124) آنها اینها را جسم دیده و آدمى مثل خود دانستند و با آنها جنگ و ستیز آغاز کردند . ( 3125) اخلاق همان مردمان پیش در تو هم هست چرا نمىترسى که تو همان باشى. ( 3126) چون همه آن نشانیها در تو موجود است وقتى تو از آنها بودى دیگر از کجا رستگار خواهى بود.
ذات حق با معیار و میزان ما شناخته نمیشود، زیرا ما به چیزهایی میتوانیم بیندیشیم که دنیایی و فناپذیر است. مولانا اشارهْ ناگوار به سرنوشت اقوام پیشین، مانند قوم نوح و قوم لوط میکند که دل انبیای حق را به درد آوردند و رسوای جاودان شدند.
"حیات طیبه"، زندگی درونی و معنوی مردان حق
( 3111)جز مگر پیری که از حق است مست |
|
در درون او حیات طیبه است |
( 3112)از برون پیر است و در باطن صبی |
|
خود چه چیزست آن ولی و آن نبی |
( 3113)گر نه پیدایند پیش نیک و بد |
|
چیست با ایشان خان را این حسد |
( 3114)ور نمیدانندشان علم الیقین |
|
چیست این بغض و حیلسازی و کین |
( 3115)ور بدانندی جزای رستخیز |
|
چون زنندی خویش بر شمشیر تیز |
( 3116)بر تو میخندد مبین او را چنان |
|
صد قیامت در درونستش نهان |
( 3117)دوزخ و جنت همه اجزای اوست |
|
هرچه اندیشی تو او بالای اوست |
( 3118)هرچه اندیشی پذیرای فناست |
|
آنکه در اندیشه ناید آن خداست |
حیات طَیِّبَه: زندگى پاکیزه و خوش، کنایت از آرامش. مأخوذ است از آیه «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً: هر که کارى نیکو کند از زن و مرد و مؤمن باشد هر آینه زنده خواهیم داشت او را زندگانى پاکیزه.»[1]
صَبى: کودک، و در اینجا کنایه از جوان و شاداب است.
دانستن: شناختن.
پیدا: شناسا، شناخته.
حسد کردن خسان: «وَ الجاهِلُونَ لِأهلِ العِلمِ أعداءٌ.»[2]
علم الیقین: بدرستى، چنان که باید.
خود را بر شمشیر تیز زدن: قدرت مردان حق یا قهر الهی است.
صد قیامت: مولانا در برخى ابیات مثنوی «قیامت» را کنایه از ولى کامل مىداند:
چون تو اسرافیلِ وقتى راست خیز رستخیزى ساز پیش از رستخیز
هر که گوید کو قیامت؟ اى صنم خویش بنما که قیامت نک منم
در نگر اى سایلِ محنت زده زین قیامت صد جهان افزون شده
1481- 1479 / د /4
پس محمّد صد قیامت بود نقد ز آن که حل شد در فناى حلّ و عقد
750 / د /6
( 3111) مگر آن پیرى که مست حق است و در درون او حیات طیبه جاى گرفته. ( 3112) از ظاهر پیرند و از باطن جوان آنها اولیا و انبیا هستند. ( 3113) اگر اینها در نظر نیک و بد پیدا نیستند پس چرا این همه پست فطرتان به آنان حسد مىورزند. ( 3114) اگر یقین بوجود آنها ندارند این کینه و بغض و حیلهگرى نسبت به آنها از کجا است. ( 3115) از طرفى اگر اینها بروز رستاخیز عقیده دارند چرا با آنها ضدیت کرده و خود را بدم شمشیر تیز مىدهند. ( 3116) او همان ولى و نبى بروى تو مىخندد فقط ظاهر او را نگاه مکن زیرا در درون او صد قیامت پنهان است. ( 3117) جنت و دوزخ از اعضاء و تابعین او هستند و هر چه تصور کنى او بالاتر از آنست ( 3118) هر چه را که تو تصور کنى فنا پذیر است و آن که در اندیشه نمىآید خداى یگانه است .
"پیری که از حق مست است"، مردی است که به کمال روحانی رسیده است. پروردگار در سورهْ نحل، دربارهْ مردان و زنان نکوکار و مؤمنان حقیقی فرموده است: « فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً » مولانا میگوید: این "حیات طیبه"، زندگی درونی و معنوی مردان حق است که آنها را از عوارض پیری و سالمندی هم بیآسیب میکند. در ادامه میگوید: مردم دنیاپرست هم این مردان حق را خوب میشناسند و به همین دلیل، به آنها حسد میورزند. حسودان میدانند که مردان حق، عالم به علمالیقینند و تکیهْ آنها به پروردگار، خلل نمیپذیرد. مولانا میگوید: مقابله دنیاپرستان با قدرت حق و مردان حق، به این دلیل است که آنها به رستاخیز و کیفر آن دنیا معتقد نیستند. دو بیت بعد، توصیف پیر است که همت و توجه باطنی او میتواند دشمنان حق را گرفتار "صد قیامت" کند و هر چه اندیشی تو، او بالای اوست.
( 3099)گفت پیری مر طبیبی را که من |
|
در زَحیرم از دماغ خویشتن |
( 3100)گفت از پیری است آن ضعف دماغ |
|
گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ |
( 3101)گفت از پیری است ای شیخ قدیم |
|
گفت پشتم درد میآید عظیم |
( 3102)گفت از پیری است ای شیخ نزار |
|
گفت هر چه میخورم نبود گوار |
( 3103)گفت ضعف معده هم ازپیری است |
|
گفت وقت دم مرا دمگیری است |
( 3104)گفت آری انقطاع دم بود |
|
چون رسد پیری دو صد علت شود |
( 3105)گفت ای احمق برین بر دوختی |
|
از طبیبی تو همین آموختی |
( 3106)ای مدمغ عقلت این دانش نداد |
|
که خدا هر رنج را درمان نهاد |
( 3107)تو خر احمق ز اندکمایگی |
|
بر زمین ماندی ز کوتهپایگی |
( 3108)پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت |
|
این غضب وین خشم هم ازپیری است |
( 3109)چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف |
|
خویشتنداری و صبرت شد ضعیف |
( 3110)بر نتابد دو سخن زو هی کند |
|
تا به یک جرعه ندارد قی کند |
زحیر: بیمارى معده است، لیکن در تعبیر مولانا به معنیهاى دیگرى به کار رفته است. در اینجا «رنج و زحمت» معنى مىدهد:
بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر
481/ د / 1
داغ بر چشم بودن از ظلمت: کنایه از کم شدن بینایى.
دمگیرى: تنگ نفس.
انقطاع دم: بریدن نفس، نفس تنگى.
بر دوختن بر چیزى: بدان متوسّل شدن، آن را بهانه قرار دادن.
مُدَمَّغ: (اسم مفعول از تدمیغ، ساخته فارسى زبانان از دماغ) گران سر، متکبّر، پر نخوت.
هى کردن: کنایه از خشمگین شدن و فریاد بر آوردن،پرخاش نمودن.
( 3099) پیرى نزد طبیب رفته گفت من از دماغ خود در رنج هستم و همواره نالانم. ( 3100) گفت این ضعف دماغ از پیرى است گفت چشم من هم تاریک شده. ( 3101) طبیب گفت اى پیر از اثر پیرى است گفت پشتم خیلى درد مىکند. ( 3102) گفت اى شیخ آن هم از پیرى است گفت هر چه مىخورم تحلیل نمىرود. ( 3103) گفت ضعف معده تو هم از پیرى است گفت وقت خون گرفتن خون در عروقم گیر مىکند. ( 3104) گفت بلى مرض انقطاع خون است وقتى آدم پیر شد هزار علت بروز مىکند. (- گفت پاى من سست شده و از راه رفتن باز ماندهام گفت این پیرى است که تو را گوشه نشین ساخته. ( 3105) گفت احمق تو از طبابت همین یک کلمه پیرى را یاد گرفتى؟. ( 3106) دماغ تو این قدر عیب کرده که نمىدانى که خداوند براى هر درد درمانى قرار داده؟. ( 3107) تو خر احمق از بىمایگى و نفهمى زنده هستى. ( 3108) طبیب گفت بلى این غضب تو هم از اثر پیرى است. ( 3109) چون تمام اعضا و اعصاب تو ضعیف شده صبر و حوصلهات هم کم شده است. ( 3110) آدم پیر تاب شنیدن دو کلمه حرف ندارد و فوراً پرخاش مىکند و توانایى یک جرعه آب خوردن ندارد و فى الفور قى مىکند.
به دنبال این سخن که "روزگارک برد و روزش دیر شد"، یعنی گمراهان عمر کوتاه این جهانی را صرف دنیا میکنند و در نتیجه، حاصلی جز ضعف قوای جسمانی و روحانی نصیب آنان نمیشود، مولانا لطیفهای را در این رابطه بیان میکند و میخواهد به این نتیجه برسد که پیری و سالمندی، اگر با سیر الیالله و توجه به عالم معنا باشد، دشوار و رنجآور نخواهد بود. سالمند به پزشک میگوید: از ضعف قوای ذهنی یا ضعف حافظه ناراحتم.
ـ پزشک: علت آن از پیری است.
ـ سالمند: چشمانم تار شده است.
ـ پزشک: آنهم از پیری است.
ـ سالمند: کمرم نیز درد میکند.
ـ پزشک: آن هم نشانهْ پیری است.
ـ سالمند: هرچه میخورم هضم نمیشود.
ـ پزشک: ضعف دستگاه گوارش هم از پیری است.
ـ سالمند: موقعی که میخواهم نفس بکشم، نفسم بند میآید.
ـ پزشک: آن هم از پیری است. در این هنگام سالمند از کوره در میرود و با عصبانیت به پزشک میگوید: ای احمق تو با این همه اسم و رسم، فقط همین یک جمله را یاد گرفتهای که برای هر مرض و دردی، بگویی علت آن از پیری است؟ پزشک میگوید: ای سالمند! این ناراحتی و عصبانیت توهم از پیری است.
( 3083)چه حلال؟ ای گشته از اهل ضلال |
|
غیر خون تو نمیبینم حلال |
( 3084)از خدا چارهستش و از قوت نه |
|
چارهش است از دین و ازطاغوت نه |
( 3085)ایکه صبرت نیست از دنیای دون |
|
صبر چون داری ز نعم الماهدون |
( 3086)ایکه صبرت نیست از ناز و نعیم |
|
صبر چون داری از الله کریم |
( 3087)ایکه صبرت نیست از پاک و پلید |
|
صبر چون داری از آن کاین آفرید |
( 3088)کو خلیلی کو برون آمد ز غار |
|
گفت هذا رب هان کو کردگار |
( 3089)من نخواهم در دو عالم بنگریست |
|
تا نبینم این دو مجلس آن کیست |
( 3090)بیتماشای صفتهای خدا |
|
گر خورم نان در گلو ماند مرا |
( 3091)چون گوارد لقمه بیدیدار او |
|
بی تماشای گل و گلزار او |
نِعمَ الماهِدُونَ: برگرفته است از آیه «وَ اَلْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ اَلْماهِدُونَ: و زمین را گسترانیدیم و چه نیکو گسترندگانیم.»[1] و از «نِعمَ الماهِدون» عنایت پروردگار مقصود است.
هَذا رَبِّ: هذا ربِّى: این پروردگار من است. سخن حضرت ابراهیم (ع) است.[2]
این دو مجلس: اشاره به این جهان و آن جهان است.
در این ابیات، پاسخ مولانا به سخنان آزمندان دنیاپرست است. جان کلام مولانا این است که تو از دنیای مادی نمیگذری، چطور از خدای به این بزرگی میگذری و او را فراموش میکنی؟ با اینکه پروردگار، نعم الماهدون است, یعنی بهترین گسترش دهندگان است. از "خدا چاره ستش"، یعنی میتواند خدا را فراموش کند و طاغوت، یعنی طغیانکننده و نافرمان و مانع راه حق. "صبر"، یعنی خودداری از پیروی هوای نفس و نخواستن دنیا و شکوه نکردن از نداشتن آن. مولانا به آیات 75 تا79 سورهْ انعام اشاره میکند که ابراهیم خلیل، در جستوجوی پروردگار، اختران و ماه و خورشید را خدا پنداشت، اما با دیدن افول آنها این اندیشه را رها کرد. ارتباط این بیت با ابیات بالا در این است که مولانا میخواهد بگوید: تو با دیدن ناپایداری دنیا چرا به دنیا دلبستهای و رها نمیکنی.
( 3092)جز بر اومید خدا زین آب و خَور |
|
کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر |
( 3093)آنکه کالانعام بد بل هم اضل |
|
گرچه پر مکرست آن گندهبغل |
( 3094)مکر او سرزیر و او سرزیر شد |
|
روزگارک برد و روزش دیر شد |
( 3095)فکرگاهش کند شد عقلش خرف |
|
عمر شد چیزی ندارد چون الف |
( 3096)آنچه میگوید درین اندیشهام |
|
آن هم از دستان آن نفسست هم |
( 3097)وآنچه میگوید غفورست و رحیم |
|
نیست آن جز حیلهْ نفس لئیم |
3098)ای ز غم مرده که دست از نانتهی است |
|
چون غفورست و رحیم، این ترس چیست |
کالأنعامِ: برگرفته است از آیه «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ: آنان همانند چار پایند، بلکه گمراهترند.» [3] «إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً.»[4]
گنده بغل: آن که نم زیر بغل او بد بو باشد. در این بیت کنایه از تیره درون، خبیث دل، رانده شده.
روزگارک: «کاف» افاده تصغیر کند، اشاره به عمر کوتاه این جهانی است که گمراهان، آن را صرف دنیا میکنند و به جایی نمیرسند. یا افاده تحقیر کند، چه عمر آن که چون چار پا به خور و خواب پردازد ناچیز و بىبهره است.
روز دیر شدن: ظاهراً به معنى «محروم ماندن» است و تعبیرى است از حدیث «الصُّبحَةُ تَمنعُ الرِّزقَ: خواب بامدادى مانع روزى مىشود».
فکرگاه: ظاهراً پسوند «گاه» به خاطر رعایت وزن آمده است.
بیچیز الف، اصطلاح مکتبخانه است که الف نقطهای ندارد و در کلام مولانا بیشتر کنایه از بیحاصلی زندگی است.
در این اندیشهام: یعنی به یاد خدا هستم.
دستان: مکر، فریب.
( 3092) جز بامید خداوند از این آبشخور چه کس جز گاو و خر جرعهاى مىنوشد . ( 3093) آن که مصداق آیه« أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» است اگر چه مکار است . ( 3094) ولى مکر او سرازیر و بىاثر شده و خودش نیز سرازیر گشته رو بپستى رفت روزگارى گذراند و وقت گذشت. ( 3095) قوه فکرتش ضعیف و عقلش خرف گردیده عمرش تمام شده و چیزى در دست ندارد. ( 3096) و آن چه هم که مىگوید در فکر آخرتم از داستانهاى نفس اماره است. ( 3097) این هم که مىگوید خداوند غفور و رحیم است جز حیله نفس چیز دیگرى نیست . ( 3098) تو که غمگین هستى و مىگویى دستم تهى است اگر واقعاً مىدانى که خدا غفور و رحیم است پس این ترس تو براى چیست؟.
[1] - (سوره ذاریات،آیه 48)
[2] - (نگاه کنید به: سوره انعام، آیههاى 77- 78)
[3] - (سوره اعراف،آیه 179)
[4] - (سوره فرقان،آیه 44)
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |