( 3070)هر که زیشان گفت از عیب و گناه |
|
وز دل چون سنگ وز جان سیاه |
( 3071)وز سبکداری فرمانهای او |
|
وز فراغت از غم فردای او |
( 3072)وز هوس وز عشق این دنیای دون |
|
چون زنان مر نفس را بودن زبون |
( 3073)وآن فرار از نکتههای ناصحان |
|
وآن رمیدن از لقای صالحان |
( 3074)با دل و با اهل دل بیگانگی |
|
با شهان تزویر و روبهشانگی |
( 3075)سیر چشمان را گدا پنداشتن |
|
از حسدشان خفیه دشمن داشتن |
( 3076)گر پذیرد چیز تو گویی گداست |
|
ور نه گویی زرق و مکرست و دغاست |
( 3077)گر در آمیزد تو گوییطامع است |
|
ور نه گویی در تکبرمولع است |
( 3078)یا منافقوار عذر آری که من |
|
ماندهام در نفقهْ فرزند و زن |
( 3079)نه مرا پروای سرخاریدن است |
|
نه مرا پروای دینورزیدن است |
( 3080)ای فلان ما را به همت یاد دار |
|
تا شویم از اولیا پایان کار |
( 3081)این سخن نی هم ز درد و سوز گفت |
|
خوابناکی هرزه گفت و باز خفت |
( 3082)هیچ چاره نیست از قوت عیال |
|
از بن دندان کنم کسب حلال |
هر که ز یشان: یعنی هریک از ایشان یا همهْ ایشان «ایشان» مقصود پیمبران یا اولیاست.
سبک دارى: یعنی سهل انگاری و آسانگیری، ارزش ننهادن، بىاهمیت فرض کردن.
او: مرجع هر دو ضمیر را مىتوان «خدا» گرفت و مىتوان ضمیر دوم را به «بنده» ارجاع داد، هر چند در لفظ نیامده است.
فراغت از غم فردای او: یعنی نگران قیامت نبودن و به آن فکر نکردن.
لقاى صالحان: یعنی دیدار مردان حق و بهرهمندی از هدایت آنها، دیدار خاصان خدا و از آنان پند نیوشیدن.
شهان: کنای از پیمبران و اولیاومردان حقند.
روبه شانگى: یعنی خدمت دروغین؛ تظاهر به خدمت و کوچکی، کنایه از ظاهر سازى و تزویر .
سیر چشم: یعنی بینیاز از منافع و ظواهر زندگی مادی. کنایه از بىاعتنا به نعمت این جهان، مقابل گرسنه چشم.
دغا: به معنای حیله و نیرنگ است.
خُفیَه: پنهانى، نهانى، درون.
زَرق: تزویر.
در آمیختن: آمیزش داشتن. کنایه از دوستى و آشنایى نمودن.
مولَع: یعنی حریص، آزمند.
نفقه: هزینه، خرج روزانه.
خوابناک: خواب آلود، که در خواب است.
از بن دندان: در این بیت به معنى از رضاى خاطر، به رضا و رغبت.
ضلال: گمراهى.
چاره بودن: گزیر بودن، صرف نظر کردن، در گذشتن.
( 3070) هر کس از گناه و عیب آنها یاد آورى نموده از دل چون سنگ و از جان سیاه آنان گفت. ( 3071) از اینکه فرمانهاى خدایى را سبک گرفته و از غم فردا فراغت دارند. ( 3072) از هوس و عشق دنیا و زبونى نفس زنانه آنان. ( 3073) و آن فرارى که از گفته ناصحان داشته و از ملاقات صالحان همىرمند. ( 3074) با دل و اهل دل بیگانه و با شاهان رفتارشان چون روبهان با تزویر است. ( 3075) همانها که سیر چشمان را گدا پنداشته و از حسد در پنهانى آنان را دشمن مىدارند. ( 3076) آرى اینها صفات تو است که مىگویم اگر آن سیر چشم چیزى از تو قبول کند گویى گدا است و اگر نپذیرد مىگویى تزویر و مکر و ریا است. ( 3077) اگر با تو آمیزش کند گویى طمع دارد و اگر دورى گزیند گویى متکبر است. ( 3078) منافق وار متعذر هستى که من در تهیه نفقه زن و فرزند درماندهام. ( 3079) نه مجال سر خاریدن دارم و نه وقت پرداختن بدین و آئین. ( 3080) مىگویى اى فلان همتى کن که من هم عاقبت بخیر شده و در جرگه اولیا باشم. ( 3081) این سخن هم از روى درد و سوز دل گفته نشده چون شخص خواب آلوده یاوهاى گفت و بخواب رفت. ( 3082) مىگوید لابدم قوت عیال خود را تهیه کنم و بهمین جهت با جدیت کسب حلال مىکنم.
مولانا مانند بسیاری از مردان، پیروی از هوای نفس را به کار زنان تشبیه میکند و موارد بسیاری در مثنوی هست که نفس و زن را مشابه یکدیگر میبیند. روی سخن مولانا با کسانی است که خرج زن و بچه را بهانه کردهاند تا دین را زیر پا بگذارند. مولانا میگوید: سخن دنیاپرست از سر دلسوزی نیست. دنیا پرست میگوید: من ناچارم که صمیمانه دنبال کسب و کار حلال باشم. مولانا فقط به مردان حق میگوید: که ما را با توجه معنوی و باطنی خود، به یاد داشته باشید.
( 3057) آن غزانِ تُرک خون ریز آمدند |
|
بهر یغما بر دِهى ناگه زدند |
( 3058)دو کس از اَعیانِ آن دِه یافتند |
|
در هلاک آن یکى بشتافتند |
( 3059)دست بستندش که قربانش کنند |
|
گفت اى شاهان و ارکانِ بلند |
( 3060)در چَهِ مرگم چرا مىافکنید |
|
از چه آخر تشنه خون منید؟ |
( 3061)چیست حکمت چه غرض در کشتنم |
|
چون چنین درویشم و عریان تنم |
( 3062)گفت تا هیبت بر این یارت زند |
|
تا بترسد او و زر پیدا کند |
( 3063)گفت آخِر او ز من مسکینتر است |
|
گفت قاصد کرده است، او را زر است |
( 3064)گفت چون وهم است ما هر دو یکیم |
|
در مقام احتمال و در شکیم |
( 3065)خود و را بکشید اوّل اى شهان |
|
تا بترسم من دهم زر را نشان |
( 3066)پس کرمهاى الهى بین که ما |
|
آمدیم آخر زمان در انتها |
( 3067)آخرینِ قرنها پیش از قرون |
|
در حدیث است آخِرون السّابِقُون |
( 3068)تا هلاکِ قومِ نوح و قوم هود |
|
عارضِ رحمت به جان ما نمود |
( 3069)کشت ایشان را که ما ترسیم از او |
|
ور خود این بر عکس کردى واى تو |
غُزان: از طایفه هاى ترکان شرقى که در آغاز سده ششم هجرى از ما وراء النهر به خراسان آمدند و خراج گزارى ایران را پذیرفتند اما در اثر بد رفتارى عاملان سنجر با آنان، به خراسان تاختند و در سال 548 ه. ق پس از اسیر کردن سلطان سنجر، بر مرو غارت بردند. سپس رو به نیشابور آوردند. و آن شهر را نیز غارت کردند و مردم آن را کشتند و خرابى بسیار به بار آوردند. گروهى از علماى اسلام از جمله مُحمّدِ یَحیى را به قتل رساندند. برخى قصیدههاى خاقانى و انورى اندکى از فجایع آنان را حکایت مىکند.
داستانى که مولانا آورده است نزدیک است به جملهاى که سعدى از گفته قاضى همدان آورده (دیگرى را بیندازد تا من عبرت گیرم).
زدن: حمله بردن.
حکمت: در این جا یعنی علت ودلیل.
هیبت زدن بر کسى: ترسیدن او.
پیدا کند: یعنی نشان بدهد.
آخر زمان: یعنی عصر محمدی، دوران اسلام.
قرن ها: یعنی اقوام وملل
آخِرُونَ السَّابِقُون: اشاره به حدیث نبوی(ص) «نَحنُ الآخِرُونَ السَّابِقُونَ یَومَ القِیامَةِ بَیدَ أنَّهُم اُوتُوا الکِتابَ مِن قَبلِنا وَ اُوتِیناهُ مِن بَعدِهِم: ما پسینیانیم که روز رستاخیز پیش مىافتیم، جز که آنان را پیش از ما کتاب دادند و ما را پس از آنان.» به موجب این حدیث، ملت اسلام با این که در تاریخ ادیان آخِر است، اما درقیامت پیش از پیروان مذاهب دیگر قرار می گیرد.[1]
عارض: به قرینه «رحمت» ممکن است به معنى «ابر» باشد، چنان که در قرآن کریم است «فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا: چون دیدند ابرى را که روى به وادیهاشان نهاده گفتند این ابرى باران زا براى ماست.»[2]
پس سپاس او را که ما را در جهان کرد پیدا از پس پیشینیان
تا شنیدیم آن سیاستهاى حق بر قرونِ ماضیه اندر سبق
3118- 3117 / د /1
( 3057) غزها که طایفهاى از ترکان خونریز بودند براى غارت بیک ده وارد شدند. ( 3058) در آن جا دو نفر از اعیان ده را دستگیر کرده و بر آن شدند که یکى از آنها را بکشند. ( 3059) دست او را بستند که بکشند مرد گفت آقایان. ( 3060) براى چه مرا مىکشید و چرا تشنه خون من شدهاید. ( 3061) در کشتن من چه حکمتى هست در صورتى که من درویش عریانى هستم. ( 3062) گفتند تو را مىکشیم تا رفیق تو بترسد و زر و مال خود را بما نشان دهد. ( 3063) مرد گفت رفیق من از من فقیرتر است گفتند نه او دروغ مىگوید مالدار است و زر دارد. ( 3064) مرد گفت اگر با احتمال و وهم شما کار مىکنید من و او در این مرحله مساوى هستیم. ( 3065) بنا بر این او را بکشید تا من بترسم و زر را بشما نشان دهم. ( 3066) پس کرم خداوندى شامل حال ما شده که ما در آخر زمان آمده و در انتها واقع شدهایم. ( 3067) آخرین قرنها از قرنها همه پیش است زیرا پیغمبر (ص ع) فرمود «نحن الآخرون السابقون» ما در آخر واقع شده و از همه پیش افتادهایم. ( 3068) زیرا هلاک قوم نوح و قوم ثمود براى ما باعث رحمت گردید. ( 3069) آنان را خداى تعالى کشت تا ما بترسیم و عبرت بگیریم و اگر بعکس بود واى بحال ما.
( 3049)گر همان عیبت نبود ایمن مباش |
|
بو که آن عیب از تو گردد نیز فاش |
( 3050)لا تخافوا از خدا نشنیدهای |
|
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای |
( 3051)سالها ابلیس نیکونام زیست |
|
گشت رسوا بین که او را نام چیست |
( 3052)در جهان معروف بد علیای او |
|
گشت معروفی به عکس ای وای او |
( 3053)تا نهای ایمن تو معروفی مجو |
|
رو بشوی از خوف پس بنمای رو |
( 3054)تا نروید ریش تو ای خوب من |
|
بر دگر سادهزنخ طعنه مزن |
( 3055)این نگر که مبتلا شد جان او |
|
در چهی افتاد تا شد پند تو |
( 3056)تو نیفتادی که باشی پندِ او |
|
زهر او نوشید، تو خور قند او |
لا تَخافُوا: مترسید برگرفته است از آیه «إِنَّ اَلَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اَللَّهُ ثُمَّ اِسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلائِکَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا: آنان که گفتند پروردگار ما اللَّه است سپس پایدار ماندند، فرشتگان بر آنان فرود مىآیند که مترسید و اندوهگین مباشید.»[1]
او را نام چیست: لغویان عرب، ابلیس را مشتق از «ابلاس» گرفتهاند و «ابلاس» به معنى نومیدى از رحمت خداست. «وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ یُبْلِسُ اَلْمُجْرِمُونَ.»[2] و نیز لعنتى که از پروردگار بر اوست.
عَلیای او: یعنی علوّ و بلند پایگی او.
معروفى: معروف بودن، مشهور بودن.
رو از خوف شستن: کنایه از ایمن بودن از عذاب.
( 3049) اگر عیبى را دیدى که ندارى باز ایمن مباش زیرا ممکن است پنهان بوده و بعداً آشکار گردد . ( 3050) تو که از خدا کلمه« أَلاَّ تَخافُوا» نشنیدهاى پس براى چه خود را ایمن و خوشحال مىبینى . ( 3051) ابلیس سالها با نیک نامى بسر برد پس از آن رسوا گردیده عیبش فاش شد اکنون ببین چه نام دارد. ( 3052) مرتبه بلندش در جهان معروف بود ولى اکنون بعکس اول معروف گردیده. ( 3053) تا ایمن نشدهاى از معروفیت بپرهیز اول از خوف و ترس پاک شو پس از آن از امنیت سخن بگو. ( 3054) تا ریشت در نیامده بر جوانان ساده رو طعنه مزن. ( 3055) این را نگاه کن که جانش مبتلا گردیده و بچاه افتاد براى اینکه کار او بتو پند دهد. ( 3056) شکر کن که تو بچاه نیفتادى تا پند او گردد او زهر را نوشید تا قند نصیب تو گردد.
ای چه بسا عیبی که به ظاهر در تو نیست، ولی در باطن تو باشد و روزی کشف شود. اما نباید ترسید، خداوند در آیهْ شریفه سورهْ فصلت میفرماید: «... أَلاَّ تَخافُوا...» نترسید. همین دلداری حق نشان میدهد که مؤمن هم از گناه و کیفر در امان نیست. ابلیس مطابق روایات، ششصد هزار سال عبادت کرد و عاقبت راندهْ درگاه شد. "بین که او را نام چیست"، اشاره به این است که ابلیس در لغت به معنای نومید است. انسان عارف، در هیچ وضعیتی خود را ایمن نمیکند. مولانا میگوید: عیب دیگران را نگو تا عیب خودت آشکار نشود. هرکس که عیبی دارد، در حقیقت فدای هدایت دیگران شده است و او را نباید سرزنش کرد.
مضمون کلام مولانا گرفته از فرمودهى على (ع) است: «تا چه رسد به عیب جویى که برادرش را نکوهش کند و به آن چه بدان گرفتار است سرزنشش کند... اى بنده خدا، در گفتن عیب کسى که گناهى کرده است شتاب مکن، چه امید مىرود که آن گناه را بر او ببخشند و بر گناه خُردِ خویش ایمن مباش چه بود که تو را بر آن عذاب کنند. پس اگر از شما کسى عیب دیگرى را دانست بر زبان نراند، به خاطر عیبى که در خود مىداند. و شکرِ بر کنار ماندن از گناه، او را باز دارد از آن که دیگرى را که به گناه گرفتار است بیازارد.»[3] و نیز فرماید: «و پند گیرید از آن کسى که آن (تقوى) را تباه کرد و مبادا از شما پند گیرد آن کس که گردن در حلقه تقوى در آورد.»[4]
[1] - (سوره فصلت،آیه 30)
[2] - (سوره روم،آیه 12)
[3] - (نهج البلاغه، خطبه 140)
[4] - (نهج البلاغه، خطبه 191)
( 3038)چار هندو در یکی مسجد شدند |
|
بهر طاعت راکع و ساجد شدند |
( 3039)هریکی بر نیتی تکبیر کرد |
|
در نماز آمد به مسکینی و درد |
( 3040)مؤذن آمد ازیکی لفظی بجست |
|
کای مؤذن بانگ کردی وقت هست |
( 3041)گفت آن هندوی دیگر از نیاز |
|
هی سخن گفتی و باطل شد نماز |
( 3042)آن سیم گفت آن دوم را ای عمو |
|
چه زنی طعنه برو خود را بگو |
( 3043)آن چهارم گفت حمد الله که من |
|
در نیفتادم بچه چون آن سه تن |
( 3044)پس نماز هر چهاران شد تباه |
|
عیبگویان بیشتر گم کرده راه |
( 3045)ای خنک جانی که عیب خویش دید |
|
هر که عیبی گفت آن بر خود خرید |
( 3046)زآنکه نیم او ز عیبستان بدهست |
|
وآن دگر نیمش ز غیبستان بدهست |
( 3047)چونکه بر سر مر تو را ده ریش هست |
|
مرهمت بر خویش باید کار بست |
( 3048)عیب کردن خویش را داروی اوست |
|
چون شکسته گشت جای ارحموست |
آبشخور داستان را مرحوم فروزانفر از مقالات شمس از زبان شمس تبریزی چنین آوردهاند که:«...چنان که هندویی در نماز سخن گفت، آن هندوِ دیگر که هم در نماز بود می گوید: هی خاموش، در نماز سخن نباید گفتن...» نیز مشابه این داستان را در آثار پیش از مثنوی می توان یافت، ازجمله در عیون الاخبار ، اخبار الزّمان مسعودی، مجمع الامثال میدانی وعجایب نامه از آثار قرن ششم .[1]و کتابهاى دیگر است ولى مطمئناً مولانا در نظم این داستان به مقالات شمس توجه داشته است.
راکع و ساجد شدند: عبارت مقالات شمس چنین است: «هندویى در نماز سخن گفت. آن هندوى دیگر هم در نماز بود. مىگوید هى خاموش باش در نماز سخن نباید گفتن.»
مسکینى و درد: کنایت از خاضع شدن و زارى کردن.
جَستن: بر زبان آمدن.
از نیاز: در اینجا یعنی از ضرورت؛ از روی ناچاری که باید مؤمن را متوجه اشتباه خود کند.
عیب بر خود خریدن: عیب را در خود دیدن.
عیبستان: کنایه از جان حیوانى و آن چه متعلق بدان است غیبستان: کنایت از روح و آن چه متعلّق بدان است که از عالم معنى است.
عیب کردن خویش را...: به عیب خود آگاه شدن موجب مىشود که در پى زدودن آن بر آید.
شکسته شدن: به رقّت آمدن، به تضرع افتادن.
ریش: به معنای زخم و جراحت و کنایه از نقاط ضعف و کمبودهای معنوی است.
اِرحَموا: بر او رحمت آرید. برگرفته است از حدیث «الرِّجالُ عَلَى أربَعَةِ انواع»، که در پایان آن آمده است «وَ رَجُلٌ لا یَدرِى وَ یَدرِى أنَّهُ لا یَدرِى فَهُوَ عاجِزٌ فَارحَمُوه: آن که نمىداند و مىداند نمىداند ناتوان است بر او رحمت آرید.»[2]
( 3038) چهار نفر هندو به مسجدى وارد شده مشغول نماز شدند . ( 3039) هر کدام از آنها بیک نیت مخصوص تکبیر گفت و در نماز براز و نیاز پرداخت . ( 3040) در این بین مؤذن وارد مسجد شد یکى از آنها گفت مؤذن وقت نماز نشده و تو اذان دادهاى؟ . ( 3041) هندوى دیگرى گفت سخن گفتى و نمازت باطل شد . ( 3042) سومى بدومى گفت عمو باو چرا طعنه مىزنى خودت را بگو که حرف زدى . ( 3043) چهارمى گفت الحمد للّه که من چون این سه نفر حرف نزدم تا نمازم باطل شود . ( 3044) نماز هر چهار نفر باین طریق باطل شد بلى عیب گویان خود بیشتر گمراه مىشوند . ( 3045) خوشا بحال آن کس که از مبدا عیب خود را دیده و هر کس از عیبى نام ببرد او در خود جستجو مىکند . ( 3046) براى اینکه چنین کسى یک نیمهاش از مبدأ عیب و نیم دیگرش از سرچشمه غیب است . ( 3047) اگر در سر تو ده زخم هست باید خود مرهم بگذارى . ( 3048) عیب کردن هر زخم دواى او است چه وقتى عیب کردى و دل شکسته شدى مورد رحم خواهى بود .
خوشا به حال آن روحی که عیب خود را میبیند و هر کس سخن از عیبی میگوید، او عیب را در خود جستوجو میکند نه در دیگران. مولانا در اینجا به طور کلی از انسانها سخن میگوید که یک نیمهْ وجودشان خاکی و مادی و از عیبستان است و نیمهْ دیگر، روحانی و الهی و از غیبستان مولانا میگوید: درمان عیبهای شخصیت این است که عیب آن را بیابی و بگویی؛ و این خود شکستن، باعث لطف و رحم حق یا بندگان حق میشود.
( 3031)مسجد اهل قبا کان بد جماد |
|
آنچه کفو او نبد راهش نداد |
( 3032)در جمادات این چنین حیفی نرفت |
|
زد در آن ناکفو امیرداد نفت |
( 3033)پس حقایق را که اصل اصلهاست |
|
دان که آنجا فرقها و فصلهاست |
( 3034)نه حیاتش چون حیات او بود |
|
نه مماتش چون ممات او بود |
( 3035)گور او هرگز چو گور او مدان |
|
خود چه گویم حال فرق آن جهان |
( 3036)بر محک زن کار خود ای مرد کار |
|
تا نسازی مسجد اهل ضرار |
( 3037)بس در آن مسجد کُنان تسخر زدی |
|
چون نظر کردی تو خود زیشان بدی |
مَسجِد اهل قُبا: بعض مفسّران گویند آیه لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى اَلتَّقْوى مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ»[1] در باره مسجد قباست و بیشتر گویند در باره مسجد مدینه است.
کفو: به معنای نظیر، قرین ، برابر و همتا است ، و مقصود منافقانى است که به مسجد قبا نرفتند و برابر آن مسجد ضرار را ساختند. (مسجد قبا که جمادى بود منافقان را که کفو مؤمنان نبودند نپذیرفت).
حَیف: به معنای ظلم، ستم، جور است.
امیر داد: کنایه از رسول اکرم (ص) است که دستور داد مسجد منافقان را آتش زدند.
حقایق: به معنای وجود حقیقی کائنات در علم الهی و گفتهاند حقیقتى که دیگر حقیقتها از آن پدید آمده، ظاهراً آن چه گوهر موجودات از آن پدید آمده.
اصل اصلها:
پس به صورت آدمى فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان
ظاهرش را پشّهاى آرد به چرخ باطنش باشد مُحیط هفت چرخ
3767- 3766 / د /4
گور او: چنان که در حدیث است «القُبرُ لَرَوضَةٌ مِن رِیاضِ الجَنَّةِ أَو حُفرَةٌ مِن حُفَرِ النّار.»[2]
مسجد کُن: همان سازندگان مسجد ضرار یا به طور کلی کسانی هستند که در راه نفاق گام بر میدارند.
( 3031) مسجد اهل قبا که جماد بود چیزى را که هم شأن و کفو او نبود بنزدیکى خود راه نداد. ( 3032) در جمادات چنین ستمى پیش رفت نکرد و پادشاه عدل به آن ناکفو آتش زد. ( 3033) پس حقایق که اصل اصول است بدان که در آن جا فرقها هست و قلب و نقد با هم فاصلهها دارند. ( 3034) نه حیاتشان مثل هم و نه مرگشان بهم شبیه است. ( 3035) و نه گورشان مثل یکدیگر است حال دیگر از تفاوت و فرق جهان دیگر آنها چه بگویم که چیست. ( 3036) تو اى مرد کار خود را بمحک بزن تا مسجد اهل ضرار نسازى . ( 3037) شاید به آن مسجد سازها شماتت کردى و وقتى نظر انداختى خود از آنها بودى .
مولانا در مثنوی، بارها سنگها و موجودات بیجان را متأثر از حقایق الهی شمرده است.مسجد قبا به ظاهر جماد بود و روح و ادراک نداشت، اما مسجد منافقان را در برابر خود نپذیرفت. مولانا میگوید: وقتی که جمادات خلاف حق را نمیپذیرند، به این دلیل است که در علم الهی، فرقها و فصلهایی بین کائنات بوده و به جماد نیز تلقین و تعلیم شده است. در عالم غیب یا عالم معنا حیات و ممات هم معنای دیگری دارد یا به گونهْ دیگری است. مولانا میگوید: وقتی کار در جمادات چنین باشد، در انسانها چگونه خواهد بود. مسلّم است که انسانها را در گوهر تفاوتهاست. سالک را باید که پیوسته مراقب خود باشد و کار خود را نیک بسنجد مبادا آن چه از او سر مىزند براى هوى بود نه براى خدا. خاصه آن که از کار دیگران عیب گیرد و عیب خود نبیند. اگر هر کسی نیک و بد وجود خویش را با کمک محک و مرشد بشناسد، به راه نفاق نمیافتد.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |