( 2373)سگ شناسا شد که میر صید کیست |
|
ای خدا آن نور اشناسنده چیست؟ |
( 2374)کور نشناسد نه از بیچشمی است |
|
بل که از جهل است و تیره خشمی است |
( 2375)نیست خود بیچشمتر کور از زمین |
|
این زمین از فضل حق شد خصم بین |
( 2376)نور موسی دید و موسی را نواخت |
|
خسف قارون کرد و قارون را شناخت |
( 2377)رجف کرد اندر هلاک هر دعی |
|
فهم کرد از حق که یا ارض ابلعی |
اصحاب کهف: اشاره است به داستانى مشهور که در قرآن کریم آمده است.
میر صید: آن که او را به شکار برده است، حق است که هر حرکتی به سوی اوست و برای اوست.
نور اِشناسنده: آگاهی و بیداری است که به اشارت و مشیت حق در دل بنده پیدا میشود. روشنى درونى، آن چه بدان حقیقت را توان شناخت.
تیره خشمی: یعنی بدخشم بودن و لجاج و ستیز؛ یا خشم حاصل از تاریکی درون و روشن نبودن باطن.
خصم بین: یعنی دشمن شناس، اشارت است به فرو بردن زمین قارون را.
خَسف: فرو رفتن در زمین.
خسف قارون: یعنی فروبردن قارون با ثروتش[1]
قارون: ثروتمندی در زمان موسى (ع)، که نام او در قرآن کریم آمده است. قارون مالى فراوان اندوخته بود. گروهى ظاهر بین آرزو مىکردند چون او باشند.
موسى (ع) قارون را نصیحت مىکرد که به راه خدا رود و او نمىپذیرفت و گستاخى را تا آن جا رسانید که زنى را رشوت داد تا در جمع اسرائیلیان بگوید موسى (ع) با او در آمیخته است. لیکن زن چنان نگفت و قارون را رسوا کرد. موسى (ع) در خشم شد و زمین را گفت تا او را فرو برد. قارون گفت تو با من چنین کنى که پس از من مال مرا صاحب شوى. موسى (ع) زمین را گفت تا او و مال او را فرو برد.
رجف کردن: یعنی لرزاندن، زمین لرزید وآنان را فرو برد، مانند بلایی که بر سر قوم ثمود آمد و در اثر نپذیرفتن اندرزهای صالح پیامبر، لرزش شدید زمین آنها را فروبرد: «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِی دَارِهِمْ جَاثِمِینَ»: سرانجام زمین لرزه آنها را فرا گرفت؛ و صبحگاهان، (تنها) جسم بىجانشان در خانههاشان باقى مانده بود.[2]
دعی: مدعی، مخالف، حرامزاده.
یا ارض ابلعی : اشاره به آیه شریفه که بعد از طوفان نوح را بیان مىکند و مىفرماید:« قِیلَ یا أَرْضُ اِبْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ اَلْماءُ وَ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ اِسْتَوَتْ عَلَى اَلْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظَّالِمِینَ» یعنى گفته شد اى زمین آب خود را که بیرون فرستاده بودى فرو بر و اى آسمان تو نیز آبهایى را که بر زمین ریخته بودى باز گردان آب فرو شد و امر هلاک کفار و نجات مؤمنین خاتمه یافته و کشتى نوح بر کوه جودى استوار گردیده و گفته شد دورى براى قومى است که ستمکار بودند. [3].
( 2373) سگ میر شکار را مىشناسد و صید خود را تقدیم او مىکند بار الها آن نور شناسا چیست؟. ( 2374) کور که نمىشناسد از بىچشمى نیست بلکه نادانى او را مست نموده و از شناسائى باز داشته است. ( 2375) کور از زمین بىچشم تر نیست و همین زمین از فضل خداوندى دشمن شناس گردید. ( 2376) نور موسى را دید و موسى را نوازش کرد و تیرگى قارون را دیده او را فرو برده از میان برد. ( 2377) در هلاک کردن هر زنا زادهاى بلرزه در آمد و فرمانى را که خداوند فرموده بودند «اى زمین آب خود را فرو ببر» فهمید و اطاعت کرد.
در این ابیات مولانا بدین نکتهْ معرفتی اشاره مىکند که: نیروى فرا گیرى راه حقیقت یا به تعبیر او «نور اشناسنده» در طبیعت هر انسان نهاده شده است. لیکن بهره گیرى از آن در صورتى است که آدمى نادانى خود را دریابد و پىِ مرد خدا رود و از او تعلیم گیرد تا از برکت وى آن نور بتابد و راه را براى او روشن کند. و آن که راه را از چاه نمىشناسد نه از آن است که قوت شناسایى بدو ندادهاند بلکه از آن است که نادانى خود را در نمىیابد.
مولانا میگوید: زمین هم از ما آگاهتر است و حق و ناحق را به جای خود تمییز میدهد. و یا شناخت زمین در فرمان حق و فروکش کردن آب پس از طوفان نوح که پروردگار به زمین گفت:« قِیلَ یا أَرْضُ اِبْلَعِی »
نیروى فرا گیرى راه حقیقت در طبیعت هر انسان نهاده شده است.
( 2362)یک سگی در کوی بر کور گدا |
|
حمله میآورد چون شیر وغا |
( 2363)سگ کند آهنگ درویشان به خشم |
|
در کشد مه خاک درویشان به چشم |
( 2364)کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ |
|
اندر آمد کور در تعظیم سگ |
( 2365)کای امیر صید و ای شیر شکار |
|
دست دست تست دست از من بدار |
( 2366)کز ضرورت دم خر را آن حکیم |
|
کرد تعظیم و لقب دادش کریم |
( 2367)گفت او هم از ضرورت کای اسد |
|
از چو من لاغر شکارت چه رسد |
( 2368)گور میگیرند یارانت به دشت |
|
کور میگیری تو در کوچه به گشت |
( 2369)گور میجویند یارانت به صید |
|
کور میجویی تو در کوچه به کید |
( 2370)آن سگ عالم شکار گور کرد |
|
وین سگ بیمایه قصد کور کرد |
( 2371)علم چون آموخت سگ رست ازضلال |
|
میکند در بیشهها صید حلال |
( 2372)سگ چو عالم گشت شد چالاکِ زَحف |
|
سگ چو عارف گشت شد اصحابِ کهف |
وَغا: وَغى به معنى بانگ و آواز است، و رزمگاه را «وَغا» گویند از آن رو که در آن بانگ و فریاد بسیار است.
شیرِ وغا: شیر جنگى.
سگ کند آهنگ درویشان: دمیرى در حیاةُ الحیوان آورده است: «از طبیعت عجیب سگ آن است که بر مردم صاحب جاه بانگ نکند و چون گدایى ژنده پوش بیند حمله آرد». ونیز اشاره است بدان که از روى حرص به اندک متاع دنیا قناعت مىکند لاجرم از دولت حقیقى باز مىماند.
آن سگى در کو گداى کور دید حمله مىآورد و دلقش مىدرید
گفتهایم این را ولى بارى دگر شد مکرّر بهرِ تأکید خبر
کور گفتش آخر آن یارانِ تو بر کُهاند این دَم شکارى صید جو
قومِ تو در کوه مىگیرند گور در میان کوى مىگیرى تو کور
1048- 1045 /د4
خاک در چشم کشیدن: کنایه از مطیع بودن، به فرمان بودن.
آن که بیدار است و بیند خوابِ خوش عارف است او خاکِ او در دیده کش
2242/د 2
آن حکیم: نیکلسون نویسد، محتملاً اشاره است به نصیر الدین طوسى که در سال وفات مولانا در گذشته است.
در میان عامه داستانى است که گویند «خواجه نصیر الدین به راهى مىرفت. در پایان روز به آسیایى رسید و در کنار آن بیارمید. چون شب شد آسیابان را دید که بساط خود به درون مىبرد. خواجه سبب پرسید. آسیابان گفت امشب باران خواهد بارید. خواجه گفت آسمانى بدین روشنى باران کجا خواهد بود و خود در بیرون آسیا غنود. ناگهان ابر بر آمد و باران سخت بگرفت و خواجه ناچار شد به درون آسیا رود. بامداد از آسیابان پرسید، از کجا دانستى باران خواهد بارید. گفت سگم را دیدم دم را به میان پا نهاده به درون آسیا رفت دانستم باران مىبارد. خواجه گفت این همه علم خواندیم و ریش خود سپید کردیم اما دم سگ را ارزش بیش بود.»
دم خر:انقروى نویسد: مقصود ، هلاکو پادشاه مغول است که خواجه وزارت او را عهدهدار شد.
کید: مکر، حیلت.
سگ عالم: سگ تعلیم دیده، کَلبِ مُعَلَّم، سگى که براى شکار تربیت شده. چنین سگ در فقه اسلامى داراى احکامى است.
سگ بىمایه: سگ ولگرد، سگ بازارى.
ضلال: گمراهى، بىهوده گردى.
صید حلال: در فقه اسلامى شکارى را که سگ تعلیم دیده گیرد در حکم مردار نیست.
زَحف: رفتن، و بیشتر استعمال آن رفتن به کندى است.
چالاک زحف: کسی که در پیمودن راه حق چالاک است.
سگ عارف: روح حیوانی است که در مرتبه بالاتری مییابیم؛ یعنی روح حیوانی که در اثر کمال، روح انسانی شده و به مرتبه معرفت حق رسیده
( 2362) سگى در کوچه چون شیر بگداى کورى حمله مىکرد. ( 2363) آرى سگ با خشم تمام بدرویشان حمله مىکند ولى شخص بزرگ خاک درویشان را سرمه چشم خود مىسازد. ( 2364) کور از ترس و صداى سگ بعجز آمده بنا گذاشت که سگ را تعظیم نماید. ( 2365) و گفت اى فرمانده صید و اى شیر شکار دست دست تو است و هر کار که خواهى توانى کرد ولى دست از من بدار. ( 2366) همان طور که در موقع ضرورت آن حکیم دم خر را تعظیم نموده لقب کریم باو داد. ( 2367) کور هم به سگ گفت اى شیر از شکار چون منى چه حاصل مىبرى. ( 2368) رفقاى تو در دشتها گورخر مىگیرند تو در کوچهها کور مىگیرى؟. ( 2369) یاران تو در موقع شکار گورخر مىجویند و تو در کوچه در جستجوى کور هستى؟. ( 2370) آن سگ دانا شکار گور خر کرد و این سگ بىمایه قصد کور نمود. ( 2371) وقتى سگ دانش آموخت از گمراهى رسته و در بیشهها شکار حلال بدست مىآورد. ( 2372) سگ چون دانا شود چابک و شتابان مىگردد و وقتى شناسا گردید از اصحاب کهف مىشود.
مولانا می گوید: انسان تا زمانی که در قید حیات مادی و وابستگیهای این جهانی زندگی میکند، به مثابهْ کورگدایی است که نفس امّاره او همانند سگ بیمایه و شرور بر او حملهور است. «سگ» روح حیوانی است که اگر به حقایق آشنا شود به مثابه سگ عالِم، در پی شکار مناسب خود رود؛ اما اگر مایه دین و حقیقت را نیابد، سگ بیمایهای است که به آزار دیگران میپردازد. «سگ عارف» روح حیوانی است که در مرتبه بالاتری مییابیم؛ یعنی روح حیوانی که در اثر کمال، روح انسانی شده و به مرتبه معرفت حق رسیده و مانند سگ اصحاب کهف دیگر سگ نیست و به قول سعدی :
سگ اصحاب کهف روزى چند پى نیکان گرفت و مردم شد
راه شناختن ولى
( 2353)مر تو را آن فهم و آن دانش نبود |
|
واندانستی تو سرگین را ز عود |
||||
( 2354)از جنون خود را ولی چون پرده ساخت |
|
مر ورا ای کور کی خواهی شناخت |
||||
( 2355)گر تو را باز است آن دیده یقین |
|
زیر هر سنگی یکی سرهنگ بین |
||||
( 2356)پیش آن چشمی که باز ورهبر است |
|
هر گلیمی را کلیمی دربر است |
||||
( 2357)مر ولی را هم ولی شهره کند |
|
هر که را او خواست با بهره کند |
||||
( 2358)کس نداند از خرد او را شناخت |
|
چونکه او مر خویش را دیوانه ساخت |
||||
( 2359)چون بدزدد دزد بینایی ز کور |
|
هیچ یابد دزد را او در عبور |
||||
( 2360)کور نشناسد که دزد او که بود |
|
گرچه خود بر وی زند دزد عنود |
||||
|
( 2361)چون گزد سگ کورِ صاحبژنده را |
|
کِی شناسد آن سگ درّنده را؟ |
|
کور: کسی است که به حقیقت و اسرار حق آشنا نیست و نمیتواند اولیاءالله را بشناسد.
آن دیدهْ یقین: چشمی است که باطن و اسرار غیب را میبیند و به همین دلیل به مرتبهْ یقین رسیده است.
سرهنگ: مرد کامل یا مرشد است.
کلیم: لقب موسى (ع).
هر گلیمى را کَلیمى در بر است: یعنی اولیاى خدا تا توانند مردم را راهنمایى مىکنند، لیکن گاه براى آسوده شدن از زحمت نادانان، خود را مجنون وا مىنمایند. در این حالت تنها کسانى توانند آنان را شناخت که توفیقى رفیقشان شده باشد. پس آنان را که به ظاهر افتاده و ژنده پوشاند خوار نباید شمرد چرا که بود ولیى از اولیاى خدا باشد. لیکن آگاه باید بود تا هر دعویدارى ولى پنداشته نشود.
چون دو چشم دل ندارى اى عنود که نمىدانى تو هیزم را ز عود
چون که گنجى هست در عالم مرنج هیچ ویران را مدان خالى ز گنج
2153- 2152 / د /2
دزد: نَفس است که ما را از راه حق دور میکند.
عنود: به معنای لجباز و سرکش است.
( 2353) و تو آن دانش و فهم را نداشتى که سرگین را از عود تمیز دهى. ( 2354) حال اگر ولى از جنون پرده بروى خود کشیده باشد تو کورى کى مىتوانى او را بشناسى . ( 2355) اگر آن دیده یقین تو باز باشد زیر هر سنگى سرهنگى خواهى دید .( 2356) در پیش چشمى که باز بوده و راه شناس است هر گلیمى گلیم مخصوصى را در بر دارد که آن چشم او را مىشناسد .( 2357) ولى را هم ولى معرفى مىکند و هر کس را که او بخواهد فیض شناسائى مىبخشد ( 2358) کسى نمىتواند از راه عقل او را بشناسد چون او خود را دیوانه جلوه داده است ( 2359) وقتى دزد بینایى رخت کورى را بدزدد آیا ممکن است که کور در معابر دزد خود را پیدا کند؟. ( 2360) اگر دزد در موقع عبور به کور تنه هم بزند نابینا او را نخواهد شناخت.( 2361) وقتى سگ کور ژنده پوش را مىگزد کور چه سان او را تواند شناخت.
مولانا میگوید: در پشت هر ظاهر فقیرانهای ممکن است مرد کاملی یا پیامبری باشد. کلیم اشاره به موسی کلیمالله است. مرد حق را، مرد آشنای به حقیقت میشناسد و هر که را اولیا بخواهند، خود را به او میشناسانند. به عبارت دیگر، باید در تو شایستگی بیابند تا خود را برتو ظاهر کنند. اگر مرد حق صلاح بداند که خود را دیوانه نماید، با معیارهای عقل اینجهانی شناخت او ممکن نیست.
راه شناختن ولى
( 2346)آن یکی میگفت خواهم عاقلی |
|
مشورت آرم بدو در مشکلی |
( 2347)آن یکی گفتش که اندر شهر ما |
|
نیست عاقل جز که آن مجنوننما |
( 2348)بر نیای گشته سواره نک فلان |
|
میدواند در میان کودکان |
( 2349)صاحب رأی است و آتشپارهای |
|
آسمان قدر است و اختربارهای |
( 2350)فر او کروبیان را جان شد است |
|
او درین دیوانگی پنهان شد است |
( 2351)لیک هر دیوانه را جان نشمری |
|
سر منه گوساله را چون سامری |
( 2352)چون ولیای آشکارا با تو گفت |
|
صد هزاران غیب و اسرار نهفت |
این داستان در بسیارى از کتاب ومأخذهایِ قبل از مولانا آمده است. مرحوم فروزانفر آن را از عقد الفرید، ربیع الابرار، اسکندر نامه، و جوامع الحکایات آورده و به بستان العارفین اشاره کرده است.[1]
در اینجا آن چه را انقروى از کتاب اخیر نقل کرده مىآوریم. ابو اللَّیث در بستان العارفین آرد: «در حدیث است که مردى از بنى اسرائیل گفت زن نکنم تا با خردمندى راى زنم، و عزم کرد تا با نخستین کس که فردا بیند راى زند و به گفته او کار کند. چون بامداد از خانه به در شد دیوانهاى را دید بر نى سوار، از این پیش آمد غمگین گشت و چاره نداشت پیش او رفت. دیوانه گفت: هش دار تا اسبم تو را لگد نزند. مرد گفت: اسبت را نگاه دار تا از تو چیزى بپرسم. دیوانه بایستاد.
مرد گفت: خواهم زن بگیرم، چه کنم؟ گفت: زنان بر سه قسماند: یکى تو راست و یکى بر توست و یکى نه تو راست و نه بر توست. بپاى تا اسبم تو را لگد نزند و برفت. مرد گفت: اسب خود را باز دار و نزدیک او رفت و گفت: این سخن که گفتى تفسیر کن. چه، من معنى گفته تو را ندانستم. گفت آن که از آن توست، دوشیزه است. تو را دوست دارد و جز تو کسى را نشناسد. اما آن که بر توست زنى است که او را فرزندى بود مال تو خورد و بر شوى نخست گرید. اما آن که نه تو راست نه بر توست، زنى است که از شوى نخست فرزند ندارد. اگر تو او را بهتر از شوى نخست باشى از آن توست و گر نه نه. مرد گفت: سخن تو سخن بخردان است و کارت کار دیوانگان. گفت: اسرائیلیان خواستند مرا قاضى کنند نپذیرفتم. چون اصرار ورزیدند خود را دیوانه نمایاندم و از آنان برهیدم.»[2] ابو اللّیث نصر بن محمد بن ابراهیم از دانشمندان سده چهارم هجرى بوده است. فقیه و مفسّر و بر مذهب ابو حنیفه بود و «امام الهدى» لقب داشت. مؤلّف کشف الظنون مرگ وى را سالهاى 372 یا 375 یا 382 یا 383 نوشته است،
مؤلف منتهى الآمال این داستان را از حسین بن حمدان، به جابر بن یزید جعفى از اصحاب امام باقر و امام صادق (ع) نسبت داده است.[3]
مجنون نما: دیوانه مانند، که خود را دیوانه نشان دهد.
صاحب راى: خردمند، داراى اندیشه درست.
آتش پاره: یعنی جرقهای که در درون دیگران آتش برپا میکند و حرفهای او دیگران را منقلب و آگاه میسازد. داهى، زیرک، دانا.
آسمان قدر: به معنای بلند مرتبه است.
اختر باره: بلند قدر، داراى جلالت قدر بسیار.
کَرّوبى: فرشتگان مقرّب. (نهایه ابن اثیر)
جان: استعاره از عارف کامل. عارفى که از شدت عشق مجذوب است و پرواى تن و حرکات تن را ندارد.
سر نهادن: سجده کردن، تسلیم شدن.
( 2346) یکى گفت که من عاقلى مىخواهم که با او در امر مشکلى مشورت کنم ( 2247) یکى دیگر جوابش داد که در شهر ما عاقلى نیست مگر آن دیوانه نما ( 2348) که اکنون بر نى سوار شده و میان بچهها مىدواند ( 2349) آن داراى رأى صائب بوده و آتش پاره ایست قدرش چون آسمان بلند و روشش چون اختران منظم و متین است ( 2350) جاه و مقامش جان کروبیان آسمان و خود در لباس دیوانگى پنهان است ( 2351) ولى بدان که هر دیوانه را نباید جان شمرده و چون سامرى در مقابل گوساله سر تعظیم فرود آورد. ( 2352) وقتى ولیى آشکارا با تو سخن گفته صد هزاران غیب و اسرار نهفته را براى تو آشکار نمود.
منظور مولانا در این ابیات این است که: شکوه و تأثیر شخصیت این «مجنوننما» به فرشتگان زندگی معنوی بخشیده است. او انسانی است که برتر از فرشتگان است. مولانا توصیه میکند که هر کسی، رهنمای طریق حق نیست. «سامری» خالهزاده و در ابتدا در خدمت موسی بود، اما بسیاری را به گمراهی کشاند و خود نیز گمراه شد. یک ولیّ حق ممکن است صدهزاران غیب و اسرار نهفته را آشکارا بگوید و ما قادر به تمییز سخن حق از کلام ناحق نباشیم.
تفاوت علم حضورى و حصولى
( 2332)عقل خود را مینماید رنگها |
|
چون پری دورست از آن فرسنگها |
( 2333)از ملک بالاست چه جای پری |
|
تو مگسپرّی به پستی میپری |
( 2334)گرچه عقلت سوی بالا میپرد |
|
مرغ تقلیدت به پستی میچرد |
( 2335)علم تقلیدی وبال جان ماست |
|
عاریهاست و ما نشسته کان ماست |
( 2336)زین خرد جاهل همی باید شدن |
|
دست در دیوانگی باید زدن |
( 2337)هرچه بینی سود خود زآن میگریز |
|
زهر نوش و آب حیوان را بریز |
( 2338)هر که بستاید تو را دشنام ده |
|
سود و سرمایه به مفلس وام ده |
( 2339)ایمنی بگذار و جای خوف باش |
|
بگذر از ناموس و رسوا باش فاش |
( 2340)آزمودم عقل دور اندیش را |
|
بعد ازین دیوانه سازم خویش را |
نمودن: نشان دادن. رنگها نمودن: جلوههاى گونهگون نشان دادن. حقیقت و جوهر عقل را با حواس ظاهرى نمىتوان دریافت لیکن آثار آن را با حواس درک توان نمود.
عقل پنهان است و ظاهر عالَمى صورتِ ما موج و یا از وى نَمى
هر چه صورت مىوسیلت سازدش ز آن وسیلت بحر دور اندازدش
1113- 1112 / د /1
از مَلَک بالاست: عقل صادر اول است و عنصر اعظم، و نخست چیزى است که آفریده شد و آن جوهر قدسى است.
مگس پر: استعاره از دارنده ادراک ضعیف.
نشسته: کنایه از بسنده کرده (دل خوش)، در پى طلب نبوده.
خرد: عقل حسابگر و مادی است که باید آن را رها کرد.
سود خود: یعنی آنچه مطلوب نفس باشد.
دست در دیوانگى زدن: عقل ظاهرى را رها کردن، اعتنا نکردن بدان چه فلسفى مىپندارد به وسیله آن حقایق را مىتوان شناخت.
باز دیوانه شدم من اى طبیب باز سودایى شدم من اى حبیب
حلقههاى سلسله تو ذو فنون هر یکى حلقه دهد دیگر جنون
داد هر حلقه فنونى دیگر است پس مرا هر دم جنونى دیگر است
1383- 1381/ د / 2
سود و سرمایه: یعنی تمام هستی این جهانی.
سودى که باید از آن گریخت: مقصود حاصل دانشى است که با عقل جزئى یا عقل معاش به دست آید.
زهر نوشیدن: استعاره از ریاضت کشیدن و ترک لذتهاى دنیا نمودن.
آب حیوان: که به زندگی این جهانی مایه و نیرو میدهد، و مىپنداشتند نوشیدن آن مایه زندگانى جاودانه دنیوى است. در اینجا استعاره از «دانش جزئى» یا «علم حصولى» است،
هر که بستاید تو را: تنبیهى است به فریفته نشدن به ستایش مریدان و مغرور نگشتن به خوشامد گفتن مدیحه سرایان که در حدیث است «اُحثُوا فِى وُجُوهِ المَدّاحِینَ التُّرابَ: بر رخسار ستایشگران خاک بپاشید.» [1]
مفلس: آنان که به ستایش ارج مىنهند. آنان که خواهان ستایش هستند.
ناموس: آبرو، عزّت، نام و ننگ، یعنی خوشنامی و قبول عام که انسان را از پیوستن و اتّکای به حق باز میدارد.
عقل دوراندیش: همان عقل حسابگر است که راهی به خدا نمییابد.
( 2332) عقل خود را برنگهایى نمایان مىسازد که مثل پرى از آن رنگها بسى دور است. ( 2333) چه جاى پرى که از فرشته هم بمراتب بالاتر است ولى پرواز تو چون پرواز مگس است چرا که رو بپائین همىپرى . ( 2334) اگر چه عقل تو رو ببالا پرواز مىکند ولى مرغ تقلید تو در عوالم پست بچرا مشغول است . ( 2335) دانش تقلیدى وبال جان ما است او عاریه است و ما معتقدیم که مال ما است . ( 2336) از این دانش و خرد باید تبرى جسته و جاهل شده دست بدیوانگى زد. ( 2337) در این موقع هر چه را که سود خود دیدى از او بگریز زهر را بنوش و آب حیوان را بر زمین بریز ( 2338) هر کس از تو تمجید کرده و ستایش نمود دشنامش داده سود و سرمایه را بمفلس بطور وام بده ( 2339) از ایمنى صرف نظر کرده در خوف و هراس زیست کن از ناموس چشم پوشیده رسوایى اختیار کن ( 2340) من این عقل دور اندیش را آزمودهام و بعد از این خویشتن را دیوانه خواهم ساخت.
مولانا میگوید: عقل خداجو خود را پشت صورتهای گوناگون پنهان میکند. خودش از این صورتها بسیار دور است؛ مانند پری و جن، که هر تصویری از آن در ذهن بیاوریم پری نیست. تو که مادی و دنیایی هستی نمیتوانی به آن مرتبهْ بالا پرواز کنی. عقل حقیقتجو به عقل کل یا عقل اوّل میپیوندد که اولین صادر از وجود مطلق الهی است. انسان مادی و کسی که آگاهی و علم او به این جهان خاکی محدود باشد، آنچه میداند علم تقلیدی است و همین تقلید، جلوی پرواز عقل او را میگیرد. این علم تقلیدی دست و پای روح را میبندد و ما بیهوده به آن فخر میکنیم.
همچنین دراین ابیات نیز تفاوت علم حضورى و حصولى آشکار مىشود. آن که را علم حضورى نصیب گشته است از حقیقت آگاه است. اما فلسفى و دهرى که خواهند از راه ادراک ظاهرى حقیقت را دریابند چون عنکبوتى هستند که چند روزى در این جهان مىزیند، گرد خود مىتنند و آن چه به دست آوردهاند ک. موجب تباهیشان مىشود. دهرى چون شعاع دیدش کوتاه است آن چه را پیرامون اوست مىبیند و حالت او حالت کِرم است که در حال پوسیدگى چوب، درون آن زاده شده است. دهرى اگر از حقیقت جهان آگاه بودى مرد حق بودى، چنان که کرم اگر ماهیت چوب را دانستى بحقیقت کرم نبودى. هر چند علم حصولى یا علم تقلیدى برخى حقیقتها را مىنمایاند، اما آن چه مىنمایاند تمام حقیقت نیست. پس باید عقل دور اندیش را که خواهد از طریق ترتیب مقدمات به نتیجه برسد و حقیقت را بنمایاند، واگذارد و دیوانه شد یعنى از راهنمایى چنین عقل آسوده شد تا از سوى حق نور حقیقت بر دل افاضه شود.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |