فرار از یاری رساندن ستمکاران ، سِرّ کردار نابجاى بعض اولیاى خداست
( 1434) دوستان در قصّه ذا النّون شدند |
|
سوى زندان و در آن رایى زدند |
||
( 1435)کین مگر قاصد کند یا حکمتى است |
|
او در این دین قبلهاى و آیتى است |
||
( 1436)دور دور از عقل چون دریای او |
|
تا جنون باشد سفهفرمای او |
||
( 1437)حاش لله از کمال جاه او |
|
که ابر بیماری بپوشد ماه او |
||
( 1438)او ز شر عامه اندر خانه شد |
|
او ز ننگ عاقلان دیوانه شد |
||
( 1439)او ز عارِ عقلِ کُندِ تنپرست |
|
قاصداً رفته است و دیوانه شده است |
در: براى، به خاطر. (به خاطر واقعه ذا النون سوى زندان شدند.)
قاصد: به عمد، عمداً.
سفه فرما: به سفاهت وادارند، آثار دیوانگى پدید آورنده.
حاشَ لِلّه: (جمله فعلیه) پناه بر خدا، مَعاذَ اللَّه.
ماه: استعاره از عقل.
عامَه: مردم عادى، آنان که مقام او را نمىدانند.
عَقلِ کُند تن پرست: عقل جزئى، عقل معاش.
( 1424)ساعتی گرگی درآید در بشر |
|
ساعتی یوسف رخی همچون قمر |
( 1425)میرود از سینهها در سینهها |
|
از ره پنهان صلاح و کینهها |
( 1426)بلکه خود از آدمی در گاو و خر |
|
میرود دانایی و علم و هنر |
( 1427)اسپ سُکسُک میشود رهوار و رام |
|
خـرس بازی میکـند بـز هـم سلام |
( 1428)رفت اندر سگ ز آدمیان هوس |
|
یـا شبـان شـد یـا شکاری یا حرس |
( 1429)در سگ اصحاب خویی زآن وفود |
|
رفت تا جویای الله گـشته بود |
( 1430)هر زمان در سینه نوعی سر کند |
|
گاه دیـو و گـه ملک گه دام و دد |
( 1431)زان عجب بیشه که هر شیر آگه است |
|
تا به دام سینهها پنهان ره است |
( 1432)دزدی کن از درون مرجان جان |
|
ای کم از سگ از درون عارفان |
( 1433)چونکه دزدی، باری آن دُرّلطیف |
|
چونکه حامل میشوی، باری شریف |
سُکسُک: ناهموار رو (اسب)، سرکش.
رفتن: کنایه از اثر کردن.
حَرَس: حارس، نگاهبان. (حرس در عربى جمع حارس است یا اسم جمع است).
اصحاب: اصحاب کهف.
وفود: در نسخه اساس چنین خوانده مىشود. وفود جمع وفد است. وفد: به رسولى آینده، گروه، جمع.
در چاپ نیکلسون: رُقُود: جمع راقد: به خواب رفته. و اگر چنین باشد برگرفته است از آیه «وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ: و پنداریشان بیدار حالى که به خواب رفتهاند». [1]
سر کردن: آشکار شدن، سر بر آوردن.
عجب بیشه: کنایه از عالم معنى.
صورت از معنى چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
1136/ د / 1
شیر: استعارت از ولى کامل.
دزدیدن: کنایه از به دست آوردن.
مرجان جان: بعض شارحان «مر» را تأکید، و «جان جان» را مفعول فعل گرفتهاند، لیکن ممکن است «مرجان جان» را اضافه تشبیهى گرفت.
بارى: به هر حال، به هر جهت.
چونکه دزدی باری آن دُرّ لطیف : نزدیک است با این مثل عربى: «إن تَسرِق فَاسرِقِ الدُّرَّة: اگر دزدى کنى گوهر به چنگ آر».
( 1424)گاهی در انسان، صفت زشت همچون گرگ نمایان میشود و گاهی در انسان صفت زیبا به سان رخسارهْ دلربای یوسف خودنمایی میکند. ( 1425) صلاح و فساد و خوبى و بدى از یک راه نهانى از وجود آدمى بوجود شخص دیگرى منتقل مىگردد. ( 1426) بلکه وجود آدمى در گاو و خر نیز مؤثر بوده علم و دانایى و هنر خود را بحیوانات نفوذ مىدهد. ( 1427) اسب سرکش بد راه رام و راهوار مىگردد خرس بر اثر تعلیم انسان بازى کن شده و بز سلام مىدهد. ( 1428) سگ از آدمى تعلیم گرفته پاسبان یا شبان یا شکارى مىگردد. ( 1429) از خواب اصحاب کهف خویى در وجود سگ آنها نفوذ کرد که جویاى خدا گردید. ( 1430) هر دم در سینه آدمى یک نوع از انواع سر کرده و داخل مىگردد گاهى دیو و زمانى فرشته و گهى دام و دد وارد مىشوند. ( 1431) وجود انسانى بیشه غریبى است که در آن مادامى که دام سینهها راه پنهانى براى گرفتن خوى دیگران دارد هر شیرى باندازه استعداد خود خویى اخذ کرده و آگهىهایى دارد. ( 1432) تو مگر از سگ کمتر هستى که خوى از انسان مىدزدد تو نیز از درون عارفان از در و مرجان جان بدزد. ( 1433) تو که بهر حال مىدزدى پس آن در پاکیزه را بدزد تو که بار مىبرى لااقل بار شریفى را بدوش خود حمل کن.
گاهی در انسان، صفت زشت همچون گرگ نمایان میشود و گاهی در انسان صفت زیبا به سان رخسارهْ دلربای یوسف خودنمایی میکند. صفات خوب و بد، به طور نهانی از ضمیری به ضمیر انسان دیگری راه پیدا میکند. ازاینرو، انسان دائم در معرض تغییر روحی و شخصیتی قرار دارد. مولانا میگوید: نه تنها صفات انسانها قابل انتقال به یکدیگرند، بلکه حتی صفات انسان به حیوانات و جانوران نیز قابل انتقال است؛ چنانکه بر اثر تعلیم و تأدیب انسانها، حیوانات نیز آموخته و رام میشوند. برای مثال، اسپ سرکش و چموش، اهلی و رام میشود و خرس میرقصد و بازی میکند و بُز هم سلام میکند. «اسپ سُکسک» به معنای چموش و سرکش است. تمایلات و خواستههای انسان به سگ نیز سرایت میکند. در نتیجه، او یا سگ گله میشود و مانند چوپان رمهْ گوسفندان را میپاید و یا سگی شکاری میگردد و به صید میپردازد و یا سگ نگهبان میشود و خانه را از حرامیان محافظت میکند. صفتی از اصحاب کهف بر سگشان اثر بخشید که او هم مانند اصحاب کهف خداجو شد. هر لحظه از ضمیر و درون انسان، خوی و صفتی نمایان میشود؛ گاهی خوی شیطانی پیدا میشود و گاهی خوی فرشتگان و گاهی خوی بهیمی و گاهی خوی درندگی. از بیشهْ رویش اشجارِ حقایق و اسرار غیبِ مردان حق و اولیاءالله که حیاتشان بدان بستگی دارد، به هر دلی راهی هست. مولانا میگوید: تو که از سگ اصحاب کهف کمتر نیستی، با جان عارفان پیوندی برقرار کن. اگر میخواهی دزدی کنی، پس از درون جان عارفان مروارید جان بدزد و اگر باری بر دوش میگیری، بار باارزشی را بر دوش بگیر.
( 1416)زآنکه حشر حاسدان روز گزند |
|
بیگمان بر صورت گرگانکنند |
( 1417)حشر پرحرص خس مردارخوار |
|
صورت خوکی بود روز شمار |
( 1418)زانیان را گند اندام نهان |
|
خمرخواران را بود گند دهان |
( 1419)گند مخفی کان به دلها میرسید |
|
گشت اندر حشر محسوس و پدید |
( 1420)بیشهای آمد وجود آدمی |
|
برحذر شو زین وجود ار زآن دمی |
( 1421)در وجود ما هزاران گرگ و خوک |
|
صالح و ناصالح و خوب وخشوک |
( 1422)حکم آن خوراست کانغالبتر است |
|
چونکه زر بیش از مس آمد آنزر است |
( 1423)سیرتی کان بر وجودتغالب است |
|
هم بر آن تصویر حشرتواجب است |
روز گزند: کنایه از روز رستاخیز.
گند مخفى: استعاره از درون ناپاک، که تنها دل پاک اولیا از آن با خبر بود.
بیشه: از آن جهت که در آن گونهگون هوا و هوس نهفته است و هر یک چون مار و کژدم زهرناک، و چون درندگان آزار رسان. نیز در آن خویهاى نیک است.
ار زآن دمی: نفحه رحمانى، یعنی اگر پروردگار به موجب «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی.»[1]: از روح خود در تو دمیده است و از آن دم زندگی یافتهای.
صالح: نیک، خوب.
خَشوک: در فرهنگها به معنى «حرامزاده» به کار رفته است. لیکن چنان که پیداست در بیت مورد بحث «بد» و مقابل «خوب» است.
بیش از مس آمدن: در عیار سنگینتر بودن. چنان که مىدانیم وزن مخصوص طلا از دیگر فلزات بیش است. مولانا در این ابیات به روایات مفسران قرآن نظردارد که در قیامت، اندیشه و شخصیت هر کس در جسم خاکی او هویدا میشود: حسود به صورت گرگ، حریص به صورت خوک و.. . مولانا میگوید: وجود آدمی دارای صفات نیک و بد بسیاری است، مانند بیشه و جنگل که پر از حیوانات گوناگون است.
( 1416) چرا که یقیناً در روز قیامت اشخاص بصورت گرگ محشور خواهند شد . ( 1417) و کسى که حریص و پست بوده مردار خوارى پیشه کند در روز جزا حشر او بصورت خوک است. ( 1418) و عضو نهانى زنا کاران در روز قیامت گندیده و دهان شراب خواران بوى بد مىدهد. ( 1419) آن بوى بدى که در دنیا صاحبان دل از آن آگاه بودند و از سایرین پنهان بود در روز محشر محسوس شده و نزد همه آشکار مىگردد. ( 1420) از وجود آدمى بر حذر باش که این وجود چون جنگل بزرگى است. ( 1421) آرى در بیشه وجود ما هزاران گرگ و خوک و صالح و ناصالح و خوب و زشت موجود است . ( 1422) ولى هر خو و صفتى که در وجود کسى غالب باشد و بر سایر صفات بچربد بهمان خو و خلق شناخته مىشود زیرا اگر قسمت بیشتر یک شمش طلا بوده و باقى مس باشد آن شمش شمش زر شناخته مىشود . ( 1423) هر سیرتى که در وجود تو بیشتر بوده و بر سایر صفات تو غلبه دارد بصورت همان سیرت محشور خواهى شد .
مولانا به مناسبت داستان برادران یوسف و تهمت زدن آنان به گرگ، و با توجه بدان که حسود خویى چون خوى گرگ دارد، و هر کس خویى را تا دم مرگ با خود برد با همان خو محشور مىشود، گوید حاسدان به صورت گرگان محشور مىشوند. صدوق در ثواب الاعمال آورده است که تکذیب کنندگان قَدَر الهى از گورهاى خود میمون و خوک بر مىخیزند. [2] نیز در تفسیر بیضاوى، ذیل آیه «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً»[3] آمده است: از رسول (ص) معنى آن پرسیدند فرمود: از امت من ده صنف محشور شود برخى بر صورت بوزینهها، برخى بر صورت خوکها، بعضى سر فروهشته بر چهرههاشان بکشند و ببرند، بعضى کور، بعضى لال، بعضى زبانهاشان بر سینههاشان آویزان چرک از دهانهاشان ریزان، بعضى دست و پا بریده، بعضى بر شاخهها از آتش آویخته، بعضى از مردار گندهتر، بعضى رختها از قطران در بر... سپس آنان را تفسیر فرمود که: سخن چیناناند و حرام خواران و ربا گیران و به ناحق حکم کنان و به کردار خود نازان و عالمان که کردار آنان خلاف گفتار بود و آنان که همسایه را آزار دهند و آنان که گزارش دروغ از مردم به فرمان گذاران رسانند و کسانى که پیرو شهوتاند و متکبّران.
اى دریده پوستین یوسفان گرگ برخیزى از این خواب گران
گشته گرگان یک به یک خوهاى تو مىدرانند از غضب اعضاى تو
3663- 3662 / د /4
در وجود ما انسانها هزاران گرگ و خوک نهان شده است و نیز در همین وجود ما انواع و اقسام صفات و ملکات نیک و بد و زشت و زیبا وجود دارد. در وجود انسان، هر صفتی که غالبتر و چیرهتر باشد، قدرت تصرف وحکومت با اوست، چنانکه هرگاه در مس، مقدار طلا بیشتر باشد، آن فلز را طلا به شمار میآورند، نه مس. هر خوی و صفتی که در وجود تو غالب و حاکم باشد، حتماً بر همان صورت محشور خواهی شد.
آدمى زاده طرفه معجونى است از فرشته سرشته وز حیوان
گر رود سوى این شود به از این ور شود سوى آن شود کم از آن
(امثال و حکم)
در تو هم دیوى است هم ملکى هم زمینى بقدر و هم فلکى
ترک دیوى کنى فلک باشى ز شرف برتر از ملک باشى
(سنایى، به نقل از امثال و حکم)
( 1409)یوسفان از رشک زشتان مخفیاند |
|
کز عدو خوبان در آتش میزیند |
||||
|
( 1410)یوسفان از مکر اخوان در چهاند |
|
کز حسد یوسف به گرگان میدهند |
|
||
|
( 1411)از حسد بر یوسف مصری چه رفت |
|
این حسد اندر کمین گرگیست زفت |
|
||
|
( 1412)لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم |
|
داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم |
|
||
|
( 1413)گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت |
|
این حسد در فعل از گرگان گذشت |
|
||
|
( 1414)رحم کرد این گرگ وز عذر لبق |
|
آمده که انا ذهبنا نستبق |
|
||
|
( 1415)صد هزاران گرگ را این مکر نیست |
|
عاقبت رسوا شود این گرگ بیست |
|
یوسفان: استعاره از اولیاى خدا.
اخوان: استعاره از حسودان.
گُرگ: استعاره از حسد است چنان که یعقوب از درون فرزندان آگاه بود و حسد آنان را بر یوسف مىدانست گفت «مىترسم از او غافل شوید و گرگ او را بخورد.»[1]
حَلیم: بردبار.
زفت: یعنی قوی و نیرومند.
فعل: کردار، رفتار.
زخم کردن: صدمه زدن، آسیب رساندن. چنان که از روى حسد یوسف را در چاه افکندند.
لَبِق: زیرک. لیکن در این بیت به معنى اسمى به کار رفته است: زیرکانه، ماهرانه.
عذر لبق: یعنی عذرخواهی با چربزبانی و ظاهر خوب.
إنَّا ذَهَبنا: ما رفتیم. برگرفته است از آیه «قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقِینَ: گفتند پدر ما، ما براى مسابقت رفتیم و یوسف را نزد کالاى خود گذاردیم، و گرگ او را خورد و تو ما را باور نمىدارى هر چند ما راستگو باشیم.»[2]
بیست: بایست، منتظر باش.
( 1409) یوسفان خوب رو از رشک و حسد زشت رویان خود را پنهان کردهاند و بر اثر وجود دشمنان است که خوبان گرفتار آتش مىشوند . ( 1410) یوسفان از مکر برادران بچاه افتاده و همان برادران هستند که از حسد یوسف را بگرگ مىدهند . ( 1411) ببین که یوسف مصرى از حسد چه صدمه دید این حسد در کمین یوسفان گرگ خونخوارى است . ( 1412) یعقوب همان پیغمبر بردبار همواره بر یوسف از همین گرگ حسد بیم داشت . ( 1413) گرگ ظاهرى گرد یوسف نگردید ولى حسد همین گرگ باطنى کارى کرد که از گرگ ظاهرى بیش افتاد . ( 1414) همین گرگ باطنى بود که یوسف را زخمى کرد و براى اینکه عذرى بتراشد مکرى بکار برده گفت ما براى مسابقه رفتیم. ( 1415) صد هزاران گرگ نمىتواند چنین مکرى بیندیشد ولى این گرگ باطنى بالاخره رسوا خواهد شد .
مولانا رابطهْ مردان حق و عوامالناس را به رابطهْ یوسف و برادرانش تشبیه میکند و میگوید: مردان حق، بهخاطر خوبی مورد حسد عوام اند، و گرگی که این یوسفان را میآزارد حسد است. مولانا برای توضیح بیشتر به آیه 17 سورهْ یوسف اشاره میکند که مطابق آن، برادران یوسف، پس از آنکه یوسف را در چاه میاندازند پیش پدر میآیند و به دروغ میگویند: ای پدر! ما با هم به دویدن رفتیم و یوسف را کنار کالاهای خود رها کردیم و گرگ او را خورد. چه بر سر یوسف آمد، مگر گرگ ظاهری میتوانست به یوسف نزدیک شود. این گرگ حسادت بود، از انسانهای گرگ سیرت که بر یوسف زخم زدند. بر حذر باش و اگرصبر کنی خواهی فهمید که عاقبت این گرگ سیرتان رسوایی است.
قضاوت ، قدرت و حکومت نبایددر دست نادانها باشد
( 1402) چون قلم در دست غدّارى بود |
|
بىگمان منصور بردارى بود |
( 1403) چون سفیهان راست این کار و کیا |
|
لازم آمد یَقتُلُونَ الأنبِیا |
( 1404) انبیا را گفته قومى راه گم |
|
از سَفَه إنَّا تَطَیَّرنا بِکُم |
( 1405) چون به قول اوست مَصلُوبِ جهود |
|
پس مر او را أمن کى تاند نمود |
( 1406) جهل ترسا بین أمان انگیخته |
|
ز آن خداوندى که گشت آویخته |
( 1407) چون دل آن شاه ز یشان خون بود |
|
عصمتِ وَ أنتَ فِیهِم چون بود |
( 1408) زرّ خالص را و زرگر را، خطر |
|
باشد از قَلاّبِ خائن بیشتر |
غَدّار: (صیغه مبالغه از غدر) حیلتگر، مکّار.
منصور: ابو مغیث حسین بن منصور حلاّج، عارف مشهور. وى را به خاطر ظاهر سخنانش به سال 309 هجرى قمرى در بغداد به دار آویختند.
سَفیه: نابخرد.
کار و کیا: کنایه از قدرت، فرمانروایى. «کار و کیا با سفیهان بودن» متأثر است از فرمودهى امیر المؤمنین (ع): «بأرضٍ عالِمُها مُلجَمٌ و جاهِلُها مُکَرَّم.»[1]
یَقتُلُونَ الأنبیاء: مىکشند پیمبران را. برگرفته است از آیه «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اَللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ اَلْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ: آن بدان سبب بود که آنان به نشانههاى خدا کافر مىشدند و پیمبران را به ناروا مىکشتند.»[2]
إنَّا تَطَیَّرنا بِکُم: برگرفته است از آیه «قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِیمٌ: گفتند ما شما را به فال بد بگرفتهایم، اگر باز نایستید البته سنگسارتان مىکنیم و از ما به شما شکنجههاى دردناک خواهد رسید.»[3]
مَصلُوب: دار زده.
او: (ضمیر) راجع به ترسا.
امان انگیختن: امان خواستن.
خداوند آویخته: کنایه از عیسى (ع).
عصمت: نگاهدارى.
آن شاه: حضرت مسیح است که خود از اندیشهْ نادرست مسیحیان دل خون است. ویا با توجه به شأن نزول آیه می تواند حضرت رسول(ص) باشد.
وَ أنتَ فِیهِم: برگرفته است از آیه وَ ما کانَ اَللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اَللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ: و خدا عذاب نمىکند آنان را چند که تو در میان آنانى و خدا عذاب کننده آنان نیست حالى که آمرزش مىخواهند.»[4] این آیه در شأن رسول (ص) است و مولانا آن را بر عیسى (ع) تطبیق کرده است از آن جهت که پیمبران همگى مایه امن امّتاند.
قَلاّب: (مبالغت از قلب) که سکه ناسره زند، که در زر تقلّب کند.
قلاب خائن: کسی است که به ظاهر مؤمن است، اما خیانت میکند؛ یعنی انسان حیلهگر و حقّهباز.
( 1402) وقتى قلم در دست یک ظالم غدارى باشد البته منصور به سردار مىرود . ( 1403) وقتى در دست سفها باشد لازمهاش همین است که انبیا را مىکشند . ( 1404) اقوام گمراه از راه سفاهت بانبیا گفتند که ما آمدن و دعوى شما را بفال بد گرفتیم. ( 1405) نادانى ترسایان بین: خداوندى را که بقول خودشان بدار آویخته شده پناه خود قرار مىدهند. ( 1406) کسى که بنا بگفته خودشان مغلوب یهود شده و بدست آنان سردار رفته چگونه ممکن است آنان را پناه دهد. ( 1407) وقتى دل آن شاه از قوم خود خون بوده و از آنان راضى نباشد چگونه ممکن است وجود او در میان قوم باعث حفظ آنها از عذاب باشد. ( 1408) زرگر و زر خالص خطرش از قلب و قلب زن خائن بیشتر است .
وقتی قلم حکم و داوری، در دست حیلهگرانِ پیمانشکن باشد، یقیناً عارفی همانند منصور حلّاج باید به دار کشیده شود. وقتی که قدرت و حکومت در دست نادانها باشد، لزوماً آن سفیهان روزگار، پیامبران را خواهند کشت.
مولانا به پیروان مسیح اشاره میکند و میگوید: اینها میگویند که مسیح مصلوب شد و با این حال او را امان و پناه خود میدانند. مولانا به آیهْ 33 سوره انفال اشاره دارد که سخن از دشمنان پیامبر اسلام است که میگفتند: اگر محمد برحق است خدایا ما را سنگباران کن و خداوند در این آیه به پیامبر میفرماید: درحالیکه تو در میان آنها هستی پروردگار بر آنها عذاب نمیفرستد. مولانا میگوید: چه حکمتی است که پروردگار بر این گمراهان عذاب نمیبارد و آنها را در پناه عصمت حق میآورد.
[1] - (نهج البلاغه، خطبه 2)
[2] - (سوره آل عمران،آیه 112)
[3] - (سوره یس،آیه 18) (براى اطلاع از احوال این رسولان که فرستادگان عیسى (ع) بودند نگاه کنید به: تفسیرها، ذیل همین آیه. و مخصوصاً: کشف الاسرار، ج 8، ص 209 به بعد).
[4] - سوره انفال،آیه 33
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |