( 1342)چون قیامت کوهها رابرکَنَد |
|
پس قیامت این کرم کی می کند |
( 1343)این قیامت زان قیامت کی کم است؟ |
|
آن قیامت زخم و این چون مرهم است |
( 1344)هر که دید این مرهم از زخم ایمن است |
|
هر بدی کین حسن دید، او محسن است |
( 1345)ای خنک زشتی که خوبش شد حریف |
|
وایِ گلرویی که جفتش شد خریف |
( 1346)نان مُرده چون حریف جان شود |
|
زنده گردد نان و عین آن شود |
( 1347)هیزم تیره حریف نار شد |
|
تیرگی رفت و همه انوار شد |
( 1348)در نمکلان چون خرِ مُرده فتاد |
|
آن خری و مردگی یکسو نهاد |
چون قیامت کوهها رابرکَنَد: چنان که در سورههایى چند از قرآن کریم آمده یکى از نشانههاى قیامت از هم پاشیدن کوههاست.[1] چنان که در قیامت کوهها درهم مىریزد، آن که در این جهان با ارشاد اولیاى حق کوههاى جسم را درهم ریخت و جان را از حبس آن آزاد کرد، چنان است که به قیامت رسیده است.
ز آن که بىخود فانى است و ایمن است تا ابد در ایمنى او ساکن است
نقش او فانى و او شد آینه غیر نقش روى غیر آن جاى نه
2140- 2139 / د /4
این قیامت: ولى کامل که با اشاره او جسم و اوصاف جسمانى درهم مىریزد.
آن قیامت: رستاخیز، روز رستاخیز روز حساب کردارهاست و کسانى از عذاب مىرهند که در دوران زندگى نفس را کشته و از هواى آن پیروى نکردهاند.
زخم: کنایه از عذابهایى که در آن روز براى گناهکار آماده است.
مَرهَم: از آن رو که تصرف این قیامت دل بیمار را شفا مىبخشد.
از زخم ایمن بودن: کنایت از ایمن بودن از عذاب قیامت.
مُحسِن: نیکو کار، که در روز رستاخیز نامه عمل او سپید است.
حَریف: همنشین.
گل رو: کنایه از زیبا، لطیف اندام. در این بیت کنایه از آنان که ظاهرى آراسته دارند.
خریف: پاییز، و استعاره است از همنشین بد کردار.
نمکلان: نمکزار.
( 1342) چون قیامت کوهها را از جا بر مىکند پس قیام تو کى این کرم را خواهد کرد که برخیزى و این قیامت را بپا کنى. ( 1343) این قیامت کى از قیامت موعود کمتر است نه کمتر نیست بلکه آن قیامت چون زخم و این چون مرهم است. ( 1344) هر کس این مرهم را دید از زخم ایمن خواهد بود و هر بدى که این خوبى را دید خوب خواهد بود . ( 1345) خوشا آن زشتى که خوبى حریفش گردید و واى بحال گل رخى که با خزان قرین شد . ( 1346) نان که جماد و مرده است وقتى حریف جان گردید زنده شده و عین آن مىگردد . ( 1347) هیزم سیاه و تیره چون قرین آتش گردد تیرگیش زایل شده بدل بنور و روشنى مىگردد . ( 1348) خر مرده که بنمکزار افتد خرى و مردگى خود را جواب گفته و یک سو نهاده نمک مىگردد .
مولانا تحول روح را به قیامت تشبیه میکند و با توجه به مضمون سوره زلزال میگوید: این دلهای دور از حق را، تحولی مانند قیامت باید ویران کند: «إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَاوَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا»: هنگامى که زمین شدیداً به لرزه درآید،و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد![2] چنین تحولی ما را در پیشگاه خداوند روسپید میکند و از زخم کیفر میرهاند . مولانا پس از تشبیه تحول روحانی به قیامت، همنشینی خوبان و هدایت مردان راه یافته را، درمان این درد معرفی میکند.
سپس بدین نکته اشاره مىکند که ناقصى اگر با کاملى همراه گردد از او کمال مىیابد و اگر کاملى با ناقصى دمساز شود، نقصان پذیرد. و این نکته را با مثالهاى معقول و محسوس روشنتر مىسازد که نان جماد است ولى چون آدمى آن را بخورد به حیوان مبدّل شود و هیزم را که بىفروغ است چون در آتش افکنند به روشنى مبدل گردد.
مردار به حکم شرع نجس است ولى اگر تغییر یابد چون استحاله از مطهرات است آن نجس پاک گردد چنان که سگ یا خر مرده اگر در نمکزار افتد و نمک شود حکم نجاست از آن برود. چنین است نفس پلید آدمى که چون با کاملى همراه گردد و تربیت او گیرد از برکت او به مقام عالى انسانى رسد.
[1] - سوره کهف، 47 . سوره طور، 10 . سوره واقعه، 5 . سوره حاقه، 14 . سوره معارج، 9 . سوره مزمل، 14 مرسلات، 10 . سوره تکویر، 3 . سوره قارعه، 5.
[2] - زلزال،ایه1و2
( 1328)دل به دست او چو موم نرم رام |
|
مهر او گه ننگ سازد گاه نام |
( 1329)مُهر مومش حاکی انگشتریست |
|
باز آن نقش نگین حاکی کیست؟ |
( 1330)حاکی اندیشهْ آن زرگر است |
|
سلسلهْ هر حلقه اندر دیگر است |
مُهر: استعاره از رد و قبول شیخ.
مُهر موم: در روزگاران گذشته کیسههاى زر یا گوهر را دوخته، و بر سر آن پارهاى موم مىنهادند و بر آن مهرى مىزدند تا دست نخورده بماند یا اگر بدان دستبردى زدند از مُهر شکسته معلوم شود که کیسه دست خورده است.
سلسله هر حلقه اندر دیگر است: اشاره است بدان که هر یک از اولیا مقام و رتبت خود را از ولى پیشین مىگیرند.
مولانا تأثیر شیخ را به نقشِ نگینِ فرمانروایان تشبیه می کند که آن را روی موم گرم شده می نهادند وموم ازآن نقش می گرفت.اما نقش این نگین همیشه یکسان نیست. دل آدمیان و عالمیان در دست باطن حضرت یار چون موم، نرم و مطیع است و مُهر او گاهی نقش خوشنامی بر قلب میزند و گاهی نقش بدنامی میآفریند. دل و روح انسان واصل، ساخته دست زرگر است که مس وجود همه را زر میکند. حلقههای هستی نیز اینگونه به حق پیوند دارند.
( 1331)این صدا در کوه دلها بانگ کیست؟ |
|
گَه پُراست از بانگ این کُه گَه تهی است |
( 1332)هر کجا هست او حکیم است اوستاد |
|
بانگ او زین کوه دل خالی مباد |
( 1333)هست کُه، کآوا مُثَنّا میکند |
|
هست کُه کآواز صدتا میکند |
( 1334)میزهاند کوه از آن آواز و قال |
|
صد هزاران چشمهْ آب زلال |
( 1335)چون ز کُه آن لطف بیرون میشود |
|
آبها در چشمهها خون میشود |
( 1336)زان شهنشاه همایون نعل بود |
|
که سراسر طورِ سینا لعلبود |
( 1337)جان پذیرفت و خرد اجزای کوه |
|
ما کم از سنگیم آخر ای گروه |
( 1338)نه ز جان یک چشمه جوشان میشود |
|
نه بدن از سبزپوشان میشود |
( 1339)نی صدای بانگ مشتاقی در او |
|
نی صفای جرعهْ ساقی در او |
( 1340)کو حمیت تا ز تیشه وز کلند |
|
این چنین که را به کلی بر کنند |
( 1341)بوکه بر اجزای او تابد مهی |
|
بوک در وی تاب مه یابد رهی |
مُثَنَّى کردن: دو تا کردن، دو نمودن. اشارت است به رتبت اولیا و نسبت ایشان با قطب. گاه یکى از اینان از او تعلیم مىپذیرد و خود عمل مىکند و گاه چنان به کمال مىرسد که موجب ارشاد دیگران مىگردد.
زهانیدن: برون آوردن.
آواز و قال: استعاره از اثرى که تصرف قطب در دلها پدید مىآورد.
چشمه آب زلال: استعاره از معارف و حکمتهاى الهى که بر اثر تعلیم ولى حق در دل متعلّم پدید مىگردد.
بیرون شدن لطف: ظاهراً اشاره است به آیه « ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»[1] که چون نور هدایت از دل بیرون شود. دل جز به راه شقاوت و تبهکارى نیندیشد. نیز در آن تلمیحى است به خون شدن آب نیل براى قبطیان.
شهنشاه همایون نعل: شارحان آن را موسى (ع) معنى کردهاند و به قرینه همایون نعل مناسب مىنماید. امّا گذشته از آن که تفسیر شارحان با ظاهر قرآن منطبق نیست، غرض مولانا این است که قدرت اولیا از قطب است و قطب آن قدرت را از خدا دارد. پس «همایون نعل» را مطلق قدرت گرفتن مناسبتر مىنماید.
لعل بودن طور: محتملاً اشارت است بدان چه بعض مفسران در ذیل آیه 143 سوره اعراف نوشتهاند که چون حق تعالى بر کوه تجلّى کرد، هر آبى گوارا شد و هر دیوانه عاقل گشت و هر بیمار بهبود یافت. (کشف الاسرار، ج 3، ص 76)
جوشان نشدن چشمه جان: استعاره از روشن نشدن آن به نور حق.
سبزپوش: کنایه از تر و تازه شدن، و نیز اشارت به رنگ سبز که لباس بهشتیان است، چنان که در قرآن کریم آمده است.[2] سبزپوش در ادب فارسى به معنى «بهشتى» به کار رفته است.
و در این حدیث نیز اشارتى است به رنگ سبز لباس بهشتیان «أیّما مؤمنٌ کَسا مُؤمِناً ثَوباً عَلى عُرىً کَساهُ اللَّهُ مِن خُضرِ الجَنَّةِ: هر مؤمنى مؤمن برهنهاى را بپوشاند خدا او را از سبزهاى بهشت بپوشاند.»[3] و نیز این حدیث «مَن کَسا مُؤمِناً کَساهُ اللَّه مِنَ الثِّیابِ الخُضرِ»[4]
مشتاقى: (مشتاق «یاء» مصدرى) خواهان هدایت بودن، خواهان رسیدن به حق شدن.
صفاى جرعه ساقى: استعارت از تجلّى نور هدایت.
کُه: استعارت از جسم خاکى است که حجاب چهره جان است و تا از میان نرود، نور الهى بر دل نمىتابد.
بو: بود، شاید که.
قیامت: در اینجا استعاره از ولى کامل است.
بر کندن کوهها در قیامت: اشاره است به درهم ریختن کوهها که در قرآن کریم. آمده است.[5]
سایه افکندن: عنایت کردن، توجه نمودن، دستگیرى.
مولانا می گوید: دلها مانند سلسه کوههایی است که آواز خدا در آنها میپیچد و بازمیگردد. این آواز صوت فیزیکی نیست، بلکه احوال و واردات قلبی است که به اراده حق میآید و میرود و به همین دلیل کوه دل گاهی پر از بانگ است و گاهی تهی از آن، و امید است که این کوه از بانگ الهی خالی مباد. سپس مولانا از درجه شایستگی دلها سخن میگوید. همه دلها صدای خدا را میشنوند و باز میگردانند، اما دلی هست که از یک وارد غیبی صد سخن میآفریند. دل شایسته، از یک سخن، صد هزاران چشمه میجوشاند؛ اما اگر لطف حق این دل را فراموش کند دیگر نمیتواند آوای حق را به دیگران برساند. مولانا کوه طور را مثال میزند که به درخواست موسی(ع)، پروردگار بر آن جلوهای کرد و کوه از این جلوه ویران شد و موسی بیهوش افتاد. مولانا میگوید: چرا از دل ما، چشمه معرفت و حیات معنوی نمیجوشد؟ در حالی که جان ما میتواند مانند فرشتگان (سبز پوشان) از زندگی تن فارغ باشد، اما این جان نه اشتیاقی دارد و نه یک جرعه از می حقیقت نوشیده است. مولانا میگوید: باید این دل یا این وجود مادی را که بازتاب احوال الهی در آن نیست، نابود کرد.
[1] - سوره بقره،آیه 74
[2] - سوره کهف،آیه 31 . سوره دخان،آیه 53 . سوره انسان،آیه 21
[3] - (مسند احمد، ج 1، ص 14)
[4] - (اصول کافى، ج 2، ص 205 بحار الانوار، ج 71، ص 381)
[5] - سوره تکویر،آیه 3 و سوره قارعه،آیه 5
سالک تا به مقام وصول نرسیده، در مظان خطر است
( 1317)زآن که مخلص در خطر باشد زدام |
|
تا ز خود خالص نگردد او تمام |
( 1318)زآن که در راهست و رهزن بیحد است |
|
آن رهد کو در امان ایزد است |
( 1319)آینه خالص نگشت او مخلص است |
|
مرغ را نگرفته است او مقنص است |
( 1320)چونک مُخلِص گشت مُخلَص باز رست |
|
در مقام امن رفت و برد دست |
( 1321)هیچ آینه دگر آهن نشد |
|
هیچ نانی گندم خرمن نشد |
( 1322)هیچ انگوری دگر غوره نشد |
|
هیچ میوهْ پخته با کوره نشد |
( 1323)پخته گرد و از تغیر دور شو |
|
رو چو برهان محقق نور شو |
( 1324)چون ز خود رستی همه برهان شدی |
|
چونک بنده نیست شد سلطان شدی |
( 1325)ور عیان خواهی صلاح الدین نمود |
|
دیدهها را کرد بینا و گشود |
( 1326)فقر را از چشم و از سیمای او |
|
دید هر چشمی که دارد نور هو |
( 1327)شیخ فعّال است بی آلت چو حق |
|
با مریدان داده بی گفتی سبق |
مُخلِص: بندهاى که خدا را از روى راستى عبادت کند، امّا چنین کس چون هنوز خودى را همراه دارد محتمل است در دام شیطان افتد و چون خودى را سراسر رها کرد و در حق فانى شد «مُخلَص» شده است.
مخلص در خطر: «المُخلِصُونَ عَلَى خَطَرٍ عَظِیم.» بعضى آن را حدیث گرفتهاند، لیکن گفتار مشایخ است.[1]
مُقنِص: (اسم فاعل از اقناص) شکارچى.
مُخلَص: به فتح لام در تعبیر مولانا، کسی است که حق او را از بند هوای نفس و علایق دنیایی رها کرده باشد ، این واژه یک بار به صورت مفرد در سوره مریم[2] و هشت بار به صورت جمع در سورههاى یوسف، حجر، صافات، و ص آمده و در ترجمهها و تفسیرها «شایسته پاک»، «به کمال رسیده»، و مانند آن معنى شده است. مُخلَص در اصطلاح عارفان کسى است که خود را نبیند و همه چیز را از خدا بیند. بو بکر زقاق گفت: «نُقصانُ کُلِّ مُخلِصٍ فِى إخلاصِهِ رُؤیَةُ إخلاصِهِ فَإذا أرادَ اللَّهُ أن یَخلُصَ اِخلاصَهُ أسقَطَ عن اِخلاصِهِ رُؤیَتَهُ لِإخلاصِهِ فَیَکُونُ مُخلَصاً لا مُخلِصاً.» مىگوید اخلاص تو آن گه اخلاص باشد که از دیدن تو پاک باشد و بدانى که آن اخلاص نه در دست توست و نه به قوت و داشت توست بلکه سرى است رَبّانى و نهادى است سبحانى. کس را بر آن اطلاع نه و غیرى را بر آن راه نه.[3]
چونک مُخلِص گشت مُخلَص باز رست: اشاره به آیه واقعه در سوره حجر که مىفرماید:« قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ » یعنى شیطان گفت خدایا چون مرا اغوا کرده و گمراه نمودى من هم زمین را در نظر آنها آرایش نموده بجز آنها که خالص شدهاند همه را گمراه خواهم کرد.[4]
دست بردن: پیش افتادن، فائق شدن، پیروز گشتن.
هر چه هستى جان ما قربان توست دست بردى دست و بازویت درست
1360 / د /1
با کوره: نوبر، نو آورده. لیکن در این بیت «نارسیده» مناسبتر است.
رهزن:کنایه از هر عاملی است که در اخلاص بنده خلل وارد کند.
مقام امن: پناهگاه خدایی است.
آینه ، نان، انگور: کنایه از مردی است که به کمال و خلوص رسیده است و دیگر عوامل دنیایی او را به خود مشغول نمیدارد.
پخته گردیدن: کنایت از به کمال رسیدن در اثر تحمّل ریاضت، آن که به کمال رسید، دیگر دستخوش هواهاى نفسانى نخواهد شد.
تَغَیُّر: دگرگونى، و در اینجا کنایت از دستخوش هواهاى نفس شدن است که ناقصان بدان مبتلایند.
برهان مُحَقِّق: و اشارت است به سید برهان الدین محقّق ترمذى. وى در بلخ به حلقه مریدان بهاء الدین ولد، پدر مولانا، در آمد و پس از مهاجرت بهاء الدین به روم، برهان الدین نیز بدان جا رفت. اما یک سال پس از مرگ بهاء الدین به روم رسید. سید در آن جا مولانا را در ریاضت و مجاهدت به کمال رساند.[5]
برهان: دلیل، حُجّت روشن. و در آن ایهامى است به برهان محقّق که در بیت پیش نام او رفت.
نیست شدن بنده: خود را رها کردن، خود را در حق فنا ساختن.
سلطان شدن بنده: پیوستن بنده به حق و رسیدن او به مرتبه کمال است.
فقر: نیز همان سلطنت الهی و مرتبه کمال سیر و سلوک عارفان است.
چشمی که نور هُو دارد: چشم باطن آگاهان و عارفان است.
فعّال: صفت پروردگار است، اشاره است به آیه شریفهْ« فعّالٌ لِما یُرید»[6]
بی آلت: یعنی فعل حق، ابزار و آلت مادی نمیخواهد.
سبق: یعنی درس، هدایت وارشاد .
مولانا می گوید: «مُخلص» انسانی است که در راه حق، تمامی اغراض و آرزوهای خود را رها کند. چنین انسانی تا هنگامی که از «خود» و مکر نفس آسوده نشود در خطر بزرگی قرار دارد و این خلوص تنها به مشیت حق ممکن میگردد. از نمونه مردان مخلص که اسیر هوای نفس نمیشوند، برهان الدین محقق ترمذی و صلاح الدین فریدون زرکوب هستند. برهان الدین، معلم و مرشد مولانا و مؤثر در ساختن شخصیت او بوده است. صلاح الدین، مردی عارف است که مولانا پس از نومیدی از یافتن شمس الدین تبریزی، او را محور سخنان شورانگیز خود ساخته و به نام او غزلهایی ساخته است. ودر ستایش او می گوید: تنهاچشم باطن آگاهان و عارفان می تواند کمال فقر« سلطنت الهی و مرتبه کمال سیر و سلوک عارفان» را در چهره صلاحالدین مشاهده نماید.شیخ صلاحالدین که مرشد کامل و واصل به حق است نیز بدون ابزار و آلت (سخن) میتواند مرید را هدایت کند.
[1] - احادیث مثنوى، ص 53 و مرصاد العباد، ص 580
[2] - (آیه 55)
[3] - (کشف الاسرار، ج 1، ص 328)
[4] - سوره حجر:آیه 39- 40
[5] - (زندگانى مولانا جلال الدین، فروزانفر، ص 35- 37)
[6] - سوره هود، آیه 107
( 1304)این جهان چون خس به دست باد غیب |
|
عاجزی پیش گرفت و داد غیب |
( 1305)گه بلندش میکند گاهیش پست |
|
گه درستش میکند گاهی شکست |
( 1306)گه یمینش میبرد گاهی یسار |
|
گه گلستانش کند گاهیش خار |
( 1307)دست پنهان و قلم بین خطگزار |
|
اسب در جولان و ناپیدا سوار |
( 1308)تیر پران بین و ناپیدا کمان |
|
جانها پیدا و پنهان جان جان |
( 1309)تیر را مشکن که این تیر شهیست |
|
نیست پرتاوی ز شصت آگهیست |
( 1310)ما رمیت اذ رمیت گفت حق |
|
کار حق بر کارها دارد سبق |
گرفت و داد: یعنی تصرّف، دگرگون کردن، تصرف و تأثیر آن، همه این جهان را چون خس به حرکت میآورد.
یَمین: راست.
یَسار: چپ.
خط گذار: پدید آورنده خط. کنایه از متصرّف در کارها.
تیر: استعاره از مقدّرات الهى.
پیدا بودن جان: ظاهر بودن تصرّفات جسمى از حرکت و سکون.
جان جان: قدرت لا یزال بارى تعالى که حرکت همه موجودات از آن قدرت است.
تیر را شکستن: کنایه از ناخرسند بودن از قضاى الهى، و شکوه کردن از آن چه از او مىرسد.
پرتاوى: پرتابى: تیر پرتابى. در لغتنامه به نقل از صحاح الفرس آمده است: تیر پرتابى، تیرى که آن را نیک دور توان انداخت. و در ذیل «تیر پرتاب» از آنندراج آمده است، نوعى از تیر که بسیار دور مىرود اما به نشانه نمىرسد:
چه تیر است آن که هرگز یک خدنگم بر نشان ناید دعاى دردمندان تیر پرتاب است پندارى
(سالک یزدى، به نقل از آنندراج)
شصت: زهگیر. حلقهاى انگشتانه مانند از چرم یا استخوان که در انگشت ابهام (شصت) مىکردند تا از زه کمان به انگشت آسیب نرسد.
ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ: برگرفته است از آیه «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اَللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللَّهَ رَمى: شما آنان را نکشتید بلکه خداشان کشت و چون تیر افکندى تو نیفکندى که خدا افکند.»[1]
«باد غیب» همان نیروی فعال هستی مطلق است که تصرف و تأثیر آن، همه این جهان را چون خس به حرکت میآورد. قدرت حقیقی در هستی همان است که ادراک آن با حواس ظاهر صورت نمیپذیرد و «دست پنهانی» است سوار بر مرکب حس که ما فقط آثار آن را میبینیم و آن قدرت که «جان جان» و «هستی حقیقی» است، ناپیداست. این آثار اگر هم موافق خواست تو نیست آن را بپذیر؛ و بدان تیری نیست که بیهدف و از دست یک موجود ناآگاه پرتاب شده باشد؛ پس مصایب دنیا هم میتواند نشانه عنایت حق باشد. مولانا سخن را به آیه 17 سوره انفال مستند میکند که: تیر انداز تو نیستی بلکه خداست.
( 1311)خشم خود بشکن، تو مشکن تیر را |
|
چشم خشمت خون شمارد شیر را |
( 1312)بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر |
|
تیر خونآلود از خون تو تر |
( 1313)آن چه پیدا عاجز و بسته و زبون |
|
و آن چه ناپیدا چنان تند و حرون |
( 1314)ما شکاریم این چنین دامی کراست |
|
گوی چوگانیم چوگانی کجاست |
( 1315)میدرد میدوزد این خیاط کو |
|
میدمد میسوزد این نفاط کو |
( 1316)ساعتی کافر کند صدیق را |
|
ساعتی زاهد کند زندیق را |
شیر را خون شمردن: استعاره از ناخشنود بودن بدان چه حق تعالى تقدیر کرده و به ظاهر به زیان آدمى است.
بوسه بر تیر دادن: به قضاى حق راضى بودن.
چوگانی: صفت نسبی است به معنای چوگان باز؛ و کنایه از حق و قدرت حق است.
حَرُون:یعنی نیرومند و سرکش، مولانا در پارهاى موارد آن را به همین معنى به کار برده است، لیکن در بیت مورد بحث در معنى متکبر مقتدر، و مانند آن ظهور بیشتر دارد چنان که در این بیت:
باشد که آن شاه حرون ز ان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
(دیوان کبیر، ب 291)
نَفّاط: نفت انداز. آن که شیشههاى مشتعل نفت را به سوى دشمن افکند.
صِدّیق: در لغت راستگو، و در اصطلاح کسى است که به درجه اعلاى ایمان رسیده باشد.
زندیق: زندیک، مانوى (حاشیه برهان قاطع). ولى در تداول مسلمانان به معنى بىدین و بىایمان به کار رفته است.
سخن در این است که مشیت الهی هر چه باشد، صلاح ماست و اگر ما را به خشم هم بیاورد، باید آن را پذیرفت. این شیری است که ما ازخشم، رنگ و مزه آن را در نمییابیم و میپنداریم که خون است. مصایب دنیایی را نیز باید وسیله سیرالی الله و قربت به حق قرار بدهیم. «از کرم دان این که میترساندت» . مولانا به این نکته اشاره میکند که فاصله کفر و ایمان بسیار کم است و هر خشم یا غروری ممکن است بنده مؤمن را از ایمان دور کند.همچنین مضمون این ابیات بیان آزمایشى است که حق تعالى از بندگان مىکند. بنده برابر اراده حق از خود اختیارى ندارد. و هنگام آزمایش وظیفه اوست که تسلیم شود: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ اَلصَّابِرِینَ: همانا شما را مىآزماییم به اندک ترس و گرسنگى، و کاهش مال و جان و میوهها و شکیبایان را مژده ده.»[2] پس اگر به ظاهر رنجى به بنده رسد آن رنج را با رضا و تسلیم بر خود هموار کند و بداند که خیر او در آن است.
بچّه مىلرزد از آن نیش حجام مادر مشفق در آن دم شاد کام
نیم جان بستاند و صد جان دهد آن چه در وهمت نیاید آن دهد
تو قیاس از خویش مىگیرى و لیک دور دور افتادهاى بنگر تو نیک
246- 244/ د / 1
( 1296)سوی حسیّ رو که نورشراکب است |
|
حس را آن نور نیکوصاحب است |
( 1297)نور حس را نور حق تزیین بود |
|
معنی نور علی نور این بود |
( 1298)نور حسی میکشد سوی ثری |
|
نور حقش میبرد سوی علی |
( 1299)زانکه محسوسات دونترعالمی است |
|
نور حق دریا و حس چون شبنمی است |
( 1300)لیک پیدا نیست آن راکب برو |
|
جز به آثار و به گفتار نکو |
( 1301)نور حسی کو غلیظ است و گران |
|
هست پنهان در سواد دیدگان |
( 1302)چونکه نور حس نمیبینی ز چشم |
|
چون ببینی نور آن دینی ز چشم |
( 1303)نور حس با این غلیظیمختفی است |
|
چون خفی نبود ضیائی کآن صفی است |
حسى که نور راکب آن است: اولیاى خدا که به ظاهر چون دیگر مردماند اما درونشان روشن به نور الهى است.
تزیین شدن: آرایش کردن، به کمال رساندن.
نور على نور: نور حسى که به نور الهى روشنتر شده، مأخوذ است از آیه «اَللَّهُ نُورُ اَلسَّمواتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ اَلزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ یَهْدِی اَللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اَللَّهُ اَلْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اَللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ: خدا نور آسمانها و زمین است. مثل نور او همانند چراغدانى است، در آن چراغى. چراغ در آبگینهاى، آبگینه چون ستارهاى درخشان، مىفروزد از درخت مبارک زیتون که نه شرقى و نه غربى است. روغنش روشنى بخشد،- هر چند آتشى آن را نپسوده بود- روشنى بر روشنى. خدا بدان روشنى هر که را خواهد راه نماید و براى مردمان مثلها زند و خدا به هر چیز داناست.»[1]
ثَرَى: یعنی خاک و بهطور کلی، زندگی خاکی و مادی، و تعبیر به ثرى از آن جهت که عقل جزئى مقدمات استدلال را از محسوسات مىگیرد، و محسوسات در این عالماند.
عُلى: بالایى، برترى. چه این نور از طریق کشف و شهود به سالک مىرسد و آن از جانب حق تعالى است.
دونتر: از آن جهت که سیر نزولى هم چون سیر صعودى درجاتى دارد.
لیک پیدا نیست: وَلِىِّ خدا در شکل و هیأت چون دیگر مردم است، تنها از گفتار و کردار است که مردم آنان را توان شناخت و به بزرگى ایشان توان پى برد، اما شناخت حقیقىشان براى همگان مقدور نیست که: «أولِیائى تَحتَ قِبابِى لا یَعرِفُهُم غَیرى».
دینى: مرد حق، ولى خدا.
مُختَفى: پنهان.
ضیاء: روشنى.
صَفى: گزیده.
( 1296) پیرو حس باش که نور سوار او شده و او است که بهترین رفیق است. ( 1297) نور حق بهترین تزیین نور حس بوده و معنى نُورٌ عَلى نُورٍ همین است. ( 1298) نور حسى مرکوب خود را بطرف پستى مىکشاند و نور حق بطرف بالا رهبرى مىکند. ( 1299) و براى اینکه محسوسات پستترین عوالم است و نور حق بمنزله دریا بوده نور حس چون شبنم. ( 1300) ولى آن سوار در ظاهر پیدا نیست و جز به آثار و گفتار نکو پى بوجود او نمىتوان برد. ( 1301) نور حسى با اینکه از عالم جسمانى بوده داراى وزن و غلظت است در سیاهى چشم پنهان بوده و دیده نمىشود. ( 1302) نور حس که با وجود غلظت و جسمانى بودن دیده نشود نور دنیاى دیگر را چگونه در چشم توانى دید. ( 1303) نور حس با این غلظت و سنگینى پنهان است پس نورى که در نهایت لطافت بوده و بر گزیده است چگونه مخفى نخواهد بود.
حسی که نورش راکب است، آن حسی است که به خدمت راه حق درآید و نورحق، صاحب وراکب آن شود. مولانا این حس ظاهری را هم گونهای از نور میداند که نور حق را آراسته و "نورٌ علی نور" پدید آورده است. در گفتار عارفان، دل مرد راه حق را فانوسی دانستهاند که در آن، نور حق میتابد. تشبیه حس مادی به شبنم، بیان ناچیز بودن آن در برابر دریای نور حق است. مولانا باز بر میگردد به این نکته که "آن که پنهان است" روح منوّر به نورحق است که با چشم ظاهر دیده نمیشود و فقط آثار آن را میتوان دریافت. او میگوید که پنهان بودن نور حق یا روح منوّر به نورحق، بدیهی است؛ زیرا نور حسی هم قابل مشاهده نیست. بینایی چشم ظاهر هم با اینکه از خواص حیات مادی است، باز در سیاهی دیدگان پنهان است. پس واضح است که آن "ضیای صَفی" که روشنایی ذاتی حق است، باید با این چشم دیده نشود. همچنین این ابیات اشاره یی است به اولیای خدا که میان مردماند و برکات حق تعالى به وسیله آنان به مردمان مىرسد، اما شناختشان از طریق حواس ظاهر مقدور نیست جز آن که خدا دیده حقیقت بین به کسى ارزانى کند.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |