( 3622)ابلهان گویند کین افسانه را |
|
خط بکش زیرا دروغ است و خطا |
( 3623)زآنکه مریم وقت وضع حمل خویش |
|
بود از بیگانه دور و هم ز خویش |
( 3624)از برون شهر آن شیرین فسون |
|
تا نشد فارغ نیامد خود درون |
( 3625) مریم اندر حمل، جفتِ کس نشد |
|
از برون شهر او واپس نشد |
( 3626)چون بزادش آنگهانش بر کنار |
|
بر گرفت و برد تا پیش تبار |
( 3627)مادر یحیی کجا دیدش که تا |
|
گوید او را این سخن در ماجرا |
خط کشیدن: کنایت از باطل دانستن، به حساب نیاوردن.
( 3622) ابلهان مىگویند باین افسانه خط بطلان بکش زیرا که خطا و دروغ است. ( 3623) براى اینکه مریم در موقع حمل با کسى ملاقات نکرد و از خویش و بیگانه دور بود. ( 3624) ازبیرون شهر تا فارغ نشد به درون شهرنیامد. ( 3625) او با کسی ملاقات نکرد وتا وضع حمل او انجام نگرفت بشهر نیامد. ( 3626) وقتى هم که زائید بچه خود را بغل گرفته پیش خویشان خود برد. ( 3627) مادر یحیى کجا او را دید که این سخن را بگوید.
مولانا در این ابیات به اشکال انسانهای خردهگیر و نادان اشاره میکند که میگویند: این حکایتها افسانه است و باید روی همه آنها خط بطلان کشید، زیرا دروغ و اشتباه است. مولانا در پاسخ به این کوتهنظران میگوید: بر فرض هم که مریم، مادر یحیی را به چشم ظاهر یا باطن ندیده باشد، تو پیام داستان و حاصل معنوی آن را دریاب و مانند کسی نباش که فقط افسانهای شنیده و به ظاهر آن چسبیده است.
داستان حامل شدن مریم به عیسى (ع) در قرآن کریم (سوره مریم) آمده است. نیز داستان تولد یحیى را در سوره هاى آل عمران، انعام، مریم، طه، و انبیاء توان دید. چنان که در سوره مریم مىخوانیم مریم از کسان خود جدا شد و به مکانى شرقى رفت. در آن جا روح بر او پدید شد و مژده فرزندى به وى داد. مریم گفت چگونه مرا فرزندى باشد که شوى ندیدهام و بد کاره نیستم. روح گفت حکم خدا چنین است. چنین خواسته است که تو با این کار آیتى باشى. پس او را درد زادن گرفت و نزد خرما بن رفت. و گفت کاش از این پیش مرده بودم و فراموش شده. ندا بدو رسید اندوهگین مباش پروردگارت از زیر پاى تو آبى روان ساخت خرما بن را بجنبان تا خرماى تازه برایت فرو ریزد.
بخور و بیاشام و شاد باش و اگر از آدمیان یکى را دیدى بگو من براى رحمان روزه نذر کردهام و امروز با هیچ آدمى سخن نگویم. پس مریم کودک را برداشت و نزد قوم خود آمد.[1] ظاهر این آیهها این است که مریم از آغاز حمل تا زمان زایمان از مردم خود کناره گرفته است، و در این مدت با مادر یحیى روبرو نشده، اما چنان که نوشته شد از این دیدار در انجیل لوقا و برخى روایتهاى عامه و خاصه سخن رفته است. در این صورت باید گفت میان آبستن شدن و وضع حمل فاصله زمانى بوده است.- و اللّه اعلم.
مولانا در این ابیات نخست گفته اعتراض کنندگان را مىآورد، سپس مىگوید این اشارتها رمزى است برای بیان حقیقت، و آن بیان بلندى رتبت بعض پیمبران است از بعض دیگر. چنان که غرض از داستانهاى افسانه یی معانی بلند آن داستانهاست.
( 3617)مادر یحیی به مریم درنهفت |
|
پیشتر از وضع حمل خویش گفت |
( 3618)که یقین دیدم درون تو شهی است |
|
که اولوالعزم و رسول آگهی است |
( 3619)چون برابر اوفتادم با تو من |
|
کرد سجده حمل من ای ذُوالفطن |
( 3620)این جنین، مر آن جنین را سجده کرد |
|
کز سجودش در تنم افتاد درد |
( 3621)گفت مریم: من درون خویش هم |
|
سجدهای دیدم ازین طفل شکم |
سجده کردن یحیى: مُفاد این ابیات از روایاتی است که مرحوم فروزانفر در این باره روایتى از قصص الانبیاء ثعلبى آورده و نیز رجوع به تفسیر طبرى داده است.[1] مجلسى از تفسیر امام حسن عسکرى (ع) آرد «سَجَدَ یَحیَى وَ هُوَ فِى بَطنِ اُمِّهِ لِعِیسَى بنِ مَریمَ فَذلِکَ أوّلُ تَصدِیقهِ.»[2] و نیز از الکامل آورده «و یحیى أَوّلُ مَن آمَنَ بعِیسى وَ صَدَّقَه وَ ذَلِک أنَّ اُمَّهُ کانَت حامِلاً فَاستَقبَلَت مَریَمَ وَ هِیَ حاملٌ بعِیسى (ع) فَقالَت لَها یَا مَریَمُ أحاملٌ اَنتِ قالَت لِما ذا تَسألِینى قالَت اِنِّى أرَى ما فِى بَطنِى یَسجُد لِما فِى بَطنک: یحیى نخستین کس بود که به عیسى ایمان آورد و تصدیق او کرد و آن چنان است که مادر یحیى که حامل بود، پیش مریم رفت و مریم عیسى (ع) را در شکم داشت. مادر یحیى او را پرسید حامل هستى، گفت براى چه مىپرسى؟ گفت مىبینم آن که در شکم من است بدان که در شکم تو است سجده مىکند.»[3] و در انجیل لوقاست: «مریم به خانه زکریا شد و به الزابت سلام کرد. چون الزابت سلام مریم را شنید جنین در شکم او جنبید و الزابت از روح القدس پر شد و فریادى بلند کشید و گفت مبارک بادى تو در میان زنان و مبارک باد آن میوه دل تو.»[4] طبق نقل همسر زکریّای نبی و مریم عذرا هر دو در یک زمان بار دار بوده اند و دو جنین یحیی و عیسی درشکم مادر یکدیگر را تعظیم می کرده اند.
اُلُوا العَزم: خداوندان اراده و پایدارى، و در اصطلاح پیمبرانىاند که دین آنان براى همگان بود و آنان نوح، ابراهیم، موسى، عیسى (ع)، و محمد (ص) اند.
ذو الفِطَن: زیرک، آگاه.
( 3617) مادر یحیى پیش از وضع حمل بمریم گفت. ( 3618) که بیقین فهمیدم که در شکم تو شخص بزرگى است که پیغمبر آگاه و اولو العزم مىباشد. ( 3619) وقتى مقابل تو رسیدم بچه شکم من فوراً در شکم من سجده کرد. ( 3620) طورى سجده کرد که از حرکت اعضاء او شکم من درد گرفت. ( 3621) مریم گفت من هم در درون خود از طفلم سجده احساس کردم.
مولانا در راستای سخن بالا که دو عاشق ممکن است یکدیگر را ندیده باشند اما ادراک مشترک داشته باشند و صدای هر یک برای دیگری آشنا باشد، حکایتی را نقل میکند که: هنگامی که مادر یحیی به او باردار بود، با حضرت مریم که حضرت مسیح را حامله بود، صحبت میکرد و به او میگفت: ای مریم! در رحم تو کسی را میبینم که قطعا از پیامبران بزرگ خواهد شد، زیرا وقتی که روبروی تو نشستم، جنین من به جنین تو سجده کرد.
[1] - (مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 82)
[2] - (بحار الانوار، ج 14، ص 188)
[3] - (بحار الانوار، ج 14، ص 188- 189، الکامل، ابن اثیر، ج 1، ص 299- 300)
[4] - (انجیل لوقا، فصل اول، آیه 39- 42)
حقایق الهی برای مؤمنان، مانند آب برای تشنه است
( 3606)پس چو حکمت ضالهْ مؤمن بود |
|
آن ز هر که بشنود موقن بود |
( 3607)چونکه خود را پیش او یابد فقط |
|
چون بود شک چون کند او را غلط |
( 3608)تشنهای را چون بگویی تو شتاب |
|
در قدح آب است بستان زود آب |
( 3609)هیچ گوید تشنه کین دعویست رو |
|
از برم ای مدعی مهجور شو |
( 3610)یا گواه و حجتی بنما که این |
|
جنس آب است و از آن ماء معین |
( 3611)یا به طفل شیر مادر بانگ زد |
|
که بیا من مادرم هان ای ولد |
( 3612)طفل گوید مادرا حجت بیار |
|
تا که با شیرت بگیرم من قرار |
ضاله مومن: نگاه کنید به: شرح بیت 2921و 1673/ د / 2
موقن: یقین کننده، باور دارنده.
فقط: تنها، تنهایى.
غلط کردن: نشناختن.
مهجور: دور.
ماء معین: آب روان، آب خوشگوار.
( 3606) پس چون حکمت گمشده مؤمن است از هر کس که آن را بشنود باور کرده یقین پیدا مىکند. ( 3607) براى اینکه خود را پیش گمشده خود مىیابد در این صورت چرا شک بکند. ( 3608) اگر به تشنهاى بگویى در آن قدح آب هست زود برو برداشته بخور. ( 3609) هیچ ممکن است بگوید اینکه تو مىگویى ادعا است برو من باور نمىکنم؟. ( 3610) یا هیچ مىگوید که دلیلى اقامه کن که این آبست و از جنس همان آبى است که گفتهاند؟. ( 3611) بطفل شیر خوار مادر بانگ زد که بیا بچه جان من مادر تو هستم. ( 3612) آیا طفل مىگوید که مادر دلیل بیار تا من شیر تو را بخورم.
در اینجا مولانا به این حدیث اشاره میکند که: «الحکمة ضالة المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها؛ حکمت، علم باطن قرآن و حقایق الهی است و برای مؤمن مانند شتر گم شده اوست که هر جا آن را بیابد میشناسد»، و از هرکه بشنود بدان یقین میکند و میپذیرد.پس آنان که حقیقت را شناختهاند و در جست و جوى آن بر آمدهاند چون نشانه آن را در کسى دیدند، از او مىپذیرند، چنان که دعوت پیمبران را کسانى پذیرفتند که جانهاشان آن دعوت را شنیده و لبیک گفته بود اما آنان که با آن دعوت آشنا نبودند نپذیرفتند و راه خلاف پیمودند.
مولانا مثال میزند که حقایق الهی برای مؤمنان، مانند آب برای تشنه یا شیرمادر برای نوزاد است و مؤمن در برابر تعلیم مردان حق بحث و جدل نمیکند.
( 3613)در دل هر امتی کز حق مزه است |
|
روی و آواز پیمبر معجزه است |
( 3614)چون پیمبر از برون بانگی زند |
|
جان امت در درون سجده کند |
( 3615)زآنکه جنس بانگ او اندر جهان |
|
از کسی نشنیده باشد گوش جان |
( 3616)آن غریب از ذوق آواز غریب |
|
از زبان حق شنود: انی قریب |
مزه: کنایه از نشان هدایت.
غریب: استعاره از روح انسانى که از عالم مجردات است و در عالم خاک افتاده.
غریب: شگفت.
إنِّى قریب: برگرفته است از آیه «وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ اَلدَّاعِ إِذا دَعانِ: و چون بندگان من تو را از من پرسند پس همانا من نزدیکم مىپذیرم دعوت خواننده را گاهى که مرا بخواهد.»[1]
( 3613) هر امتى که در دلشان ذوق حق وجود دارد چهره و صداى پیغمبر براى آنها معجزه است. ( 3614) چون پیغمبر از بیرون صدا بزند جان آنها در درونشان سجده مىکند. ( 3615) زیرا که جنس بانگ او را گوش جان از دهان کسى نشنیده است. ( 3616) غریبى از ذوق آواز غریب از زبان حق آیه«فَإِنِّی قَرِیبٌ » شنید .
«مزه» در اینجا ترجمه «ذوق» است؛ یعنی نخستین ادراکات رهروان از حقایق الهی که همراه با شور و وجد است. برای آنها که از حقایق الهی ادراکی دارند، معجزه ضرورت ندارد، بلکه دیدار و سخن پیامبران، خود معجزه است. مولانا دو نفر را مثال میزند که هر دو عاشق حقاند اما از هم دور هستند و به دلیل همدردی و ادراک مشترک، صدایشان برای یکدیگر آشناست و چون به گوش میرسد، گویی که حق میگوید: من به تو نزدیکم.
عنایت حضرت حق لازم دریافت حقایق است
( 3588)گر تو هستی آشنای جان من |
|
نیست دعوی گفت معنیلان من |
( 3589)گر بگویم نیمشب پیش توام |
|
هین مترس از شب که من خویش توام |
( 3590)این دو دعوی پیش تو معنی بود |
|
چون شناسی بانگ خویشاوند خود |
( 3591)پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک |
|
هر دو معنی بود پیش فهم نیک |
( 3592)قرب آوازش گواهی میدهد |
|
کین دم از نزدیک یاری میجهد |
( 3593)لذت آواز خویشاوند نیز |
|
شد گواه بر صدق آن خویش عزیز |
( 3594)باز بیالهام احمق کو ز جهل |
|
مینداند بانگ بیگانه ز اهل |
( 3595)پیش او دعوی بود گفتار او |
|
جهل او شد مایهْ انکار او |
معنى لان: معنى زار. گفتِ معنى لان: سخن سراسر معنى، سخن حقیقت.
دو دعوى: دعوى خویشاوندى و پیش او بودن.
پیشى: نزدیک بودن.
این دو دعوی: عبارتند از: من خویش تواَم و پیش توام(خویشی و پیشی).
فهم نیک: فهم زود یاب، فهم روشن.
دم: آواز.
نزدیک: نزد.
جهیدن: رسیدن.
بىالهام: ناآگاه. که خدایش نور معرفت نداده.
( 3588) اگر تو آشناى جان من باشى گفته من که قرین با معنى است ادعا محسوب نمىشود. ( 35749) اگر بگویم که من در این نصف شب پیش تو هستم یا بگویم تو از شب نترس زیرا که من خویش تو بوده و بیگانه نیستم. ( 3590) این دو دعوى پیش تو ادعاى صرف نیست بلکه عین حقیقت و معنى است چرا که صداى خویشاوند خود را مىشناسى. ( 3591) من پیش تو هستم و من خویش تو هستم دو دعوى بودند ولى هر دوى اینها در نزد فهم تو حقیقت و معنى بودند. ( 3592) نزدیکى صدا شاهد آنست که گوینده نزدیک و پیش تو است. ( 3593) لذتى که از شنیدن صداى خویشاوند مىبرى گواهى مىدهد که این کس خویش تو است و بیگانه نیست. ( 3594) اما آن احمقى که از جهل صداى بیگانه را از آشنا تمیز نمىدهد. ( 3595) پیش او این گفتار ادعا است زیرا که جهل و عدم شناسائیش باعث مىشود که این گفتار را ادعا تلقى کرده و انکار کند.
سخن مولانا دنباله قصّه مریدی است که پرگویی خود را مناسب با درجه آگاهی خود میدانست. «آشنای جان» کسی است که با ما رابطه قلبی و باطنی دارد. معنای کلی ابیات این است که: برای درک سخن هر کس، شنونده باید آشنا و معتقد به او باشد. «احمق» کسی است که ادراک حقایق ندارد و به همین دلیل "بیالهام" میماند؛ یعنی به باطن او آگاهی راه نمییابد. او اهل حق را از اغیار بازنمیشناسد و همه را مدعی میشمارد.
مضمون محتوایی سخن مولانا در این ابیات این است که: برای دریافت حقیقتها ، لزوماً عنایت حضرت حق لازم است و گر نه پذیرفتن آن محال نماید، چنان که دعوى پیمبران و مردان خدا را آنان که با جانشان با آن دعوى آشنا بود، پذیرفتند، اما کسانى که از عنایت الهى بهره نداشتند منکرانشان گشتند.
( 3596)پیش زیرک کاندرونش نورهاست |
|
عین این آواز معنی بود راست |
( 3597)یا به تازی گفت یک تازیزبان |
|
که همیدانم زبان تازیان |
( 3598)عین تازی گفتنش معنی بود |
|
گرچه تازی گفتنش دعوی بود |
( 3599)یا نویسد کاتبی بر کاغذی |
|
کاتب و خطخوانم و من امجدی |
( 3600)این نوشته گرچه خود دعوی بود |
|
هم نوشته شاهد معنی بود |
( 3601)یا بگوید صوفیای دیدی تو دوش |
|
در میان خوابسجاده به دوش |
( 3602)من بدم آن وآنچه گفتم خواب در |
|
با تو اندر خواب در شرح نظر |
( 3603)گوش کن چون حلقه اندر گوش کن |
|
آن سخن را پیشوای هوش کن |
( 3604)چون تورا یاد آید آن خواب این سخن |
|
معجز نو باشد و زر کهن |
( 3605)گرچه دعوی مینماید این ولی |
|
جان صاحب واقعه گوید بلی |
زیرک: کسی است که ادراک حقایق را دارد و در «اندرونش» نور حق میتابد و آواز مرد حق را میشناسد و سخن او را باور میکند.
امجد: به معنى بزرگوار و جوانمرد، بزرگوارتر، شایستهتر . چنین است در نسخه اساس، و احتمال مىرود «ابجدى» بوده است کنایه از ابجد دان باشد. و کاتب آن را درست ننوشته.
نظر: دید باطنی مرد حق است که از طریق آن حقیقت را میبیند.
واقعه: خواب.
صاحب واقعه: کسی است که دریافتها و مشهودات غیبی، چیزی برتر از واقعیتهای زندگی به او گفته است و روح او ادعا را از حقیقت باز میشناسد و در اینجا کسی است که خواب دیده است.
زَرِّ کهن: زر قیمتی، طلایى که به علّت قدمت بهاى بیشترى یافته است. کنایت از گفتار پر ارزش.
( 3596) در صورتى که پیش آن زیرکى که دلش نورانى است این گفتار حقیقت و معنى بود. ( 3597) یک مثال دیگر مىزنیم اگر تازى زبانى بزبان تازى گفت که من زبان تازى مىدانم. ( 3598) اگر چه دعوى تازى دانستن مىکند ولى همین که بزبان تازى این دعوى را ادا کرد دعویش عین حقیقت و معنى است. ( 3599) یا اگر نویسندهاى روى کاغذ بنویسد که من نویسندهام سواد دارم. ( 3600) این نوشته اگر چه ادعا است ولى همین نوشته شاهد معنى اوست. ( 3601) یا اگر صوفى اى بتو بگوید که تو دیشب بخواب سجاده بدوشى را دیدى. ( 3602) آن من بودم و آن چه در خواب بتو در شرح نظر خود گفتم. ( 3603) آن را گوش کرده و پیشواى هوش قرار ده. ( 3604) چون آن خواب و سخنانى که گفته شده بیاد تو آید معجز نویى شده و راز کهنه خواهد بود. ( 3605) اگر چه این سخن بدعوى مىماند ولى جان صاحب واقعه آن را مىپذیرد و مىگوید بلى همین است.
مولانا در این ابیات مثالهایی میآورد که ادعاست اما همه باور دارند که دروغ نیست. پس برخی دعوی ها خود عین حقیقت است، چون کسى دعوى دانستن زبانى کند و بدان زبان سخن گوید، آن دعوى عین حقیقت است، یا به گفته مولانا شب هنگام خویشاوندى که در کنار تو خفته است گوید من خویش تو و نزدیک تو هستم. شنیدن آواز او از نزدیک و آشنا بودن با صدا، هر دو دعوى وى را اثبات مىسازد. یا کسى تو را از خوابى که دیدهاى خبر دهد و به تو گوید در خواب به تو چنین و چنان گفتم، باید آن چه را گفتم به کار بندى. یاد آورى آن خواب نیز حقیقتى است روشن و برهانى است بر صدق دعوى گوینده.
آنان که از جهان فرودین رسته اند
( 3581)نزد آنکه لم یَذُق، دعویست این |
|
نزد سُکّان افق معنیست این |
( 3582)لاف و دعوی باشد این پیش غراب |
|
دیگ تی و پر یکی پیش ذباب |
( 3583)چونکه در تو میشود لقمه گهر |
|
تن مزن چندانکه بتوانی بخور |
( 3584)شیخ روزی بهر دفع ظن |
|
در لگن قی کرد پر در شد لگن |
( 3585)گوهر معقول را محسوس کرد |
|
پیر بینا بهر کمعقلی مرد |
( 3586)چونکه در معده شود پاکت پلید |
|
قفل نه بر خلق و پنهان کن کلید |
( 3587)هر که در وی لقمه شد نور جلال |
|
هر چه خواهد تا خورد، او را حلال |
لَم یَذُق: (جمله فعلیه منفى) نچشیده است. «مَن لَم یَذُق لَم یَدرِ: آن که نچشیده نمىداند».
افق: کرانه آسمان. «وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلى.»[1]
سُکّانِ افق: باشندگان ملا اعلَى. آنان که از جهان فرودین رسته اند. آنان که در عالمى فوق عالم جسمانى سیر مىکنند.
غراب: زاغ، غراب در این بیت کنایه از کسانى است که مسخّر جسماند و جز جسمانى چیزى را در نمىیابند.
تى: تهى، خالى.
ذُباب: مگس. رمز دنیا طلبان است که به «متاع قلیل» بسنده کردهاند.
دیگ تِى و پر نزد مگس یکى است: شارحان نوشتهاند مقصود این است که دیگ پر و تهى براى مگس یکسان است چون نمىتواند در دیگ را بر دارد. ولى ظاهراً مقصود این است که بهره مگس از آن اندک است و به اندازه خردى جسم خود تواند از دیگ بر دارد. پس دیگ پر باشد یا تهى براى او یکسان است.
لقمه گهر شدن: کنایه از این است که مردان خدا اگر طعامى مىخورند براى آن است که آنان را در انجام طاعت و عبادت نیرو دهد حالى که دیگران براى پرورش جسم خورند.
باز نان را زیرِ دندان کوفتند گشت عقل و جان و فهمِ هوشمند
3167 / د /1
کآن گدایى کآن بجد مىکرد او بهرِ یزدان بود نه از بهر گلو
ور بکردى نیز از بهرِ گلو آن گلو از نورِ حق دارد غُلو
در حق او خوردِ نان و شهد و شیر به ز چلّه وز سه روزه صد فقیر
نور مىنوشد مگو نان مىخورد لاله مىکارد به صورت مىچرد
2706- 2703/ د / 5
شیخ: ممکن است درویشِ مورد بحث باشد یا یکى از مشایخ بزرگ. و مقصود این است که گاه کردار، دلیل راستى گفتار است، چنان که در بیتهاى بعد با تفصیل بیشتر خواهد آمد.
گوهر معقول: ظاهر لفظ این است که آن چه خورده بود قى کرد و خوردهها بدل به دُر شد.
( 3581) اینکه من مىگویم نزد کسى که این مرتبه را ندیده و این شربت را نچشیده دعوى اى بیش نیست ولى در نزد کسانى که در این افق سکونت دارند عین معنى است. ( 3582) این در پیش کلاغ لاف و دعوى است دیگ خالى و پر در نزد پشه مساوى است . ( 3583) اگر در تو لقمه بدل بگوهر مىگردد هر چه مىتوانى بخور و هیچ پرهیز نکن . ( 3584) شیخ یک روزى براى رفع سوء ظن قى کرد و لگن پر از گوهر گردید . ( 3585) و گوهر معقول و روحانى را بعالم محسوس آورده جسمانى نمود این کار را پیر براى کم عقلى مردم کرد . ( 3586) چون در معده تو غذاى پاک پلید مىگردد گلوى خود را قفل کرده کلیدش را پنهان کن و چیزى نخور . ( 3587) کسى که در او لقمه تبدیل بنور ذو الجلال مىگردد هر چه مىخواهد بگو بخور که حلال است .
مولانا میگوید: آنچه در ابیات پیشین گذشت، در نظر آنهایی که ادراک ندارند، دروغ و ادعاست، اما کسانی که به پیشگاه حق راهی دارند این سخنان را حقیقت محض میدانند. «افق» در اینجا «افق اعلی» است که پیامبر(ص) در معراج به آن راه یافت (پیشگاه حق). مولانا می گوید: غذایى که شیخ (ولى حق) مىخورد به عقل و جان بدل مىشود.
روزی یکی از مشایخ برای زدودن توهّمات در طشتی استفراغ کرد و آن لگن پر از مروارید شد. دلیل کار شیخ این بود که شنونده سخن او، عقل کامل نداشت و او ناچار شد مسائل ذهنی را صورت عینی بدهد و چنین کرامتی را ابراز کند. یعنی شیخ عقل و جان را که گوهر معقول بود به محسوس تبدیل کرد تا مرد نادان ببیند و عبرت گیرد.پسآنان که تنها براى پرورش جسم مىخورند، همان به که دهان ببندند و چیزى نگویند. و آن که لقمه در وى به نور مبدل مىشود بگذار تا هر چه خواهد خورد که او را حلال باشد.
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |