شرط همراهی با خضر، خاموشی است
( 3530)نطق موسی بد بر اندازه ولیک |
|
هم فزون آمد ز گفت یار نیک |
( 3531)آن فزونی با خضر آمد شقاق |
|
گفت رو تو مکثری هذا فراق |
( 3532)موسیا بسیارگویی دور شو |
|
ور نه با من گنگ باش و کور شو |
( 3533)ور نرفتی وز ستیزه شستهای |
|
تو به معنی رفتهای بگسستهای |
( 3534)چون حدث کردی تو ناگه در نماز |
|
گویدت سوی طهارت رو بتاز |
( 3535)ور نرفتی خشک خنبان میشوی |
|
خود نمازت رفت پیشین ای غوی |
( 3536)رو بر آنها که همجفت تو اند |
|
عاشقان و تشنهْ گفت تو اند |
( 3537)پاسبان بر خوابناکان بر فزود |
|
ماهیان را پاسبان حاجت نبود |
( 3538)جامهپوشان را نظر بر گازر است |
|
جان عریان را تجلی زیور است |
( 3539)یا ز عریانان به یکسو باز رو |
|
یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو |
( 3540)ور نمیتوانی که کل عریان شوی |
|
جامه کم کن تا ره اوسط روی |
نطق موسى: اشاره است به اعتراض موسى (ع) به همراه خود، چنان که در قرآن کریم آمده است. خلاصه آن که: موسى از آن بنده (که او را خضر دانستهاند) خواست با وى هم سفر شود تا از آن چه آموخته او را بیاموزد. وى گفت تو شکیبایىِ هم سفرى مرا ندارى، چرا که از سرِّ آن چه کنم ناآگاهى. موسى گفت من نافرمانى تو نکنم. وى گفت پس از آن چه کنم مپرس تا خود تو را بگویم. پس با او به کشتى نشست و او کشتى را سوراخ کرد. موسى بر او خرده گرفت. نیز جوانى را کشت و موسى بر وى اعتراض کرد و به دهى رسیدند و از مردم ده خوردنى خواستند و آنان مضایقت کردند. در آن جا دیوارى در حال افتادن بود همراه موسى آن دیوار را مرمّت کرد. موسى گفت چه خوب بود که مزدى براى این کار مىگرفتى. همراه وى دیگر مصاحبت او را تحمل نکرد و سِرّ هر سه کار خود را براى او گفت، که کشتى از آن مستمندان بود آن را سوراخ کردم تا پادشاه کشتى را به بیگارى نگیرد. و جوان گمراه بود و بیم آن مىرفت که پدر و مادر خود را گمراه سازد و زیر دیوار گنجى از آنِ دو یتیم بود آن را مرمّت کردم تا گنج در امان ماند، و کودکان بزرگ شوند و آن را بردارند.[1]
فزون آمدن: چنان که نوشته شد شرط همراهى این بود که هر چه کند، موسى از آن نپرسد تا خضر راز آن را بگوید. لیکن موسى این شرط را رعایت نکرد و پى در پى از او پرسش نمود.
شِقاق: یعنی بریدن و جدایی، مخالفت.
مُکثِر: یعنی تو پرگویی.
فِراق: برگرفته است از آیه «قالَ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً.»[2]
شِسته: نشسته.
از ستیزه شستهای: یعنی از روی لجبازی نشستهای و نمیروی.
خنبان شدن: خنبان: از خنبیدن، خمیدن.
خشک: یعنی بینتیجه.
خشک خنبان شدن: بىهوده خم گشتن، رکوع و سجود بىاثر. چرا که با حدث کردن و وضو نساختن نماز بىطهارت به جا آورده.
به معنی رفتهای: یعنی در حقیقت از ما بهرهای نمیبری.
حدث کردی: یعنی بادی از تو صادر شد و نماز تو را باطل کرد.
غوی: یعنی گمراه.
پیشین: از پیش.
رفت پیشین: یعنی قبلاً باطل شد و از میان رفت.
هم جفت تو: کسانی که با تو شرایط مشترک روحی و باطنی دارند.
خوابناکان: آنها که به دنیا دل بستهاند و نیاز به مراقبتهای این جهانی دارند.
ماهیان: یاران راه حقاند که در پناه حق از همه مستغنیاند.
عریانان: کنایه از وارستگان که از همه رنگ تعلّق آزادند.
جان عریان: جانی است که تن و حیات مادی را رها کرده است و پوشش یا زیور آن،
جامه کم کردن: کنایه از به کمتر چیز بسنده کردن.
( 3530) موسى علیه السلام سخن گفتنش باندازه بود ولى بیشتر از رفیق خوب خود حرف زد. ( 3531) آن زیادى سخن بر خضر گران آمده گفت برو که تو زیاده روى مىکنى و همین باعث فراق میانه من و تو است. ( 3532) اى موسى تو زیاد حرف مىزنى برو و اگر نمىروى باید با من کور و کر باشى و هیچ اعتراض نکنى و سخن نگویى. ( 3533) و اگر ستیزگى کرده و نرفتى و ماندى تو در عالم معنى رفته حساب مىشوى و از من گسستهاى. ( 3534) وقتى در حال نماز حدثى از تو سر زد مىگویند برو وضو بگیر فوراً حرکت کن. ( 3535) و اگر نرفتى نماز تو حرکات خشک بىمعنى است زیرا نمازت باطل است و هى بنشین چه فایده دارد. (3536) پیش آنها برو که همتاى تو بوده و تشنه شنیدن سخنان تواند. ( 3537) پاسبان براى خواب آلودگان و غافلان است عارف کامل که غرق دریاى الهى است چه احتیاج به پاسبان دارد. ( 3538) آنان که جامه مىپوشند بگازر و پارچه باف نظر دارند جانى که عریان است زیور او تجلى حق است. ( 3539) یا از عریانان بر کنار شو یا مثل آنها از جامه تن فارغ باش. ( 3540) و اگر نمىتوانى بکلى از تن و جامه عریان باشى جامهات را کم کن تا میانه رو باشى.
مولانا رعایت حد اعتدال را در رابطه با یاران، به قصه موسی و خضر تشبیه میکند که چون موسی به کار خضر اعتراض میکرد و صلاح کارهای او را درنمییافت، میان آنها جدایی افتاد:« هذا فِراقُ » قسمتی از آیه 78 سوره کهف است که در آن خضر به موسی میگوید: اکنون دیگر میان من و تو جدایی است. در اینجا حضرت موسی مریدی است که استاد به او هشدار میدهد یا او را سرزنش میکند. چنان که ملاحظه شدهمراه موسى شرط همراهى وى را با خود خاموشى دانست.مولانا از همین نکته استفاده می کند ومی گوید: شرط حضور مرید در محضر مراد نیز چنین است از آن چه کند و گوید نباید پرسید و خود را فروتر از او باید دید. اگر مرید بر مراد خرده گیرد یا خود را در چیزى آگاهتر از او بیند رسم ارادت را ترک گفته است، در این صورت وى از مراد بریده است هر چند به ظاهر در محضر او باشد. چنان که شرط قبولى نماز طهارت است و اگر نماز گزارى بىطهارت به نماز ایستاد کارى بىهوده کرده است.
همچنین مولانا میگوید: رعایت حدِّوسط این است که اگر هم دنیا را به کلی رها نمیکنی، کمتر بخواه و اسیر آن نشو.
میانه روی ورعایت حد اعتدال
( 3521)صوفیان بر صوفیای شُنعه زدند |
|
پیش شیخ خانقاهی آمدند |
( 3522)شیخ را گفتند داد جان ما |
|
تو ازین صوفی بجو ای پیشوا |
( 3523)گفت آخر چه گله است ای صوفیان |
|
گفت این صوفی سه خو دارد گران |
( 3524)در سخن بسیارگو همچون جرس |
|
در خورش افزون خورد از بیست کس |
( 3525)ور بخسبد هست چون اصحاب کهف |
|
صوفیان کردند پیش شیخ زحف |
( 3526)شیخ رو آورد سوی آن فقیر |
|
که ز هر حالی که هست اوساط گیر |
( 3527)در خبر خیر الامور اوساطها |
|
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها |
( 3528)گر یکی خلطی فزون شد از عرض |
|
در تن مردم پدید آید مرض |
( 3529)بر قرین خویش مفزا در صفت |
|
کان فراق آرد یقین در عاقبت |
تشنیع: عیب کردن، سخن زشت گفتن.
شُنعَه زدن: (شنعه: زشتى زدن) یعنی سرزنش کردن با سر و صدا و آبرو ریزی، عیب گرفتن.
خانقاهى: منسوب به خانقاه. شیخ مقیم خانقاه: شیخى که تربیت سالکان را عهدهدار است.
جَرَس: زنگ، درا.
اصحاب کهف: مطابق قرآن کریم، سیصد و نه سال در خواب بودند.
زَحف: در لغت به معنیهاى چند آمده: سر وصدا، اعتراض و دورشدن از مسیر، به تدریج نزدیک شدن، برخاستن یا کشیدن پا، با کندى پیش رفتن، روبرو شدن.
أوساط: جمع وسط: میانه.
خَیرُ الاُمور: بعضى آن را حدیث دانستهاند. در بحار الانوار این جمله دو بار از امام کاظم (ع) آمده است: «خَیرُ الاُمورِ أوساطُها» یعنی در همه کارها بهترین روش رعایت اعتدال است. [1]
اعتدال اخلاط: چهار عامل فیزیولوژیک است که طب قدیم آنها را موجب بیماری و سلامت میدانستند (صفرا، سودا، بلغم و خون). هرگاه که یکی از این اخلاط از حد اعتدال بیرون رود نوعی بیماری بروز میکند.
عَرَض: عارضه و سبب.
صِفَت: کنایه از تفصیل در گفتار.
( 3521) جمعى از صوفیان پیش شیخ خانقاهى آمده بیک نفر صوفى عیب گرفته. ( 3522) بشیخ گفتند داد جان ما را از این صوفى بگیر. ( 3523) شیخ گفت چه گلهاى از او دارید گفتند این سه خوى بد دارد. ( 3524) در حرف زدن مثل زنگ متصل صدایش بلند است و در خوردن از بیست نفر بیشتر مىخورد. ( 3525) خواب او هم چون خواب اصحاب کهف است صوفیان این شکایت را کرده و براى نتیجه آن عجله کردند. ( 3526) شیخ رو به آن صوفى نموده گفت در هر حال تو حد وسط بگیر. ( 3527) در خبر است که خیر الامور اوسطها اخلاط در مزاج انسان اگر باندازه اعتدال باشد مزاج سالم خواهد بود. ( 3528) اگر یکى از اخلاط چهارگانه بعلت عارضهاى از حد معین تجاوز کند تن بیمار مىگردد. ( 3529) در هر صفتى که هست آن را از قرین خود بیش ظاهر نکن که عاقبتش منجر بجدایى مىگردد.
مولانا می گوید:رعایت نکردن حدود رفاقت، باعث جدایی از یاران میشود و حال آنکه همدمی یاران در راه حق، بسیار مفید است. میانه روى یا رعایت جانب اعتدال در گفتار، کردار، و آمیختن با مردمان در علم اخلاق اسلامى فراوان توصیه شده است. اگر انسان این خوى نیکو را در خود پایدار گرداند، هم خود به سلامت بماند و دیگران از او در امان، و اگر جانب اعتدال فرو گذارد، خود در رنج باشد و دیگران از وى در عذاب.
«فقیران حق»
( 3511)آن فقیرانِ لطیفِ خوشنفس |
|
کز پی تعظیمشان آمد عبس |
( 3512)آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست |
|
بل پی آن که به جز حق هیچ نیست |
( 3513)متهم چون دارم آنها را که حق |
|
کرد امین مخزن هفتم طبق |
( 3514)متهم نفس است نی عقل شریف |
|
متهم حس است نه نور لطیف |
( 3515)نفس سوفسطایی آمد میزنش |
|
کش زدن سازد نه حجت گفتنش |
( 3516)معجزه بیند فروزد آن زمان |
|
بعد از آن گوید خیالی بود آن |
( 3517)ور حقیقت بود آن دید عجب |
|
چون مقیم چشم نامد روز و شب |
( 3518)آن مقیم چشم پاکان میبود |
|
نی قرین چشم حیوان میشود |
( 3519)کان عجب زین حس دارد عار و ننگ |
|
کی بود طاووس اندر چاه تنگ |
( 3520)تا نگویی مر مرا بسیارگو |
|
من ز صدیک گویم و آن همچو مو |
لطیف: دارای محبت و لطف یا آشنا به اسرارحق و بیان کننده آن.
خوش نفس: دارای کلام مؤثر و دهان گرم.
فقیرانی که سوره عبس در تعظیم آنها آمده: خداجویان حقیقیاند.
عبس: نام سورهْ 80 قرآن کریم.
پیچا پیچ: کنایه از گرفتاریهاى دنیا وزندگی مادی.
هفتم طبق: در اینجا آسمان هفتم است.
عقل شریف: عقلی است که در جستوجوی حقیقت است.
متهم داشتن: تهمت زدن به امر ناروا و نادرست.
نورلطیف: بینایی باطنی یا چشم حقیقتبین است که این عقل شریف، دارای آن یا خود آن است. در مقابل این عقل و این دید باطن، نفس متهم است؛ زیرا که مانع رسیدن انسان به حقیقت و به کار افتادن عقل خداجوست.
سوفسطایى: یعنی گمراه کننده، آن که در بحث به روشن شدنِ حقیقت توجه ندارد و قصدش غلبه بر خصم است.
سوفسطاییان سه گروه بودند:
1) آنان که در شناخت اشیاء متوقف بودند و هیچ چیز را نمىپذیرفتند، و آنان را «لا أدرِیَّه» گویند.
2) آنان که مىگفتند هیچ چیز موجود نیست، و آنان «عِنادِیَّه» نامیده شدند.
3) کسانى که حقیقت هر چیز را تابع اعتقاد مىدانستند، و آنان «عِندیه» لقب گرفتند.
فروزیدن: یعنی تحت تأثیر قرار میگیرد، ویا به هیجان در آمدن،
دید: دیده، آن چه دیده شد.
مقیم نیامد: یعنی پایدار نماند؛ از میان رفت؛ محو شد.
چشم حیوان: یعنی دید دنیاپرستان.
عجب: معجزه که ننگ دارد به چشم دنیاپرستان بیاید.
حسّ: نیز در اینجا حواس ظاهر و رابطهْ ما با زندگی مادی است.
چومو: یعنی بسیار ظریف و دقیق که هرکسی نمیفهمد.
( 3511) همان فقیران با لطف و خوش نفس که براى بزرگ شمردنشان سوره عبس نازل گردید. ( 3512) آن فقیرى که براى کارهاى درهم و برهم دنیا نبوده و جز خدا در پى هیچ کس نمىباشد. ( 3513) من چگونه آنها را متهم مىکنم که خداوند آنان را امین مخزن هفتم طبقه آسمان قرار داده است. ( 3514) آن که باید متهم باشد نفس است نه عقل شریف و حس است نه نور لطیف. ( 3515) نفس مذهب سوفسطائى دارد او را بزن زدن باو مىسازد نه احتجاج. ( 3516) وقتى معجزه را مىبیند بر افروخته مىگردد پس از آن مىگوید که آن یک خیالى بود. ( 3517) اگر حقیقت بود بایستى همیشه در جلو چشم باشد. ( 3518) باو بگو که آن همواره در جلو چشم پاکان است نه قرین چشم حیوان. ( 3519) آن معجزه از حس چنین کسى ننگ دارد که مشهود او واقع شود البته کى طاوس در چاه تنگ اقامت مىکند. ( 3520) من از صد یکى گفتم آن هم چون مو باریک بود تا نگویى که پر گو هستم.
مولانا میگوید: این فقیران، نیازمند مادیات نیستند، نیاز آنها این است که به یگانگی حق بپیوندند. اینگونه فقیران، رازداران خدایند. مضمون سخن مولانا توصیفی است از «فقیران حق» ، که باید حرمت آنان را نگاه داشت و از تهمت زدنشان پرهیز کرد و چنان که پیداست مقصود از «فقیر»، تهیدست نیست، بلکه کسى است که خود را به خدا فروخته و از خویش چیزى ندارد. این فقیران امینان پروردگارند. اگر نفس سرکش در باره بزرگىِ آنان دچار شبهه شود نفس را باید متهم ساخت که تسلیم نمىشود، حقیقت را مىبیند و در آن شک مىکند. معجزه را مىبیند و لختى متأثر مىگردد، اما شبهه مىتراشد که اگر حقیقت بود باید همیشه چنین باشد و نمىداند که آن حقیقت همیشه است اما نه در دیدههاى کسانى که دید حیوانى دارند. مقام آن حقیقت والاتر از آن است که در دیدههاى حسى بیاید. همچنین او میگوید: نفس را فقط باید تأدیب کرد، استدلال و راهنمایی نمیپذیرد.
( 3493)بود درویشی درون کشتیای |
|
ساخته از رخت مردی پشتیای |
( 3494)یاوه شد همیان زر او خفته بود |
|
جمله را جستند و او را هم نمود |
( 3495)کین فقیر خفته را جوییم هم |
|
کرد بیدارش ز غم صاحبدرم |
( 3496)که درین کشتی حرمدان گمشده است |
|
جمله را جستیم نتوانی تو رست |
( 3497)دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق |
|
تا ز تو فارغ شود اوهام خلق |
( 3498)گفت یا رب مر غلامت را خسان |
|
متهم کردند فرمان در رسان |
( 3499)چون به درد آمد دل درویش از آن |
|
سر برون کردند هر سو در زمان |
( 3500)صد هزاران ماهی از دریای ژرف |
|
در دهان هریکی دری شگرف |
( 3501)صد هزاران ماهی از دریای پر |
|
در دهان هریکی در و چه در |
( 3502)هریکی دری خراج ملکتی |
|
کز اله است این ندارد شرکتی |
( 3503)در چند انداخت در کشتی و جست |
|
مر هوا را ساخت کرسی و نشست |
( 3504)خوش مربع چون شهان بر تخت خویش |
|
او فراز اوج و کشتیاشبه پیش |
( 3505)گفت رو کشتی شما را حق مرا |
|
تا نباشد با شما دزد گدا |
( 3506)تا که را باشد خسارت زین فراق |
|
من خوشم جفت حق و با خلق طاق |
( 3507)نه مرا او تهمت دزدی نهد |
|
نه مهارم را به غمازی دهد |
( 3508)بانگ کردند اهل کشتی کای همام |
|
از چه دادندت چنین عالی مقام |
( 3509)گفت از تهمت نهادن بر فقیر |
|
وز حقآزاری پی چیزی حقیر |
( 3510)حاش لله بل ز تعظیم شهان |
|
که نبودم در فقیران بدگمان |
کرامات آن درویش: درویشی که در این حکایت موضوع سخن مولاناست، در مآخذ پیش از مثنوی، گاه مالک دینار است وگاه ذُوالنونِ مصری، مشابه این حکایت درحلیة الاولیاء، رسالهْ قُشیریه، کشف المحجوبِ هجویری ودر بسیاری دیگر از کتب صوفیه آمده است اما دو نقل در تذکرة الاولیاء شیخ عطار آمده است که هر دو می تواند زمینهْ سخن مولانا باشد: در مورد مالک دینار قصه این است که از او کرایهْ کشتی رامی خواهند، او ندارد، وماهیان دریا سر برمی آورند وهرکدام دیناری به دهان دارند. ودر مورد ذوالنون قصه از این قرار است که : وقتى در کشتى نشسته بود. جوهرى اندر کشتى غایب شد. وى را به بردن آن تهمت نهادند. سر به آسمان کرد. در ساعت هر چه اندر دریا ماهى بود همه بر سر آب آمدند و هر یک جوهرى در دهان گرفته. از آن جمله یکى بستد و بدان مرد داد و خود قدم بر آب نهاد و برفت تا به ساحل رسید.[1]
حُرُمدان: کیسه چرمى برای اشیای گرانبها.
اوهام خلق از تو فارغ شود: کسى به تو گمان بد نبرد.
چه: (از ادات تعجب) چه درّ گران بهایى ندارد شرکتى: بىهمتاست.
دریای پُر: دریای پر از گوهر.
غمّاز: طعنه زننده. (غیاث اللّغات)
هُمام: سرور؛ پیشوا.
حاش لله: یعنی پناه به خدا ، و این جمله را هنگام انکار گویند.
تعظیم شهان: بزرگداشت مردان حق.
تهمت نهادن بر فقیر و حق آزارى: طنز و طعنهاى است بر پرسندگان.
( 3493) درویشى جزء مسافرین در کشتى بود که بسترى براى خود ساخته بود. ( 3494) او خوابیده بود که همیانى از مسافرى گم شد همه اهل کشتى را جستند صاحب همیان درویش را نشان داد. ( 3495) که این فقیر را هم که خوابیده بجویید و درویش را از خواب بیدار کرد. ( 3496) که همیانى در این کشتى گم شده و همه را جستهایم تو را هم باید بجوییم. ( 3497) برهنه شو و دلق خود را بیرون بیار تا مردم در باره تو گمان بد نبرند. ( 3498) درویش گفت بار الها غلام تو را پست فطرتان متهم کردند در این باره حکم فرما. (- اى آن که در هر غم و اندوهى فریاد رس و در هر شدتى پناه من هستى. (- اى آن که هر گاه ترا بخوانم اجابت کرده و در هر مهلت و زحمتى پناهگاه من هستى. ( 3499) چون دل درویش بدرد آمد دیده شد که همان وقت دریا موجها ایجاد کرده. ( 3500) صد هزاران ماهى از دریا سر بیرون آورده در دهان هر یک درى زیبا و قشنگ بود. ( 3501) بلى صد هزاران ماهى هر یک درى در دهان داشتند چه درى. ( 3502) که هر یک ارزش خراج مملکتى را داشت این کار کار خدا است و شریکى ندارد. ( 3503) درویش چند دانه در میان کشتى انداخته و خود بیرون جست و هوا را تخت خود قرار داده و نشست. ( 3504) او بالاتر از کشتى در هوا چون پادشاهان بر تخت خود چهار زانو نشسته. ( 3505) گفت کشتى مال شما و حق از آن من تا دزد و گدا در کشتى شما نباشند. ( 3506) تا ببینم در این جدایى چه کسى زیان مىبرد و براى من خوشتر است که با حق بوده و از خلق جدا باشم. ( 3507) حق کسى است که بمن نه تهمت دزدى مىزند و نه اختیار مرا دست هر عیب جوى تهمت زنى مىدهد. ( 3508) اهل کشتى بر او بانگ زدند که اى بلند همت از چیست که بتو چنین مقامى کرامت فرمودند. ( 3509) با تمسخر گفت از اینکه بر فقیر تهمت زدم و بىچیز فقیرى را آزردم. ( 3510) پس از آن با لهجه جدى گفت حاش للّه بلکه از آن این مقام بمن دادند که بر فقیران بد گمان نبودم و شهان را تعظیم همىکردم.
درویشی همراه جمعیتی به کشتی درآمد. از مال و ثروت چیزی نداشت، بلکه ثروت و توانگری او، غنای روحی و معنوی او بود. در گوشهای به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد. کیسهْ زری به سرقت رفته بود. همهْ اهل کشتی را وارسی کردند. سپس به سراغ درویش آمدند. درویش از این گمان بد و تهمت بیجهت، دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا! بندهات را متهم کردهاند، هر چه صلاح میبینی عمل کن. در این میان هزاران ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند. آن درویش، چند دانه از آن مروارید را گرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد. هوا برای او همچون تختی روان شده بود. به اهل کشتی گفت: کشتی مال شما و حق از آن من.
[1] - تذکرة الاولیاء، ص49 و139 ، همچنینبه اختصار از کشف المحجوب، ص 109، و مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 81
استاد راهنما کیمیاى بىکران
( 3479)سروری زهر است جز آن روح را |
|
کو بود تریاقلانی زابتدا |
( 3480)کوه اگر پر مار شد باکی مدار |
|
کو بود اندر درونتریاق زار |
( 3481)سروری چون شد دماغت را ندیم |
|
هر که بشکستت شود خصم قدیم |
( 3482)چون خلاف خوی تو گوید کسی |
|
کینهها خیزد تو را با او بسی |
( 3483)که مرا از خوی من بر میکند |
|
خویش را بر من چو سرور میکند |
( 3484)چون نباشد خوی بد سرکشدر او |
|
کی فروزد از خلاف آتشدر او |
( 3485)با مخالف او مدارایی کند |
|
در دل او خویش را جایی کند |
( 3486)زانکه خوی بد نگشتهست استوار |
|
مور شهوت شد ز عادت همچو مار |
( 3487)مار شهوت را بکش در ابتلا |
|
ورنه اینک گشت مارت اژدها |
( 3488)لیک هر کس مور بیند مار خویش |
|
تو ز صاحبدل کن استفسار خویش |
( 3489)تا نشد زر مس نداند من مسم |
|
تا نشد شه دل نداند مفلسم |
( 3490)خدمت اکسیر کن مسوار تو |
|
جور میکش ای دل از دلدار تو |
( 3491)کیست دل دار؟ اهلِ دل، نیکو بدان |
|
که چو روز و شب جَهاناند از جهان |
( 3492)عیب کم گو بنده اللَّه را |
|
متّهم کم کن به دزدى شاه را |
تریاق: یا پادزهر.
کوه بود آدم اگر پُر مار شد کانِ تریاق است و بىاِضرار شد
1345 / د /6
تریاق لان: پسوند "لان"، مانند "زار" پسوند مکان است؛ سنگهایی است که مردم بومی آنها را پادزهر میدانند.
ندیم: در اصل به معنى «هم پیاله» است لیکن به معنى مطلق «همنشین» و «مونس» هم به کار رفته است.
مار اژدها شدن: نفس ضعیف قوّت یافتن.
مادر بتها بتِ نفس شماست ز آن که آن بت مار و این بت اژدهاست
772 / د /1
مار شهوت: را در ابتلا باید کشت.
ابتلا: یعنی امتحان و رنج و ریاضت دادن به مرید،
مفلس: یعنی کسی که در راه حق توشهْ راهی ندارد.
اکسیر: مرشد و مرد کامل است
دلدار: تعبیر دیگری است از "صاحب دل" که در کلام مولانا به معنای مرد معنوی و دارای نور باطن است.
جهانند از جهان: یعنی ازاین دنیای مادی گریزاناند.
کم: در این بیت به معنى نفى مطلق است، نظیر «کم آزار»: بىآزار.
( 3479) سرورى و ریاست زهر قتال است فقط کسى از آن زهر متأثر نمىشود که وجودش از اول تریاق هر زهرى است . ( 3480) کوه اگر پر مار باشد باک مدار چرا که در درون خود تریاقزارى هم دارد . ( 3481) اگر سرورى ندیم عقل تو گردید هر کس که تو را بشکند دشمن خدا خواهد بود . ( 3482) اگر کسى بر خلاف خوى و عادت تو سخنى گوید تو با او کینهور خواهى شد . ( 3483) که مىخواهد مرا از خوى دیرینه خودم جدا کند و بر من دعوى سرورى دارد . ( 3484) ولى اگر خوى بد تو محکم نشده بحد عادت نرسیده باشد آتش خشم تو افروخته نخواهد شد . ( 3485) در این صورت چنین کسى با مخالف خود مدارا کرده و قهراً خود را در دل او جاى مىدهد . ( 3486) چون خوى در وجود محکم شده و ریشه دوانیده از این جهت مور شهوت تبدیل بمار گردیده است . ( 3487) مار شهوت را در اول بکش و گرنه اگر بماند مارت اژدها خواهد شد . ( 3488) ولى هر کس مار خود را مور مىبیند بنا بر این تو حال خودت را از صاحب دل بپرس و بنظر خودت اعتماد نکن. ( 3489) تا مس زر نشود بمس بودن خود پى نمىبرد و تا دل شاه نشود افلاس خود را درک نمىکند. ( 3490) تو چون مس کمر بخدمت اکسیر بر بند اى دل هر چه مىتوانى جور دل دار بکش. ( 3491) دل دار کیست؟ کسى است که اهل دل باشد که چون روز و شب از جهان جهانند و از دنیا گریزان . ( 3492) کم عیب کسى را بگو که بنده اللَّه است کمتر کسى را که شاه است و مستغنى بدزدى متهم نما.
مولانا می گوید: پیشوایی و بزرگی روح انسان را میکُشد، مگر در مورد کسی که از آغاز پادزهر غرور و خودبینی را در درون داشته باشد. کسانی که خوی بد در درون آنها سرکشی نکند، هدایت میپذیرند و تا خوی بد استوار نشده است، میشود کاری کرد، اما اگر استوار شد، دیگر اژدها میشود. مولانا می گوید: برای اصلاح درون مرید، همه فکر میکنند که شهوت و خوی بد در آنها ضعیف است ، اما واقعیت این است که این را فقط پیر میتواند داوری کند، ومرید سالک در این زمینه نباید گوش به اظهار نظرهای این وآن دهد.بلکه صرفا باید به دستور العمل های پیراکتفا نماید.پس سالک براى اینکه از گزند خوى بد برهد باید خدمت استاد راهنما را پیش گیرد و چندان بکوشد تا مثل آنان به زر تبدیل شود:
بد چه باشد؟ مسِّ محتاجِ مُهان شیخ که بود؟ کیمیاى بىکران
مسّ اگر از کیمیا قابل نبُد کیمیا از مسّ هرگز مس نشد
3344- 3343 / د /2
محمدرضا افضلی تحصیل کرده درحوزه معارف، پژوهشگر ونویسنده کتاب معارف مثنوی، سروش آسمانی در4جلد(شرح موضوعی مثنوی)، درمحضر مولانادر6جلد(شرح کامل مثنوی معنوی)، شرح لبّ اللباب مثنوی در2جلد،دانشنامه عزالی در4جلد .... |